{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه دل تنگ ِغروبی خفه بود!

خانه دل تنگ ِغروبی خفه بود!
مثل ِ امروز که تنگ است دلم...

پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد...
من به خود گفتم یک روز گذشت،
مادرم آه کشید!
زود برخواهد گشت...
ابری آهسته به چشمم لغزید...
و سپس خوابم برد!
که گمان داشت که هست اینهمه درد...
در کمین ِدل ِآن کودک ِخُرد؟

آری آن روز چو می‌رفت کسی...
داشتم آمدنش را باور؛
من نمی‌دانستم،
معنی هرگز را...!
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه‌ی شوم...
خو نکرده‌ست دلم با تو هنوز...
من پس از این همه سال،
چشم دارم در راه...
که بیایند عزیزانم...آه...!
دیدگاه ها (۴)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۸۲: پیام مخفیصبح داخل قصر…نور ملایم آفتاب ...

P : 22

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 10 | وقتی نبودنش فرق داشتصبح روز بعد، سوکجین ب...

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چرا...

♥ ️خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت ...

خانه دل تنگ ِ غروبی خفه بودمثل ِ امروز که تنگ است دلمپدرم گف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط