{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه

ناز چشمانت ڪشم آنقدر، حیرانت ڪنم
بی وفا در قدرت من نیست زندانت ڪنم
نذر ڪردم گر تو را روزی به دستت آورده ام
نوگل این بوستان شمع شبستانت ڪنم
جام دل انداختی با غیر هم پیمان شدی
مرغ در دام توام، ناچار فرمانت ڪنم
بنده عشق تو بودن منتهای زندگی ست
جان نا چیزی ڪه دارم آن به قربانت ڪنم
دل پریشانی مڪن جانا ڪه عمری در سڪوت
لب فرو بستم مبادا تا پریشانت ڪنم
ڪاش در صحن خلوص عشق چون آزاده ای
مفتخر بودم به یڪ لبخند مهمانت ڪنم
ابر بودم، آسمان بودی ولی غافل ڪه من
میتوانستم به آهی غرق بارانت ڪنم....!!
دیدگاه ها (۰)

ناز چشمانت ڪشم آنقدر، حیرانت ڪنم بے وفا در قدرت من نیست زندا...

ناز چشمانت ڪشم آن‌قدر ،حیرانت ڪنم بـے وفا در قدرت من نیست ،ز...

ناز چشمانت ڪشم آنقدر، حیرانت ڪنمبے و؋ـا در قدرت من نیست زندا...

ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنمبی وفا در قدرت من نیست زندان...

ناز چشمانت کِشم آنقدر ، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زن...

ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زندا...

‌ ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زن...

ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زندا...

‌ ناز چشمانت کشم آنقدر، حیرانت کنم بی وفا در قدرت من نیست زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط