چند پارتی (درخواستی)
وقتی جیهوپ میبری ایران و.....]
_______________________________
هواپیما توی آسمون بود و من کنار پنجره نشسته بودم و به ابرهای زیر پامون نگاه میکردم
دستم هنوز توی دست جیهوپ بود و انگشتاش محکم دور دستم حلقه شده بود
چند دقیقه بود که هیچکدوم حرف نمیزدیم
آروم برگشتم سمتش
جیهوپ سرشو به صندلی تکیه داده بود و نگام میکرد
"+چیه.. چرا اینطوری نگام میکنی
جیهوپ دستمو بوسید.
" _دلم میخواد زنمی هرچقدر دلم بخواد نگات میکنم
لبخندی زدم و انگشت شستمو کشیدم کف دست جیهوپ
"_هنوز استرس داری
شونمو انداختم بالا و آروم گفتم
" +یکم...
"_هرچی بهت بگن من پشتتم هرچی هم بگن من نظرم دربارت عوض نمیشه
بعد حرفش لباشو گذاشت روی لبام
آروم ازم جدا شد تو چشمام زل زده بود
" +دلم میخواد وقتی رسیدیم
"+ مامان بابام نظرشون عوض شده باشه
" _هوم خوب میشد
سرمو تکیه دادم به صندلی و به مانیتور نگاه کردم تقریبا" 2:35 دیگه میرسیدیم ایران
مامان بابای من از اول با ازدواج من با جیهوپ مخالف بودن دلشون میخواست با پسر خالم آدرین که خاستگارم بود ازدواج کنم البته نمونده نماند من قبلا ها از یکی از پسر همسایمون سام خوشم میومده و باهم دوست صمیمی بودیم
هوفی کشیدم و دوباره به جیهوپ نگاه کردم چشماش بسته بود و به صندلی تکیه داده بود
چشمامو ازش گرفتم و چشمامو بستم وسیاهی
"ویو 2ساعت بعد"
باصدای زنی که داشت حرف میزد چشمامو باز کردم و به دور برم نگاه کردم نگاهی به صندلی کنارم کردم جیهوپ روی صندلی نشسته بود و نگاه گوشی میکرد
چشمامو به مانیتور دادم
"30 دقیقه دیگه میرسیدیم ایران"
استرسم صد برابر شد نفس عمیقی کشیدم که صدای جیهوپ اومد
______________________________
خب اینم چند پارتی جدید
اومیدوارم دوست داشته باشین و بخونید 💞
130 تاییمون مبارک ❤️
_______________________________
هواپیما توی آسمون بود و من کنار پنجره نشسته بودم و به ابرهای زیر پامون نگاه میکردم
دستم هنوز توی دست جیهوپ بود و انگشتاش محکم دور دستم حلقه شده بود
چند دقیقه بود که هیچکدوم حرف نمیزدیم
آروم برگشتم سمتش
جیهوپ سرشو به صندلی تکیه داده بود و نگام میکرد
"+چیه.. چرا اینطوری نگام میکنی
جیهوپ دستمو بوسید.
" _دلم میخواد زنمی هرچقدر دلم بخواد نگات میکنم
لبخندی زدم و انگشت شستمو کشیدم کف دست جیهوپ
"_هنوز استرس داری
شونمو انداختم بالا و آروم گفتم
" +یکم...
"_هرچی بهت بگن من پشتتم هرچی هم بگن من نظرم دربارت عوض نمیشه
بعد حرفش لباشو گذاشت روی لبام
آروم ازم جدا شد تو چشمام زل زده بود
" +دلم میخواد وقتی رسیدیم
"+ مامان بابام نظرشون عوض شده باشه
" _هوم خوب میشد
سرمو تکیه دادم به صندلی و به مانیتور نگاه کردم تقریبا" 2:35 دیگه میرسیدیم ایران
مامان بابای من از اول با ازدواج من با جیهوپ مخالف بودن دلشون میخواست با پسر خالم آدرین که خاستگارم بود ازدواج کنم البته نمونده نماند من قبلا ها از یکی از پسر همسایمون سام خوشم میومده و باهم دوست صمیمی بودیم
هوفی کشیدم و دوباره به جیهوپ نگاه کردم چشماش بسته بود و به صندلی تکیه داده بود
چشمامو ازش گرفتم و چشمامو بستم وسیاهی
"ویو 2ساعت بعد"
باصدای زنی که داشت حرف میزد چشمامو باز کردم و به دور برم نگاه کردم نگاهی به صندلی کنارم کردم جیهوپ روی صندلی نشسته بود و نگاه گوشی میکرد
چشمامو به مانیتور دادم
"30 دقیقه دیگه میرسیدیم ایران"
استرسم صد برابر شد نفس عمیقی کشیدم که صدای جیهوپ اومد
______________________________
خب اینم چند پارتی جدید
اومیدوارم دوست داشته باشین و بخونید 💞
130 تاییمون مبارک ❤️
- ۷۳۹
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط