ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.24
کانگ وو:مگه بچم*سرد
سویون:کانگ وو اینطوری نکن دیگه ببخشید
کانگ وو:چرا معذرت خواهی میکنی خب حقیقتو گفتی مگه من چیکارتم من فقط پسر عمتم همین ....
سویون:کانگ وووو
کانگ وو:فکر کنم اینجاست
و بی توجه رفت داخل
سویون:چرا اینهمه ناراحت شد ...
سویونم دنبالش رفت
÷ببخشید شما نمیتونین وارد بشین
کانگ وو:آم من باید با کیم تهیونگ حرف بزنم لطفا بهش بگین جئون کانگ وو اینجاست
÷الان بهشون میگم
کانگ وو:ممنون
بادیگارد رفت داخل
سویون:کانگ وو
کانگ وو:چیه سویون چی میخوای
سویون:تو یهو چت شد خب یه چیزی گفتم بعدشم من نمیتونم با کسی قرار بزارم چون کسیو دوست دارم
کانگ وو:....پس یه نفرو دوست داری
سویون:اره
کانگ وو:...پس بهتره زیاد نزدیکم نشی ممکنه اقا بدش بیاد *بغضی
سویون:کانگ وووو...اون شخص..
÷بفرمایید تو قربان
کانگ وو:ممنون
و رفت داخل
سویون:لعنتی
و رفت دنبالش
تهیونگ:به به ببین کی اینجاست سلام پسر
کانگ وو:سلام عمو
سویون:سلام
تهیونگ:چه خبر شده که من افتخار دیدن تورو پیدا کردم پسر*خنده
کانگ وو:*خنده
تهیونگ:مشکلی پیش اومده پسر؟
کانگ وو:خب ...به کمکتون احتیاج دارم
تهیونگ:چیشده داری نگرانم میکنی
کانگ وو:چوی ته جونگ ....بابام و داییمو گرفته و ما فکر میکنیم تو یه انبار تو محله ی سونگ سو نگهشون داشته
تهیونگ:یعنی چی اون جئونو گرفته؟
کانگ وو:بله و خب من تنهایی از پسش برنمیام ..میشه کمکم کنین
تهیونگ:چرا که نه حتما....ببینم شیطون دوست دخترته ؟*لبخند شیطانی
کانگ وو یه نگاه به سویون انداخت و بعد گفت
کانگ وو:نه فقط دخترداییمه
تهیونگ:من که چیز دیگهای میبینم....ولش کن بگو ببینم نقشه چیه
کانگ وو:خب...
....
ا.ت:ولمون کن عوضی
کوک:اون صدای ا.تست؟
یونگی:اونا اینجا چیکار دارن
بادیگاردا ا.ت و الیز رو هم بردن کنار کوک و یونگی بستن
کوک:ا.ت
ا.ت:کوک اینا چی میگن کانگ وو مرده؟بگو که دروغه کوک لطفا بگو دروغه*گریه
کوک:.....منم مطمئن نیستم*اروم
ا.ت:لعنتی پسرم...نهه*گریه
ته جونگ:اووو اخی حیف شد...من فقط میخواستم شوهریتو بکشم اما اون پسر خنگولت پیچید به دست و پام
کوک:خفه شو
ته جونگ:ای خدا پسره بیچاره..میدونی بیچاره تر از اون کیه مین سویون ..دختره بدبخت تنها توی عمارت بزرگ بایه جنازه نشسته و داره گریه میکنه
یونگی:خفه خون بگیر مرتیکه اشغال با خودت چی فکر کردی هان فکر کردی کانگ وو یه پسر بچهی عادیه و با یه تیر خلاص میشه نه خیرم سخت در اشتباهی من مطمئنم اون زندست و الان داره نقشه مرگتو میچینه اون پسر جئون جونگ کوکه اینو یادت نره
.....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
chapter:2
P.24
کانگ وو:مگه بچم*سرد
سویون:کانگ وو اینطوری نکن دیگه ببخشید
کانگ وو:چرا معذرت خواهی میکنی خب حقیقتو گفتی مگه من چیکارتم من فقط پسر عمتم همین ....
سویون:کانگ وووو
کانگ وو:فکر کنم اینجاست
و بی توجه رفت داخل
سویون:چرا اینهمه ناراحت شد ...
سویونم دنبالش رفت
÷ببخشید شما نمیتونین وارد بشین
کانگ وو:آم من باید با کیم تهیونگ حرف بزنم لطفا بهش بگین جئون کانگ وو اینجاست
÷الان بهشون میگم
کانگ وو:ممنون
بادیگارد رفت داخل
سویون:کانگ وو
کانگ وو:چیه سویون چی میخوای
سویون:تو یهو چت شد خب یه چیزی گفتم بعدشم من نمیتونم با کسی قرار بزارم چون کسیو دوست دارم
کانگ وو:....پس یه نفرو دوست داری
سویون:اره
کانگ وو:...پس بهتره زیاد نزدیکم نشی ممکنه اقا بدش بیاد *بغضی
سویون:کانگ وووو...اون شخص..
÷بفرمایید تو قربان
کانگ وو:ممنون
و رفت داخل
سویون:لعنتی
و رفت دنبالش
تهیونگ:به به ببین کی اینجاست سلام پسر
کانگ وو:سلام عمو
سویون:سلام
تهیونگ:چه خبر شده که من افتخار دیدن تورو پیدا کردم پسر*خنده
کانگ وو:*خنده
تهیونگ:مشکلی پیش اومده پسر؟
کانگ وو:خب ...به کمکتون احتیاج دارم
تهیونگ:چیشده داری نگرانم میکنی
کانگ وو:چوی ته جونگ ....بابام و داییمو گرفته و ما فکر میکنیم تو یه انبار تو محله ی سونگ سو نگهشون داشته
تهیونگ:یعنی چی اون جئونو گرفته؟
کانگ وو:بله و خب من تنهایی از پسش برنمیام ..میشه کمکم کنین
تهیونگ:چرا که نه حتما....ببینم شیطون دوست دخترته ؟*لبخند شیطانی
کانگ وو یه نگاه به سویون انداخت و بعد گفت
کانگ وو:نه فقط دخترداییمه
تهیونگ:من که چیز دیگهای میبینم....ولش کن بگو ببینم نقشه چیه
کانگ وو:خب...
....
ا.ت:ولمون کن عوضی
کوک:اون صدای ا.تست؟
یونگی:اونا اینجا چیکار دارن
بادیگاردا ا.ت و الیز رو هم بردن کنار کوک و یونگی بستن
کوک:ا.ت
ا.ت:کوک اینا چی میگن کانگ وو مرده؟بگو که دروغه کوک لطفا بگو دروغه*گریه
کوک:.....منم مطمئن نیستم*اروم
ا.ت:لعنتی پسرم...نهه*گریه
ته جونگ:اووو اخی حیف شد...من فقط میخواستم شوهریتو بکشم اما اون پسر خنگولت پیچید به دست و پام
کوک:خفه شو
ته جونگ:ای خدا پسره بیچاره..میدونی بیچاره تر از اون کیه مین سویون ..دختره بدبخت تنها توی عمارت بزرگ بایه جنازه نشسته و داره گریه میکنه
یونگی:خفه خون بگیر مرتیکه اشغال با خودت چی فکر کردی هان فکر کردی کانگ وو یه پسر بچهی عادیه و با یه تیر خلاص میشه نه خیرم سخت در اشتباهی من مطمئنم اون زندست و الان داره نقشه مرگتو میچینه اون پسر جئون جونگ کوکه اینو یادت نره
.....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
- ۷۲۸
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط