{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه دلتنگ غروبی خفه بود

خانه دلتنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم
یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود برخواهد گشت

ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
دیدگاه ها (۰)

ولی زیبایی ادبیات فارسی``

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

♥ ️خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت ...

سوغاتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط