خوده خوده منم

خوده خوده منم

خوده خوده منم
یه روز با مامانم رفتیم بیرون منم فاز غم گرفتم سایلنت کرای اسکیز رو گذاشتم.....بعد پشت چراغ بودیم منم شیشه رو دادم پایین هوا بخورم....دیدم دوتا پسر روی موتور سیکلتن بعد اون پسره که داشت میروند موتور رو دستش رو برداشت پسر پشت سریش دست هاش رو گذاشت رو فرمون......بعد به هم لبخند زدن.....منم سکته رو زدهه بودمممممم🤣🤣🤣بعد هی خودمو تکون دادم اه خندیدم (فشار خوردم یعنی)ننم گفت چته گفتم هیچی دوباره بهشون نگاه کردم دیدم هنوز دارن همو نگاه میکنن بعدش منو نگاه کردن عین خر ها فقط صندلی ماشین رو دادم عقببببببب.ننم بعد دوتا پسر ها و دید..گفت به خاطر اینا این کارو کردی دیوونه🤣🤣🤣🤣🤣🤣خوشگل هم بودننننن......ریش و پشم هم نداشتنننن🤣🤣🤣🤣🤣🤣🛐🛐🛐🛐🛐🛐عضله اییییی
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

رمان عشق ممنوع

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

وقتی استادت بودP:6ویو کوک:رفتم تو دیدم که لیا و لیام دادن هم...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮✦ پارت ۶۳ | این بار ته طر...

ترکم نکن

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

شاهکاری به نام دروغ

داستان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط