{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانه دل تنگ غروبی خفه بود

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر...؟!
دیدگاه ها (۱)

[🐼🍃]دوستت دارممثلِ اولين حسِ گرمِ لمسِ دستات همونقدر آروم ، ...

واقعاحقیقته.......

زندگی پیچ وخم زیاددارد....

#عاشقانه

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

True Love①②ا/تبا یه تیپ ساده ولی قشنگ رفتم پایین. تهیونگ تو ...

پیوند خون و اختیارپارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شدباران آرام ...

سوغاتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط