{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت🖤🥀

سکوت🖤🥀

𓆩 پــارت بــیــســتــم 𓆪 🖤🥀

درِ اصلی با صدای بلندی باز شد.

همه در تاریکی به سمت صدا برگشتند.

تق...

تق...

صدای قدم‌ها در راهرو پیچید.

نامجون آرام گفت:

ـ «هیچ‌کس حرف نزنه.»

اسما نفسش را حبس کرد.

یون کنار او ایستاده بود.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

اما ناگهان...

صدایی آشنا در تاریکی پیچید:

ـ «اسما...»

چشمان اسما گشاد شد.

ـ «این صدا...»

یون با وحشت زمزمه کرد:

ـ «نه...»

مرد ناشناس آرام گفت:

ـ «بالاخره اومد.»

چراغ‌ها یک‌دفعه روشن شدند.

اسما به روبه‌رو خیره ماند.

دختری کنار در ایستاده بود.

لبخند می‌زد.

اسما زیر لب گفت:

ـ «سارا؟»

سارا آرام جلو آمد.

ـ «سلام، اسما.»

نامجون اسلحه‌اش را پایین نیاورد.

ـ «تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

سارا نگاهش را به یون دوخت.

ـ «اومدم چیزی رو که سال‌ها پنهان کردم، پس بدم.»

یون با عصبانیت گفت:

ـ «سارا، نه.»

سارا لبخندش را از دست داد.

ـ «دیگه نمی‌تونم ادامه بدم، یون.»

اسما با صدایی لرزان پرسید:

ـ «چی رو پنهان کردی؟»

سارا چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد یک جعبه‌ی کوچک از کیفش بیرون آورد.

ـ «حقیقت اون شب.»

اسما یک قدم جلو رفت.

ـ «داخلش چیه؟»

سارا جعبه را به سمت او گرفت.

ـ «چیزی که باعث شد حافظه‌ات رو از دست بدی.»

دست اسما لرزید.

جعبه را گرفت.

اما قبل از اینکه بازش کند...

سارا آرام گفت:

ـ «فقط یه چیز رو بدون.»

اسما نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

سارا با چشمانی پر از اشک گفت:

ـ «اون شب... یون تو رو نجات نداد.»

اسما خشکش زد.

سارا ادامه داد:

ـ «تو بودی که جون یون رو نجات دادی.» 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت نــوزدهــم 𓆪 🖤🥀یون برای چند ثانیه هیچ حرفی نز...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــجــدهــم 𓆪 🖤🥀صدای باران دوباره شروع شده بو...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت شــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی پلک هم نمی‌زد.مرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط