**پارت ۳۱**
**پارت ۳۱**
لولهی سرد و سنگینِ اسلحه روی پوستِ حساسِ شقیقهام میلرزید. فشارِ اون فلزِ بیروح، تمامِ حواسِ من رو جمع کرده بود. جونگکوک با چشمهایی که انگار از آتیش میسوخت، انگشتش رو روی ماشه فشار داد. من حس میکردم که اون آمادهست؛ آماده بود تا با یه حرکت، همهی این لجبازیها و همهی این دردها رو تموم کنه.
لحظهای گذشت... انگار زمان ایستاد. صدای انفجارِ بیرون و شلیکهای دوردست، با صدای تپشِ وحشیانهی قلبِ جونگکوک که به سینهاش میخورد، در هم آمیخته بود.
ناگهان، جونگکوک با یه حرکتِ عصبی و پر از خشم، اسلحه رو از روی شقیقهام برداشت و با تمامِ قدرت پرت کرد سمتِ دیوار. صدای برخوردِ فلز با دیوار مثل رعد بود. اما این پایانِ درگیری نبود.
اون دوباره به سمتم هجوم آورد. اما این بار قرار نبود با اسلحه باشه. با یه دست، مچِ هر دو دستِ من رو بالای سرم روی تخت قفل کرد و با دستِ دیگه، با چنان شدتی که انگار میخواست استخونهای فکم رو خرد کنه، گونهی اون طرفِ صورتم رو چنگ زد.
- «فکر کردی کی هستی؟» با صدایی که از خشمِ مهارنشدنی به لرزه درآمده بود، فریاد زد. «فکر کردی میتونی با این بازیهای کثیف، من رو به زانو دربیاری؟ تو یه عاملِ جاسوسی هستی، النا! یه موجودِ پارازیتساز که اومدی زندگیِ من رو به خاک سیاه بکشی!»
او من رو زیرِ قدرتِ خودش له میکرد. تنش سنگین بود، وحشی بود و هیچ اثری از اون جذبهی آروم و باوقارِ همیشگی نداشت. او حالا فقط یک مردِ زخمی بود که میخواست تمامِ خشمش رو به من خالی کنه.
- «فکر کردی با این لجبازیها میتونی برنده بشی؟» در حالی که صورتش رو به صورتم نزدیک میکرد، طوری که فقط از تپشِ قلبهای وحشیمون میشد صدای انفجار رو شنید، زمزمه کرد. «تو فقط یه سربازِ شکستخوردهای که دیگه راه برگشتی نداره. از این لحظه به بعد، حتی فکر کردن به آزادی هم جرمِ مرگبارِ توئه!»
او من رو با اون فشارِ طاقتفرسا و نگاهِ پر از نفرت و نیازِ همزمان، به بنبست رسوند. نه از بوسه خبری بود، نه از ملایمت؛ فقط یه برخوردِ وحشیانه از دو تا روحِ زخمی که همدیگه رو پیدا کرده بودن، اما راهی برای رسیدن به هم نداشتن، جز از طریقِ درد و خشونت.
لولهی سرد و سنگینِ اسلحه روی پوستِ حساسِ شقیقهام میلرزید. فشارِ اون فلزِ بیروح، تمامِ حواسِ من رو جمع کرده بود. جونگکوک با چشمهایی که انگار از آتیش میسوخت، انگشتش رو روی ماشه فشار داد. من حس میکردم که اون آمادهست؛ آماده بود تا با یه حرکت، همهی این لجبازیها و همهی این دردها رو تموم کنه.
لحظهای گذشت... انگار زمان ایستاد. صدای انفجارِ بیرون و شلیکهای دوردست، با صدای تپشِ وحشیانهی قلبِ جونگکوک که به سینهاش میخورد، در هم آمیخته بود.
ناگهان، جونگکوک با یه حرکتِ عصبی و پر از خشم، اسلحه رو از روی شقیقهام برداشت و با تمامِ قدرت پرت کرد سمتِ دیوار. صدای برخوردِ فلز با دیوار مثل رعد بود. اما این پایانِ درگیری نبود.
اون دوباره به سمتم هجوم آورد. اما این بار قرار نبود با اسلحه باشه. با یه دست، مچِ هر دو دستِ من رو بالای سرم روی تخت قفل کرد و با دستِ دیگه، با چنان شدتی که انگار میخواست استخونهای فکم رو خرد کنه، گونهی اون طرفِ صورتم رو چنگ زد.
- «فکر کردی کی هستی؟» با صدایی که از خشمِ مهارنشدنی به لرزه درآمده بود، فریاد زد. «فکر کردی میتونی با این بازیهای کثیف، من رو به زانو دربیاری؟ تو یه عاملِ جاسوسی هستی، النا! یه موجودِ پارازیتساز که اومدی زندگیِ من رو به خاک سیاه بکشی!»
او من رو زیرِ قدرتِ خودش له میکرد. تنش سنگین بود، وحشی بود و هیچ اثری از اون جذبهی آروم و باوقارِ همیشگی نداشت. او حالا فقط یک مردِ زخمی بود که میخواست تمامِ خشمش رو به من خالی کنه.
- «فکر کردی با این لجبازیها میتونی برنده بشی؟» در حالی که صورتش رو به صورتم نزدیک میکرد، طوری که فقط از تپشِ قلبهای وحشیمون میشد صدای انفجار رو شنید، زمزمه کرد. «تو فقط یه سربازِ شکستخوردهای که دیگه راه برگشتی نداره. از این لحظه به بعد، حتی فکر کردن به آزادی هم جرمِ مرگبارِ توئه!»
او من رو با اون فشارِ طاقتفرسا و نگاهِ پر از نفرت و نیازِ همزمان، به بنبست رسوند. نه از بوسه خبری بود، نه از ملایمت؛ فقط یه برخوردِ وحشیانه از دو تا روحِ زخمی که همدیگه رو پیدا کرده بودن، اما راهی برای رسیدن به هم نداشتن، جز از طریقِ درد و خشونت.
- ۸۸۰
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط