{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟎

ویو راوی🎀

همه‌چیز تاریک بود.

مثل یه تونل بی‌پایان.

ات وسط اون سیاهی معلق بود.

صدای نفساش انگار از دورترین نقطه‌ی دنیا می‌اومد.

اولین صدایی که شنید، صدای مینا بود.

ـ «ات… من اینجام. برگرد… تو قول دادی منو تنها نذاری. قول دادی همیشه کنارم باشی.»

صداش پر از اشک بود.

گرمای آشنا و قدیمی، مثل پتو دور دل ات پیچید.

یه قدم خواست سمت اون صدا بره که ناگهان صدای دیگه‌ای اومد…

صدای کوک. آرام، عمیق.

ـ «ات… به حرف دل خودت گوش کن.
نه به قولا، نه به ترس‌ها.
تو فقط باید انتخاب کنی… من یا اون.
من نمی‌ذارم دیگه هیچ‌کس اذیتت کنه.
فقط دستتو به من بده.»

(بابا بدبخت بی هوش اینجا هم وب نمیکنید)

ات گیج شده بود.

قلبش تند می‌زد.

هر دو صدا انقدر نزدیک، انقدر پررنگ بودن که نمی‌تونست بفهمه کدوم واقعیه.

پاهاش بی‌اختیار به دو سمت کشیده می‌شدن.

سمت مینا، خاطرات کودکی، خنده‌ها، اولین دوست‌داشتن.

سمت کوک، حس جدید، حرارت، دلشوره‌ای که تبدیل به آرامش می‌شد.

زمزمه کرد:

ـ «من… نمی‌تونم… نمی‌تونم انتخاب کنم…»

و درست همون لحظه، اشک از گوشه‌ی چشم بسته‌اش توی دنیای واقعی سر خورد پایین.
دیدگاه ها (۳)

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط