دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت ۳
<<به زبان نویسنده>>
دخترک روی تخت بود روی تخت ی که میدانست
کل زندگیش را گرفته است
تمام تنش درد میکرد حس پوچی نا.له های پسرایی که با بیرحمی تنش را دریده بودن
تو گوشش بود فکر میکرد فقط یه کابوس تاریکه یه کابوس خیلی تاریک که گم شده داخلش و دنبال یه نوریه اما
تاریک تاریک بود یه پلکه اش را باز کرد تنش را جمع کرد
تن برهنه اش که با انگشت و لمس های
دستای نامحرمان روی تنش بود حس میکرد زیادی کثیف شده
اونقدر که هیچوقت قرار نیست پاک بشه
دستای بی حرکتش را بین پا.هایش کشید
با دیدن قرمزی زد زیر گریه بی کس شده بود میدانست با این
کارش کل خانواده را از خودش متنفر میکند
جیغ میکشید زار میزد اما هیچکس صدایش را نمیشنوید
هیچکس هیچکس هیچکس
ملافه را در چنگ گرفت با جیغ های شکننده ای که میکشید
کل آجر های خانه لرزیده بود
در باز شد عسل وارد اتاق شد دلربا همون دختر کوچولو که الان تبدیل شده بود به یه زن اونم نه به میل خودش
_همش تقصیر توعه
عسل ناراحت شده بود و پشیمون با پاهای لروزنش کشیده شد سمت دلربا
دلربا همچنان جیغ میکشید و زار زار گریه میکرد
پارت ۴
<<دلربا>>
-اروم باش اروم باش
با صدایش چشمای قرمزم را بهش دوختم
_زندگیمو سیاه کردی باعث شدی پنج نفر بهم
استغفرالله استغفرالله
چرا عسل هاان مگه دوست نبودیم
به پاهام افتاد
-گول خوردم دلربا گول خوردم خودمو جمع کردم و با صدای لرزونی گفتم
_بهم نزدیک نشو عوضی
-لطفا لطفاا
_به من التماس نکن میدونی با این کلکلت زندگیمو خراب کردی من
یهو زنگ در خونه خورد
آب گلومو قورت دادم
بابا ست
عسل رفت و بعد از چند ثانیه اومد با سری پایین گفت
-بابات اومده دنبالت انگار اعصبانی بود
با ترس و وحشت پلکه چشمم پرید
وضعیتم ناجور بود خودمو تا سرویس رسوندم تمام تنم کوفته شده بود و درد میکرد بین پاهام
به شدت زیادی درد میکرد و پشت باسنم قلبم تند میزد و دستام میلرزید
در حموم رو میخواستم ببندم که عسل لباس هارو داد دستم با نفرت چشممو ازش گرفتم
#رمان
برای ادامه بیا تو پیجم>>>
پارت ۳
<<به زبان نویسنده>>
دخترک روی تخت بود روی تخت ی که میدانست
کل زندگیش را گرفته است
تمام تنش درد میکرد حس پوچی نا.له های پسرایی که با بیرحمی تنش را دریده بودن
تو گوشش بود فکر میکرد فقط یه کابوس تاریکه یه کابوس خیلی تاریک که گم شده داخلش و دنبال یه نوریه اما
تاریک تاریک بود یه پلکه اش را باز کرد تنش را جمع کرد
تن برهنه اش که با انگشت و لمس های
دستای نامحرمان روی تنش بود حس میکرد زیادی کثیف شده
اونقدر که هیچوقت قرار نیست پاک بشه
دستای بی حرکتش را بین پا.هایش کشید
با دیدن قرمزی زد زیر گریه بی کس شده بود میدانست با این
کارش کل خانواده را از خودش متنفر میکند
جیغ میکشید زار میزد اما هیچکس صدایش را نمیشنوید
هیچکس هیچکس هیچکس
ملافه را در چنگ گرفت با جیغ های شکننده ای که میکشید
کل آجر های خانه لرزیده بود
در باز شد عسل وارد اتاق شد دلربا همون دختر کوچولو که الان تبدیل شده بود به یه زن اونم نه به میل خودش
_همش تقصیر توعه
عسل ناراحت شده بود و پشیمون با پاهای لروزنش کشیده شد سمت دلربا
دلربا همچنان جیغ میکشید و زار زار گریه میکرد
پارت ۴
<<دلربا>>
-اروم باش اروم باش
با صدایش چشمای قرمزم را بهش دوختم
_زندگیمو سیاه کردی باعث شدی پنج نفر بهم
استغفرالله استغفرالله
چرا عسل هاان مگه دوست نبودیم
به پاهام افتاد
-گول خوردم دلربا گول خوردم خودمو جمع کردم و با صدای لرزونی گفتم
_بهم نزدیک نشو عوضی
-لطفا لطفاا
_به من التماس نکن میدونی با این کلکلت زندگیمو خراب کردی من
یهو زنگ در خونه خورد
آب گلومو قورت دادم
بابا ست
عسل رفت و بعد از چند ثانیه اومد با سری پایین گفت
-بابات اومده دنبالت انگار اعصبانی بود
با ترس و وحشت پلکه چشمم پرید
وضعیتم ناجور بود خودمو تا سرویس رسوندم تمام تنم کوفته شده بود و درد میکرد بین پاهام
به شدت زیادی درد میکرد و پشت باسنم قلبم تند میزد و دستام میلرزید
در حموم رو میخواستم ببندم که عسل لباس هارو داد دستم با نفرت چشممو ازش گرفتم
#رمان
برای ادامه بیا تو پیجم>>>
- ۳۶۲
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط