چشاتو ببند…
چشاتو ببند…
فکر کن همین الان در باز بشه و آقا وارد بشن…
همون لبخند همیشگی، همون نگاه آرام، همون صدای آشنایی که دلت برای شنیدنش تنگ شده…
کاش میشد فقط برای یک لحظه، زمان به عقب برگرده؛
کاش میشد دوباره حضورشان را حس کرد و با تمام وجود گفت:
«آقا جان… دلمان برایتان خیلی تنگ شده…» 🖤
بعضی دلتنگیها با هیچ کلمهای تمام نمیشوند؛
فقط میمانند گوشهی دل و هر بار که یادت میآید، چشمهایت را خیس میکنند…
چهلمین روز شها...ت رهبر عزیزمون رو خدمت همه ی عاشقان آقای شه..د تسلیت عرض می کنم 🤍🕊
دلنوشت مهدیا 🌱🌱🌱
نمیدانم از تو چه بنویسم؟
از مظلومیت و جذبه چشمانت
از پیام های گرم نوروزی
از آن قدم های با اقتدار
از روزی که سرزده به منزل خانواده شهید مسیحی قدم گذاشتی
از صورتی کردن پرده های حسینیه امام هنگامی که با دختران سرزمینت دیدار داشتی
از دیدار های ناشناست با خانواده شهدا
از آن روزی که دختر شهید عمامهات را کلاه دید و آن را خواست
و تو بعد دوروز یک کلاه صورتی دخترانه و زیبا برایش فرستادی
از کف میدان بودن هایت از تا زانو داخل گل رفتنت در مناطق زلزله زده از همسفره عشایرهای روستایی کشور شدنت
از آن ظهری که هنگام سخنرانی تورا به قصد ترور زدند جانباز شدی اما ثانیه ای بین بیاناتت وقفه نیفتاد
ادامه دادی محکم تر از قبل
کوبنده تر قبل
از آن روزی که گوشت های غذایت را جدا کردی و گفتی مردمم در تنگنای اقتصادی هستند من هم یکی مثل مردم
از محفل شعر و دیدار با شعرایت
از آن دیدار نمایشگاه کتاب که با نویسنده معروف گفتگو میکردی و جلد چندم از فلان کتابی که خود نویسنده نمیدانست چاپ شده خوانده بودی
از انگشتر ها و چفیه هایی که هربار کسی از تو خواست دریغ نکردی
از نوشتن رای با خودکار ایرانی
از درخت کاری ها
از آن عبا و قبایی که سالها عوض نشده بود نو نشده بود از خانه سادهات که حتی مبل و قالی نداشت از آن صندلی چوبی ساده
درحالی که به تو تهمت دیکتاتور میزدند
از ظهر 23 خرداد 1403 که با اقتدار گفتی رژیم صهیونیستی اشتباه بزرگی کرد
غلطی کرد که عواقب او
او رو بیچاره خواهد کرد!
گفتی و دل یک ملت گرم شد به بودنت
از بوسیدن دست فرزند شهدا از فن بیانی که کل سیاستمداران جهان تحسینش میکردند از نامه هایت به جوانان اروپایی که ثمرهاش حالا دیده میشود
از 47 سال کربلا نرفتن و در کشور ماندن فقط بخاطر مردم و ملت
از دقت و حساسیتت سر آثار باستانی و تمدن ایران
از پس گرفتن الواح هخامنشی
از صلابت، از غیرت، از تنها حکومتی که با تلاش های تو یک مشت خاک نداد!
تلاش هایی که ندیدند و تهمت زدند و اذیت کردند
و در نهایت
از روزی که گفتی مردمم زیر بمباران هستند من هم یکی مثل مردم
و مثل مردم در خانه ماندی و با خانواده با دختر داماد و نوه چهارده ماههات شهید راه وطن شدی
از انّمعیربی از آن مشت گره کرده
چهل روز گذشته و من هنوز در همان دقایق جان گداز سحر یکشنبه جا مانده ام
چهل روز یتیمی و جنگ از سر گذراندیم و هنوز داغ تو بر باور قلب هایمان حک نشده است
اما پدر مهربانم...خون تو بیدار کرد زنده کرد
تو با خون خود جان فدای ایران بودنت را ثابت کردی و امروز دختران و پسرانت ثمره زحمات 47 ساله تورا روی چشم نگه میدارند
ننگ بر ما اگر علم بر زمین بماند
ننگ بر ما اگر بگذاریم ایرانی که سالها زحمتش را کشیدی و آخر خود و خانوادهات را فدایش کردی
وجبی خاک از آن کم شود
سیدعلی مظلوم و مقتدر بچهای ایران
مهربان ترین پدر...راهت ادامه دارد...(:
فکر کن همین الان در باز بشه و آقا وارد بشن…
همون لبخند همیشگی، همون نگاه آرام، همون صدای آشنایی که دلت برای شنیدنش تنگ شده…
کاش میشد فقط برای یک لحظه، زمان به عقب برگرده؛
کاش میشد دوباره حضورشان را حس کرد و با تمام وجود گفت:
«آقا جان… دلمان برایتان خیلی تنگ شده…» 🖤
بعضی دلتنگیها با هیچ کلمهای تمام نمیشوند؛
فقط میمانند گوشهی دل و هر بار که یادت میآید، چشمهایت را خیس میکنند…
چهلمین روز شها...ت رهبر عزیزمون رو خدمت همه ی عاشقان آقای شه..د تسلیت عرض می کنم 🤍🕊
دلنوشت مهدیا 🌱🌱🌱
نمیدانم از تو چه بنویسم؟
از مظلومیت و جذبه چشمانت
از پیام های گرم نوروزی
از آن قدم های با اقتدار
از روزی که سرزده به منزل خانواده شهید مسیحی قدم گذاشتی
از صورتی کردن پرده های حسینیه امام هنگامی که با دختران سرزمینت دیدار داشتی
از دیدار های ناشناست با خانواده شهدا
از آن روزی که دختر شهید عمامهات را کلاه دید و آن را خواست
و تو بعد دوروز یک کلاه صورتی دخترانه و زیبا برایش فرستادی
از کف میدان بودن هایت از تا زانو داخل گل رفتنت در مناطق زلزله زده از همسفره عشایرهای روستایی کشور شدنت
از آن ظهری که هنگام سخنرانی تورا به قصد ترور زدند جانباز شدی اما ثانیه ای بین بیاناتت وقفه نیفتاد
ادامه دادی محکم تر از قبل
کوبنده تر قبل
از آن روزی که گوشت های غذایت را جدا کردی و گفتی مردمم در تنگنای اقتصادی هستند من هم یکی مثل مردم
از محفل شعر و دیدار با شعرایت
از آن دیدار نمایشگاه کتاب که با نویسنده معروف گفتگو میکردی و جلد چندم از فلان کتابی که خود نویسنده نمیدانست چاپ شده خوانده بودی
از انگشتر ها و چفیه هایی که هربار کسی از تو خواست دریغ نکردی
از نوشتن رای با خودکار ایرانی
از درخت کاری ها
از آن عبا و قبایی که سالها عوض نشده بود نو نشده بود از خانه سادهات که حتی مبل و قالی نداشت از آن صندلی چوبی ساده
درحالی که به تو تهمت دیکتاتور میزدند
از ظهر 23 خرداد 1403 که با اقتدار گفتی رژیم صهیونیستی اشتباه بزرگی کرد
غلطی کرد که عواقب او
او رو بیچاره خواهد کرد!
گفتی و دل یک ملت گرم شد به بودنت
از بوسیدن دست فرزند شهدا از فن بیانی که کل سیاستمداران جهان تحسینش میکردند از نامه هایت به جوانان اروپایی که ثمرهاش حالا دیده میشود
از 47 سال کربلا نرفتن و در کشور ماندن فقط بخاطر مردم و ملت
از دقت و حساسیتت سر آثار باستانی و تمدن ایران
از پس گرفتن الواح هخامنشی
از صلابت، از غیرت، از تنها حکومتی که با تلاش های تو یک مشت خاک نداد!
تلاش هایی که ندیدند و تهمت زدند و اذیت کردند
و در نهایت
از روزی که گفتی مردمم زیر بمباران هستند من هم یکی مثل مردم
و مثل مردم در خانه ماندی و با خانواده با دختر داماد و نوه چهارده ماههات شهید راه وطن شدی
از انّمعیربی از آن مشت گره کرده
چهل روز گذشته و من هنوز در همان دقایق جان گداز سحر یکشنبه جا مانده ام
چهل روز یتیمی و جنگ از سر گذراندیم و هنوز داغ تو بر باور قلب هایمان حک نشده است
اما پدر مهربانم...خون تو بیدار کرد زنده کرد
تو با خون خود جان فدای ایران بودنت را ثابت کردی و امروز دختران و پسرانت ثمره زحمات 47 ساله تورا روی چشم نگه میدارند
ننگ بر ما اگر علم بر زمین بماند
ننگ بر ما اگر بگذاریم ایرانی که سالها زحمتش را کشیدی و آخر خود و خانوادهات را فدایش کردی
وجبی خاک از آن کم شود
سیدعلی مظلوم و مقتدر بچهای ایران
مهربان ترین پدر...راهت ادامه دارد...(:
- ۱۴.۳k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط