{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاید گفتنش هنوز یکم زود باشه ولی خیلی نزدیکه...

شاید گفتنش هنوز یکم زود باشه ولی خیلی نزدیکه...
تو جاده‌ی خاطرات بچگی‌مون،
همیشه نقش پررنگی داشتن،
مثل دو ستاره‌ای که هر شب آسمون فوتبال‌مون رو روشن می‌کردن.

با هر دریبل، هر گل و هر شادی،
دل‌هامون رو پر از امید و شور می‌کردن،
اون لحظه‌ها که با دوستا کنار تلویزیون می‌نشستیم،
با نفس‌های حبس شده و دست‌هایی که بی‌اختیار بالا می‌رفت،
همه‌مون یه قصه‌ی مشترک داشتیم، قصه‌ی عشق به فوتبال.

حالا که فصل خداحافظی‌شون شروع شده،
دلتنگی‌هامون پررنگ‌تره، اما می‌دونیم،
اون‌ها برای همیشه توی خاطرات‌مون زنده‌ان،
مثل آهنگی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌شه.
ممنون که بچگی‌هامون رو ساختین،
و زندگی‌مون رو با جادوی فوتبال پر کردین.
دیدگاه ها (۱)

طاقت آوردی خلیج فارس من!این همه سال‌ها با خاطرات خوبسفره‌ی آ...

پارت ۱۱ویلایی که جونگکوک در ججو داشت، درست کنار دریا بود.وقت...

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

گذشته و خانوادهخاندان: تِنِبریسقدمت خاندان: بسیار قدیمی و مر...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁹صبحِ روز بعد، آفتاب حضورش رو با ل...

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

~ کوچولوی دوست‌داشتنی ما،مکنه‌ی نازِ بنگتن، یه روزی یه پسر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط