پارت هجدهم
پارت هجدهم
《Custom kiss》
اجوشی دستاهاش رو زانوهاش گذاشت و بایه لبخند اومد جلو...
اجوشی: هرکدوم رو میخوای برادر فقط...
اجوشی: پسرم میدونی که چرم کروکدیل گرونه...
اجوشی: و هرکسی توان پرداخت همچین سفارشی رو نداره مگه اینکه...
مکث کوتاهی کرد
+مگه اینکه پسرخانی چیزی باشه!...
دستم رو گذاشتم رو شونه اش به چشماش که با نگرانی بهم زل زده بود گفتم...
+نگران نباش..کسی که همچین سفارشی داده..آم خوب..خان زاده ست..
لبخند رو صورتم گذاشتم تا نگرانم نشه که...
آجوشی: میدونستم میدونستم..
+چشماش با نگرانی چشمام رو از کاسه ی چشمم درمیاورد و دردفشار انگشتاش رو روی شونه ام رو قشنگ حس میکردم...
اجوشی: بهت که گفتم...
اجوشی: ببین پسرم ازت..ازت خواهش میکنم بیخیال سفارشش شو..ممکن...ممکن..
+نذاشتم حرفش رو کامل کنه و وسط حرفش پریدم وبا اطمینان خیالش رو راحت کردم...
+میدونم میدونم لازم نیس الکی نگران باشی..
+وقتی پدرم پیشم نبود، درست مثل یک پدر همیشه بالا سرم بودی و ازم مراقبت کردی درست مثل یه پدر واقعی..
+ ممنونم...
+ولی صرفاً این فقط یه سفارش و اگه نتونم انجامش بدم یا بپیچونمش آبرو و حیثیت خاندان ووی زیر سوال میره یا حتی ممکن...بهم مون آسیب بزنه...
+جمله اخر رو با جدی ات گفتم که باعث شد نگرانیش از انجام دادن سفارش به انجام ندادن سفارش تبدیل بشه و بگه...
اجوشی: پسرم..فقط هر کاری میکنی لطفا..لطفا مراقب خودت باش..
+از حرفش لبخند میزنم و سرم رو به نشونه ی تایید تکون میدم
آه کوتاهی کشید و سپس ادامه داد
اجوشی: من تاحالا پسر یا بچه ای نداشتم و اگرهم داشتم قطعا اندازه تو برام مهم نبود...
+وقتی پشت اون عینک مطالعه با جدیت نوک انگشتاش رو روی شونه ام فشار میداد با خودم گفتم هرطوری شده باید کارم رو درست انجام بدم به هر قیمتی که شده...
اجوشی:من همیشه بهت اطمینان داشتم..
مکث کوتاهی کرد و بعد گفت..
اجوشی: میدونستم کار درست رو انجام میدی میدونستم بهترین کار رو انجام میدی و در اخر...
اجوشی: از پسش برمیومدی..
+با حرفی که اجوشی زد لبخند رو لبم نشست و حس بهتری پیدا کردم و تا الان هرچی استرس بیخودی و الکی داشتم با حرف های اجوشی درست شده بود..
+تعظیم کوتاهی کردم و بعد از گرفتن چرم ها ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم...
[[پایان فلش بک]]
+آروم چرم کروکدیل رو از لایه بقیه چرما بیرون کشیدم و دستی روش کشیدم...
+من میتونم از پسش بربیام من پسر مامانمم...
+با یادآوری اینکه چی به ذهنم رسیده...اشک تو چشمام جمع شد..و دید جلوی چشمام تار شدن...
+اشکم آروم از رو گونه ام سر خورد..
جوریکه اون اشک لعنتی برام سوزش پیدا کرد...
+آروم با نوک انگشتام، اشکم رو پاک کردم و جاهای خیس خورده اش رو گونه ام رو برداشتم...
+دلم براش خیلی تنگ شده بود فقط ایکاش میتونستم برا آخرین بار صداش رو بشنوه ام..
+نفسای گرمش رو حس کنم..
دستای نرمش رو لمس کنم...
بوسه های مادرانش رو که دیگه هیچوقت حسش نکرده بودم رو حس کنم...
+خودم رو جمع جور کردم و صاف ایستادم و به خودم گفتم...
+با درست انجام دادن سفارشش میتونم به اون پسر خان و امثال آدمای مثل اون بفهمونم که همه چی پول نیست و نمیتونن راحت بقیه رو بخاطر مقام بالاشون، تحقیر کنن
+رفتم سمت پشت میزم و صندلیم رو کنار زدم و نشستم
^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
《Custom kiss》
اجوشی دستاهاش رو زانوهاش گذاشت و بایه لبخند اومد جلو...
اجوشی: هرکدوم رو میخوای برادر فقط...
اجوشی: پسرم میدونی که چرم کروکدیل گرونه...
اجوشی: و هرکسی توان پرداخت همچین سفارشی رو نداره مگه اینکه...
مکث کوتاهی کرد
+مگه اینکه پسرخانی چیزی باشه!...
دستم رو گذاشتم رو شونه اش به چشماش که با نگرانی بهم زل زده بود گفتم...
+نگران نباش..کسی که همچین سفارشی داده..آم خوب..خان زاده ست..
لبخند رو صورتم گذاشتم تا نگرانم نشه که...
آجوشی: میدونستم میدونستم..
+چشماش با نگرانی چشمام رو از کاسه ی چشمم درمیاورد و دردفشار انگشتاش رو روی شونه ام رو قشنگ حس میکردم...
اجوشی: بهت که گفتم...
اجوشی: ببین پسرم ازت..ازت خواهش میکنم بیخیال سفارشش شو..ممکن...ممکن..
+نذاشتم حرفش رو کامل کنه و وسط حرفش پریدم وبا اطمینان خیالش رو راحت کردم...
+میدونم میدونم لازم نیس الکی نگران باشی..
+وقتی پدرم پیشم نبود، درست مثل یک پدر همیشه بالا سرم بودی و ازم مراقبت کردی درست مثل یه پدر واقعی..
+ ممنونم...
+ولی صرفاً این فقط یه سفارش و اگه نتونم انجامش بدم یا بپیچونمش آبرو و حیثیت خاندان ووی زیر سوال میره یا حتی ممکن...بهم مون آسیب بزنه...
+جمله اخر رو با جدی ات گفتم که باعث شد نگرانیش از انجام دادن سفارش به انجام ندادن سفارش تبدیل بشه و بگه...
اجوشی: پسرم..فقط هر کاری میکنی لطفا..لطفا مراقب خودت باش..
+از حرفش لبخند میزنم و سرم رو به نشونه ی تایید تکون میدم
آه کوتاهی کشید و سپس ادامه داد
اجوشی: من تاحالا پسر یا بچه ای نداشتم و اگرهم داشتم قطعا اندازه تو برام مهم نبود...
+وقتی پشت اون عینک مطالعه با جدیت نوک انگشتاش رو روی شونه ام فشار میداد با خودم گفتم هرطوری شده باید کارم رو درست انجام بدم به هر قیمتی که شده...
اجوشی:من همیشه بهت اطمینان داشتم..
مکث کوتاهی کرد و بعد گفت..
اجوشی: میدونستم کار درست رو انجام میدی میدونستم بهترین کار رو انجام میدی و در اخر...
اجوشی: از پسش برمیومدی..
+با حرفی که اجوشی زد لبخند رو لبم نشست و حس بهتری پیدا کردم و تا الان هرچی استرس بیخودی و الکی داشتم با حرف های اجوشی درست شده بود..
+تعظیم کوتاهی کردم و بعد از گرفتن چرم ها ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم...
[[پایان فلش بک]]
+آروم چرم کروکدیل رو از لایه بقیه چرما بیرون کشیدم و دستی روش کشیدم...
+من میتونم از پسش بربیام من پسر مامانمم...
+با یادآوری اینکه چی به ذهنم رسیده...اشک تو چشمام جمع شد..و دید جلوی چشمام تار شدن...
+اشکم آروم از رو گونه ام سر خورد..
جوریکه اون اشک لعنتی برام سوزش پیدا کرد...
+آروم با نوک انگشتام، اشکم رو پاک کردم و جاهای خیس خورده اش رو گونه ام رو برداشتم...
+دلم براش خیلی تنگ شده بود فقط ایکاش میتونستم برا آخرین بار صداش رو بشنوه ام..
+نفسای گرمش رو حس کنم..
دستای نرمش رو لمس کنم...
بوسه های مادرانش رو که دیگه هیچوقت حسش نکرده بودم رو حس کنم...
+خودم رو جمع جور کردم و صاف ایستادم و به خودم گفتم...
+با درست انجام دادن سفارشش میتونم به اون پسر خان و امثال آدمای مثل اون بفهمونم که همه چی پول نیست و نمیتونن راحت بقیه رو بخاطر مقام بالاشون، تحقیر کنن
+رفتم سمت پشت میزم و صندلیم رو کنار زدم و نشستم
^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
- ۳۳۰
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط