{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Afterglow

پارت بیست ششم — چیزی که هر دو می‌دانستند
آن شب دوباره صحبت کردند.
این بار بدون عصبانیت.
مین‌گیو گفت:
ـ من نمی‌خوام تو کمتر کار کنی.
ا/ت به صفحه نگاه کرد.
ـ خوبه.
ـ جدی می‌گم.
ـ می‌دونم.
ـ حتی اگه یه قرارداد بزرگ بگیری و مجبور شی سه ماه نصف دنیا رو بگردی، خوشحال می‌شم.
ا/ت لبخند خیلی کمی زد.
ـ چون پولش زیاده؟
ـ چون می‌دونم چقدر براش کار کردی.
این بار ا/ت چیزی نگفت.
مین‌گیو ادامه داد:
ـ ولی تو هم باید بدونی من فقط کسی نیستم که وقتی برنامه‌ات خالی شد، وقتش رو داری.
ا/ت نگاهش را پایین انداخت.
این یکی را نمی‌توانست با شوخی رد کند.
ـ می‌دونم.
ـ پس؟
ا/ت بعد از مکثی کوتاه گفت:
ـ باید بهترش کنم.
مین‌گیو لبخند زد.
ـ همین

ادامه دارد....

صد و پنجاه تایی مبارک قشنگا🫠❤️‍🩹🫂🥹
دیدگاه ها (۶)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط