𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵¹
ویو: جونگ کوک
× وایی خدااا
کوک این عروسمه؟
مثل عروسک میمونهه!
_ همیشه انتخابهای من خوب بوده مامان.
سرم رو چرخوندم.
ات رو دیدم که از خجالت سرش پایینه.
دستش رو محکمتر گرفتم و به سمتشون رفتیم.
مامانم سریع ات رو بغل کرد و قربون صدقش رفت.
ولی عمم و دخترعمم مثل شتر وایستاده بودن و نگاه میکردن.
ات به سمت عمم اومد.
دستش رو دراز کرد.
عمم چند لحظه اول حرکتی نکرد.
ولی بعدش با منت دستش رو گرفت.
ات سراغ دخترعمم رفت.
ولی دخترعمم نهتنها نگاش هم نکرد، اومد خودش رو به من مالید.
= وایی کوککک، دلم برات تنگ شده بود. (عشوه)
حرکتی نکردم و فقط سرم رو تکون دادم.
ازش جدا شدم.
_ خب بریم سر میز.
رفتیم سمت میز.
صندلی رو برای ات عقب کشیدم.
تا خواست ات بشینه، یونا اومد نشست.
_ یونا، اینجا جای اته. (جدی)
= دیگه نشستم.
اون طرف هم عمم نشست.
رسماً نذاشتن ات کنارم بشینه.
+ خب من پیش مامان میشینم.
× بیا دخترم.
_ ات هم خدا خواسته. (زیر لب)
چند دقیقه بعد...
_ خب ات، بریم؟
+ آرههه.
_ پاشو.
= هی، کجا میرین؟
_ بیرون. (سرد)
÷ دخترم رو هم ببرین، حوصلهش سر میره.
+ با...
_ تازه اومدین. استراحت کنید.
دست ات رو گرفتم و رفتیم سمت در.
× پسرم برای شام دیر نکنید.
_ باشه مامان.
رفتیم بیرون.
در ماشین رو برای ات باز کردم و بعدش خودم نشستم.
_ خب، امیدوارم بتونی چند روز تحملشون کنی.
+ میتونم. (فعععععععععععععک نکنم)
ماشین رو روشن کردم و به سمت پاساژ رفتیم.
چند ساعت بعد
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵¹
ویو: جونگ کوک
× وایی خدااا
کوک این عروسمه؟
مثل عروسک میمونهه!
_ همیشه انتخابهای من خوب بوده مامان.
سرم رو چرخوندم.
ات رو دیدم که از خجالت سرش پایینه.
دستش رو محکمتر گرفتم و به سمتشون رفتیم.
مامانم سریع ات رو بغل کرد و قربون صدقش رفت.
ولی عمم و دخترعمم مثل شتر وایستاده بودن و نگاه میکردن.
ات به سمت عمم اومد.
دستش رو دراز کرد.
عمم چند لحظه اول حرکتی نکرد.
ولی بعدش با منت دستش رو گرفت.
ات سراغ دخترعمم رفت.
ولی دخترعمم نهتنها نگاش هم نکرد، اومد خودش رو به من مالید.
= وایی کوککک، دلم برات تنگ شده بود. (عشوه)
حرکتی نکردم و فقط سرم رو تکون دادم.
ازش جدا شدم.
_ خب بریم سر میز.
رفتیم سمت میز.
صندلی رو برای ات عقب کشیدم.
تا خواست ات بشینه، یونا اومد نشست.
_ یونا، اینجا جای اته. (جدی)
= دیگه نشستم.
اون طرف هم عمم نشست.
رسماً نذاشتن ات کنارم بشینه.
+ خب من پیش مامان میشینم.
× بیا دخترم.
_ ات هم خدا خواسته. (زیر لب)
چند دقیقه بعد...
_ خب ات، بریم؟
+ آرههه.
_ پاشو.
= هی، کجا میرین؟
_ بیرون. (سرد)
÷ دخترم رو هم ببرین، حوصلهش سر میره.
+ با...
_ تازه اومدین. استراحت کنید.
دست ات رو گرفتم و رفتیم سمت در.
× پسرم برای شام دیر نکنید.
_ باشه مامان.
رفتیم بیرون.
در ماشین رو برای ات باز کردم و بعدش خودم نشستم.
_ خب، امیدوارم بتونی چند روز تحملشون کنی.
+ میتونم. (فعععععععععععععک نکنم)
ماشین رو روشن کردم و به سمت پاساژ رفتیم.
چند ساعت بعد
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۳.۸k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط