🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ³⁵
دوباره سرمو گذاشتم رو شونش و صورتمو قایم کردم .
یونگی 🪽 خجالت نکش دیگه کوچولو.(لبخند)
ات ✨ چرا؟بعدشم همه میگن مگه دختره خودش پا نداره یا فلجه که شوهرش بغلش کرده و میبرتش اینور و اونور .
یونگی 🪽 به بقیه چه ربطی داره ها؟
ات ✨ هیچ ربطی نداره ولی ....
یونگی 🪽 پس اگه ربطی نداره دیگه ادامه نده .
ات ✨ باشه.
خب این مرد خوب بلد بود با حرفاش و حرکاتش منو قانع و ساکت کنه اونم بدون ناراحتی .
یونگی 🪽 به نظرم این مغازه کفشاش خوبه هوم؟
ات ✨ اره یه چیز راحتی میخوام .
یونگی 🪽 چشم هرچی دختر کوچولوم بگه.
با هم رفتیم داخل مغازه که با ورودمون مغازه دار زل زد بهمون . چشاتو بکن تو سرامیکای مغازت مرتیکه فضول .
ات ✨ توروخدا بزارم زمین .(درگوش یونگی)
یونگی 🪽 اول بگو کدوم کفش بعد بزارمت رو زمین خب؟
ات ✨ کشتی منو تو .
چشممو بین کفشا چرخوندم که دو جفت کتونی سفید ست چشممو گرفت .
ات ✨ یونگی
یونگی 🪽 جانم
ات ✨ اون دوتا کتونی سفیدا ... باهم بپوشیمشون؟
چرا پیشش لپام انقدر قرکز میشن؟لپامو بگیرم بندازم اونور مزاحمم میشن.
یونگی 🪽 باشه کوچولو فقط تو چرا انقدر خجالتی ای ؟
ات ✨ نپرس چچن جوابی ندارم .
یه لبخند لثه ای بزرگ زد و رو کرد به مغازه دار و بر عکس لبخندش روی صورتش که برای من بود با یه لحنی جدی گفت.
یونگی 🪽 لطفا از اون کتونی ها به سایز پای منو همسرم بیارین.
فروشنده : چشم .
یونگی شماره پای من و خودشو به فروشنده داد و جفتمون کفشارو پامون کردیم . بعد از حساب کردن از مغازه خارج شدیم .
ات ✨ میشه اول بریم داروخونه؟
یونگی 🪽 باشه کوچولو.
از پاساژ خارج شدیم و رفتیم سمت دارو خونه .
ات ✨ خودم میرم تو اینجا وایسا .
یونگی 🪽 باشه بیا این کارت .
ات ✨ مرسی . سریع وارد دارو خونه شدم و یه بسته پد گرفتم و بعد حساب کردن از داروخونه خارج شدم .
یونگی 🪽 بریم؟
ات ✨ قبلش مم یه دستشویی برم بعد بریم .
یونگی 🪽 باشه کوچولو.(خنده)
ات ✨ به چی میخندی؟
یونگی 🪽 هیچی دوباره بریم سمت پاساژ دستشویی اونجاست.
ات ✨ باشه
دوباره رفتیم سمت پاساژ . رفتیم سمت دستشویی و یونگی وایساد جلو در و منتظر موند تا من برم بیرون . سریع کارامو انجام دادم و از دستشویی خارج شدم .
دست تو دست هم اینسری به سمت ماشین رفتیم . خوشحال بدم که کنار همچین مردی ام و امیدوارم این خوشحالی به غمی برای دوری ازش تبدیل نشه . سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به مقصدی که خود یونگی میدونست کجاست. نگاهی به ساعت کردم ۱۱:۳۰ بود .
ات ✨ خوابت نمیاد ؟
یونگی 🪽 نه تو پیشمی چرا باید خوابم بیاد؟
ات ✨ نمیدونم .
خیلی گشنم بود ولی میدونستم که داریم میریم برای غذا خوردن پس در این باره چیزی نگفتم و سرمو به پنجره ماشین تکیه دادم و به مسیر خیره شدم .داشتیم از شهر خارج میشیدیم .
ات ✨ کجا میریم اقای شیطون.
یونگی 🪽 بیا شیطونم شدیم . داریم میریم یه جای خوب . میدونم گشنته ولی صبر کنی یه نیم ساعت دیگه میرسیم اونجا غذاش خیلی خوشمزس .
ات ✨ باشه صبر میکنم ولی اگه بیشتر از نیم ساعت بشه لپاتو میکشم .
یونگی 🪽 باشه کوچولو.
دوباره سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم . بدجور رو مخم رفته بود که لپاشو بکشم . دستمو بردم سمت لپاش و تست کنم که نرمه با نه که دیدم بعلههه نرمه اونم خیلیییی همونجا یدونه محکم از لپش کشیدم که سریع دستشو گذاشت رو لپش و برگشت رو بهم و گفت .
یونگی 🪽 اییی ... چیکار میکنی ؟هنوز بیست دقیقه هم نشده .
ات ✨ دیدم لپت نرمه خوشم امد و از این به بعد باید عادت کنی لپات دیگه در امان نیستن .
(اهم اهم ادمینتون عاشق لپ کشیدنه . کلا بخوام به کسی ابراز علاقه کنم مستقیم لپاشو میکشم بنده زبون برا مثل ادم سخن گفتن ندارم. 😐😐😐خب دیگه تشریف ببریم ادامه داستان. )
یونگی 🪽 چشم .(خنده)
ات ✨ افرین .
سرمو به شیشه تکیه دادم و تو افکار خودم غرق شدم که بعد یه ربع ماشین توقف کرد ساعت شده بود ۱۲:۱۵ .
ادامه دارد 🪽🩵🪽
شرط
³⁰ لایک
¹⁰ بازنشر
Part ³⁵
دوباره سرمو گذاشتم رو شونش و صورتمو قایم کردم .
یونگی 🪽 خجالت نکش دیگه کوچولو.(لبخند)
ات ✨ چرا؟بعدشم همه میگن مگه دختره خودش پا نداره یا فلجه که شوهرش بغلش کرده و میبرتش اینور و اونور .
یونگی 🪽 به بقیه چه ربطی داره ها؟
ات ✨ هیچ ربطی نداره ولی ....
یونگی 🪽 پس اگه ربطی نداره دیگه ادامه نده .
ات ✨ باشه.
خب این مرد خوب بلد بود با حرفاش و حرکاتش منو قانع و ساکت کنه اونم بدون ناراحتی .
یونگی 🪽 به نظرم این مغازه کفشاش خوبه هوم؟
ات ✨ اره یه چیز راحتی میخوام .
یونگی 🪽 چشم هرچی دختر کوچولوم بگه.
با هم رفتیم داخل مغازه که با ورودمون مغازه دار زل زد بهمون . چشاتو بکن تو سرامیکای مغازت مرتیکه فضول .
ات ✨ توروخدا بزارم زمین .(درگوش یونگی)
یونگی 🪽 اول بگو کدوم کفش بعد بزارمت رو زمین خب؟
ات ✨ کشتی منو تو .
چشممو بین کفشا چرخوندم که دو جفت کتونی سفید ست چشممو گرفت .
ات ✨ یونگی
یونگی 🪽 جانم
ات ✨ اون دوتا کتونی سفیدا ... باهم بپوشیمشون؟
چرا پیشش لپام انقدر قرکز میشن؟لپامو بگیرم بندازم اونور مزاحمم میشن.
یونگی 🪽 باشه کوچولو فقط تو چرا انقدر خجالتی ای ؟
ات ✨ نپرس چچن جوابی ندارم .
یه لبخند لثه ای بزرگ زد و رو کرد به مغازه دار و بر عکس لبخندش روی صورتش که برای من بود با یه لحنی جدی گفت.
یونگی 🪽 لطفا از اون کتونی ها به سایز پای منو همسرم بیارین.
فروشنده : چشم .
یونگی شماره پای من و خودشو به فروشنده داد و جفتمون کفشارو پامون کردیم . بعد از حساب کردن از مغازه خارج شدیم .
ات ✨ میشه اول بریم داروخونه؟
یونگی 🪽 باشه کوچولو.
از پاساژ خارج شدیم و رفتیم سمت دارو خونه .
ات ✨ خودم میرم تو اینجا وایسا .
یونگی 🪽 باشه بیا این کارت .
ات ✨ مرسی . سریع وارد دارو خونه شدم و یه بسته پد گرفتم و بعد حساب کردن از داروخونه خارج شدم .
یونگی 🪽 بریم؟
ات ✨ قبلش مم یه دستشویی برم بعد بریم .
یونگی 🪽 باشه کوچولو.(خنده)
ات ✨ به چی میخندی؟
یونگی 🪽 هیچی دوباره بریم سمت پاساژ دستشویی اونجاست.
ات ✨ باشه
دوباره رفتیم سمت پاساژ . رفتیم سمت دستشویی و یونگی وایساد جلو در و منتظر موند تا من برم بیرون . سریع کارامو انجام دادم و از دستشویی خارج شدم .
دست تو دست هم اینسری به سمت ماشین رفتیم . خوشحال بدم که کنار همچین مردی ام و امیدوارم این خوشحالی به غمی برای دوری ازش تبدیل نشه . سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به مقصدی که خود یونگی میدونست کجاست. نگاهی به ساعت کردم ۱۱:۳۰ بود .
ات ✨ خوابت نمیاد ؟
یونگی 🪽 نه تو پیشمی چرا باید خوابم بیاد؟
ات ✨ نمیدونم .
خیلی گشنم بود ولی میدونستم که داریم میریم برای غذا خوردن پس در این باره چیزی نگفتم و سرمو به پنجره ماشین تکیه دادم و به مسیر خیره شدم .داشتیم از شهر خارج میشیدیم .
ات ✨ کجا میریم اقای شیطون.
یونگی 🪽 بیا شیطونم شدیم . داریم میریم یه جای خوب . میدونم گشنته ولی صبر کنی یه نیم ساعت دیگه میرسیم اونجا غذاش خیلی خوشمزس .
ات ✨ باشه صبر میکنم ولی اگه بیشتر از نیم ساعت بشه لپاتو میکشم .
یونگی 🪽 باشه کوچولو.
دوباره سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم . بدجور رو مخم رفته بود که لپاشو بکشم . دستمو بردم سمت لپاش و تست کنم که نرمه با نه که دیدم بعلههه نرمه اونم خیلیییی همونجا یدونه محکم از لپش کشیدم که سریع دستشو گذاشت رو لپش و برگشت رو بهم و گفت .
یونگی 🪽 اییی ... چیکار میکنی ؟هنوز بیست دقیقه هم نشده .
ات ✨ دیدم لپت نرمه خوشم امد و از این به بعد باید عادت کنی لپات دیگه در امان نیستن .
(اهم اهم ادمینتون عاشق لپ کشیدنه . کلا بخوام به کسی ابراز علاقه کنم مستقیم لپاشو میکشم بنده زبون برا مثل ادم سخن گفتن ندارم. 😐😐😐خب دیگه تشریف ببریم ادامه داستان. )
یونگی 🪽 چشم .(خنده)
ات ✨ افرین .
سرمو به شیشه تکیه دادم و تو افکار خودم غرق شدم که بعد یه ربع ماشین توقف کرد ساعت شده بود ۱۲:۱۵ .
ادامه دارد 🪽🩵🪽
شرط
³⁰ لایک
¹⁰ بازنشر
- ۱.۷k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط