خانه دل تنگ غروبی خفه بود

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر...؟!
دیدگاه ها (۱)

ولی زیبایی ادبیات فارسی``

True Love①②ا/تبا یه تیپ ساده ولی قشنگ رفتم پایین. تهیونگ تو ...

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چرا...

♥ ️خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت ...

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چرا...

سوغاتی...

خانه دلتنگ غروبی خفه بودمثل امروز که تنگ است دلمپدرم گفت چرا...

خانه دل تنگ ِغروبی خفه بود!مثل ِ امروز که تنگ است دلم...پدرم...

.خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت...

خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط