𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹
ویو: ات
در که بسته شد، چند ثانیه همونجا نشستم.
هنوز حرف جونگکوک توی سرم میچرخید.
«باید با من ازدواج کنی.»
دستم رو روی صورتم کشیدم.
+ ازدواج...؟
با خودش؟
چند لحظه به روبهرو خیره موندم.
من حتی چند روز هم نبود که اون رو میشناختم.
مردی سرد، خشن و غیرقابلپیشبینی...
و حالا قرار بود همسرش بشم؟
اشکم دوباره سرازیر شد.
+ بابا چرا منو توی همچین موقعیتی گذاشتی؟
گوشی رو برداشتم.
عکس بابا هنوز روی صفحه بود.
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
+ اگه این کار باعث بشه سالم بمونم...
+ شاید مجبور باشم قبول کنم.
گوشی رو روی تخت گذاشتم.
بلند شدم و جلوی آینه رفتم.
به خودم نگاه کردم.
+ ات...
+ ازش نمیترسی.
چند ثانیه سکوت کردم.
+ فقط... از چیزی که قراره بعدش اتفاق بیفته میترسی.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
حرف جونگکوک یادم اومد.
«وقتی اسمت کنار اسم من قرار بگیره، امنیتت تضمین میشه.»
شاید حق با اون بود.
شاید این تنها راه برگشتن پیش بابا بود.
اما هنوز یه چیز آزارم میداد.
+ اگه ازدواج کنم...
+ دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.
روی تخت نشستم.
چند دقیقه فقط فکر کردم.
به بابا.
به تهدیدها.
به عکسهایی که از من گرفته بودن.
و بعد...
به جونگکوک.
آخر سر چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
تصمیمم رو گرفته بودم.
از روی تخت بلند شدم.
در رو باز کردم و وارد راهرو شدم.
چند قدم جلو رفتم.
جلوی اتاق جونگکوک ایستادم.
دستم رو بالا بردم.
چند ثانیه مردد موندم.
بعد...
تق تق.
صدای جونگکوک از داخل اتاق اومد.
_ بیا تو.
دستگیره رو پایین کشیدم.
در باز شد.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی چند پرونده بود.
نگاهش رو بالا آورد.
چند ثانیه به هم خیره شدیم.
آروم وارد شدم.
+ جونگکوک...
_ هوم؟
چند لحظه مکث کردم.
بعد با وجود تمام ترسی که توی دلم بود، مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
+ من تصمیمم رو گرفتم.
ادامه دارد...🖤
شرط ها: ⚘️
۲۵ لایک
۱۵ بازنشر
۵،۶ فالو
𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁹
ویو: ات
در که بسته شد، چند ثانیه همونجا نشستم.
هنوز حرف جونگکوک توی سرم میچرخید.
«باید با من ازدواج کنی.»
دستم رو روی صورتم کشیدم.
+ ازدواج...؟
با خودش؟
چند لحظه به روبهرو خیره موندم.
من حتی چند روز هم نبود که اون رو میشناختم.
مردی سرد، خشن و غیرقابلپیشبینی...
و حالا قرار بود همسرش بشم؟
اشکم دوباره سرازیر شد.
+ بابا چرا منو توی همچین موقعیتی گذاشتی؟
گوشی رو برداشتم.
عکس بابا هنوز روی صفحه بود.
چند ثانیه بهش نگاه کردم.
+ اگه این کار باعث بشه سالم بمونم...
+ شاید مجبور باشم قبول کنم.
گوشی رو روی تخت گذاشتم.
بلند شدم و جلوی آینه رفتم.
به خودم نگاه کردم.
+ ات...
+ ازش نمیترسی.
چند ثانیه سکوت کردم.
+ فقط... از چیزی که قراره بعدش اتفاق بیفته میترسی.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
حرف جونگکوک یادم اومد.
«وقتی اسمت کنار اسم من قرار بگیره، امنیتت تضمین میشه.»
شاید حق با اون بود.
شاید این تنها راه برگشتن پیش بابا بود.
اما هنوز یه چیز آزارم میداد.
+ اگه ازدواج کنم...
+ دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشه.
روی تخت نشستم.
چند دقیقه فقط فکر کردم.
به بابا.
به تهدیدها.
به عکسهایی که از من گرفته بودن.
و بعد...
به جونگکوک.
آخر سر چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
تصمیمم رو گرفته بودم.
از روی تخت بلند شدم.
در رو باز کردم و وارد راهرو شدم.
چند قدم جلو رفتم.
جلوی اتاق جونگکوک ایستادم.
دستم رو بالا بردم.
چند ثانیه مردد موندم.
بعد...
تق تق.
صدای جونگکوک از داخل اتاق اومد.
_ بیا تو.
دستگیره رو پایین کشیدم.
در باز شد.
جونگکوک پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی چند پرونده بود.
نگاهش رو بالا آورد.
چند ثانیه به هم خیره شدیم.
آروم وارد شدم.
+ جونگکوک...
_ هوم؟
چند لحظه مکث کردم.
بعد با وجود تمام ترسی که توی دلم بود، مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
+ من تصمیمم رو گرفتم.
ادامه دارد...🖤
شرط ها: ⚘️
۲۵ لایک
۱۵ بازنشر
۵،۶ فالو
- ۱۵۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط