«پارت بعدی در راه است… ⏳✨
«پارت بعدی در راه است… ⏳✨
شرط انتشار سریع:
✅ 10 لایک
✅ 15 کامنت
پارت: 27 (بخش2)
**زاویه دید: زین**
تایلر تازه از زیر دوش درآمده بود. یه حوله دور کمرش پیچیده بود و با یه پوزخندِ کج و اعصابخردکن، به کمدش تکیه داده بود. چشماش از یه رضایتِ شیطانی و کثیف برق میزد.
گوشی میسون رو پرت کردم روی نیمکت. حتی نفهمیدم کِی راه افتادم. فقط میدونم با قدمهای بلند و سنگین از وسط رختکن رد شدم. بچهها با دیدن قیافهام، وحشتزده خودشون رو چسباندن به کمدها تا راه باز بشه.
«تایلر» صدام چنان بلند بود که اکوش تو دیوارهای سرامیکی پیچید.
قبل از اینکه بتونه حتی دستش رو بیاره بالا، یقهی تیشرتی که تازه پوشیده بود رو تو مشتم مچاله کردم و با تمام زوری که تو بدنم بود کوبیدمش به درِ فلزیِ کمد پشت سرش. صدای برخوردِ وحشتناکِ فلز و استخوان باعث شد چند نفر داد بزنن.
«چه غلطی کردی حرومزاده؟» از لای دندونهای کلیدشدهام غریدم. رگی رو شقیقهام داشت منفجر میشد.
تایلر با وجود دردی که تو صورتش پخش شد، پوزخندش رو عریضتر کرد. دستاش رو به نشانهی تسلیم آورد بالا اما لحنش پر از کنایه بود: «اوووو... آروم باش کاپیتان روانی! من فقط چیزی رو به بچهها نشون دادم که خودشون دیر یا زود میفهمیدن. مردم حق دارن بدونن چرا ستارهشون داره کلِ فصل رو به فاک میده!»
میسون از پشت سر بازوم رو دو دستی چسبید و کشید. «زین! ولش کن! مربی الان سر میرسه. ارزشش رو نداره داداش، ولش کن!»
«ارزشش رو نداره؟» صورتم رو بردم تو صورت تایلر، اونقدر نزدیک که میتونستم بوی تندِ خمیردندونش رو حس کنم. «تو حریم خصوصیِ منو پخش کردی. پای اون دختر رو کشیدی وسطِ این بازیِ کثیفت. قسم میخورم اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه اسمش رو بیاری...»
«اگه بیارم چی؟» تایلر با گستاخی پرید وسط حرفم. «میخوای منو بزنی؟ بزن! فکر کردی برام مهمه؟ ولی این حقیقتِ لعنتی رو عوض نمیکنه که تو داری گند میزنی به همهچیز. تازه... فکر میکنی مشکلِ اصلیت الان منم؟» تکخندهی خشکی کرد. «صبر کن تا بابایِ کنترلگرت این عکس رو ببینه. اونوقت میفهمی دردسر واقعی چه شکلیه.»
درست تو همون ثانیه، موبایلم تو جیب کولهپشتیام شروع کرد به زنگ خوردن. صدای ویبرهاش روی نیمکت چوبی، مثل یه مته رو اعصابم بود.
میسون با رنگی که حالا مثل گچ شده بود، به کولهام نگاه کرد. «زین... داره زنگ میخوره.»
تایلر رو با یه حرکتِ پر از انزجار هل دادم عقب و رفتم سمت کولهام. گوشی رو کشیدم بیرون. روی صفحه، اسم "پدر" خاموش و روشن میشد. یه سرمای فلجکننده از نوک انگشتام تا ستون فقراتم دوید.
نفس عمیقی کشیدم و تماس رو وصل کردم. «بله؟»
صدای پدرم سردتر از یخبندان بود. حتی سلام هم نکرد. «ده دقیقهی دیگه تو ماشینِ منی. تو پارکینگ. وگرنه خودم میام تو اون رختکنِ لعنتی پیدات میکنم.»
و بوقِ اشغال.
شرط انتشار سریع:
✅ 10 لایک
✅ 15 کامنت
پارت: 27 (بخش2)
**زاویه دید: زین**
تایلر تازه از زیر دوش درآمده بود. یه حوله دور کمرش پیچیده بود و با یه پوزخندِ کج و اعصابخردکن، به کمدش تکیه داده بود. چشماش از یه رضایتِ شیطانی و کثیف برق میزد.
گوشی میسون رو پرت کردم روی نیمکت. حتی نفهمیدم کِی راه افتادم. فقط میدونم با قدمهای بلند و سنگین از وسط رختکن رد شدم. بچهها با دیدن قیافهام، وحشتزده خودشون رو چسباندن به کمدها تا راه باز بشه.
«تایلر» صدام چنان بلند بود که اکوش تو دیوارهای سرامیکی پیچید.
قبل از اینکه بتونه حتی دستش رو بیاره بالا، یقهی تیشرتی که تازه پوشیده بود رو تو مشتم مچاله کردم و با تمام زوری که تو بدنم بود کوبیدمش به درِ فلزیِ کمد پشت سرش. صدای برخوردِ وحشتناکِ فلز و استخوان باعث شد چند نفر داد بزنن.
«چه غلطی کردی حرومزاده؟» از لای دندونهای کلیدشدهام غریدم. رگی رو شقیقهام داشت منفجر میشد.
تایلر با وجود دردی که تو صورتش پخش شد، پوزخندش رو عریضتر کرد. دستاش رو به نشانهی تسلیم آورد بالا اما لحنش پر از کنایه بود: «اوووو... آروم باش کاپیتان روانی! من فقط چیزی رو به بچهها نشون دادم که خودشون دیر یا زود میفهمیدن. مردم حق دارن بدونن چرا ستارهشون داره کلِ فصل رو به فاک میده!»
میسون از پشت سر بازوم رو دو دستی چسبید و کشید. «زین! ولش کن! مربی الان سر میرسه. ارزشش رو نداره داداش، ولش کن!»
«ارزشش رو نداره؟» صورتم رو بردم تو صورت تایلر، اونقدر نزدیک که میتونستم بوی تندِ خمیردندونش رو حس کنم. «تو حریم خصوصیِ منو پخش کردی. پای اون دختر رو کشیدی وسطِ این بازیِ کثیفت. قسم میخورم اگه یه بار دیگه... فقط یه بار دیگه اسمش رو بیاری...»
«اگه بیارم چی؟» تایلر با گستاخی پرید وسط حرفم. «میخوای منو بزنی؟ بزن! فکر کردی برام مهمه؟ ولی این حقیقتِ لعنتی رو عوض نمیکنه که تو داری گند میزنی به همهچیز. تازه... فکر میکنی مشکلِ اصلیت الان منم؟» تکخندهی خشکی کرد. «صبر کن تا بابایِ کنترلگرت این عکس رو ببینه. اونوقت میفهمی دردسر واقعی چه شکلیه.»
درست تو همون ثانیه، موبایلم تو جیب کولهپشتیام شروع کرد به زنگ خوردن. صدای ویبرهاش روی نیمکت چوبی، مثل یه مته رو اعصابم بود.
میسون با رنگی که حالا مثل گچ شده بود، به کولهام نگاه کرد. «زین... داره زنگ میخوره.»
تایلر رو با یه حرکتِ پر از انزجار هل دادم عقب و رفتم سمت کولهام. گوشی رو کشیدم بیرون. روی صفحه، اسم "پدر" خاموش و روشن میشد. یه سرمای فلجکننده از نوک انگشتام تا ستون فقراتم دوید.
نفس عمیقی کشیدم و تماس رو وصل کردم. «بله؟»
صدای پدرم سردتر از یخبندان بود. حتی سلام هم نکرد. «ده دقیقهی دیگه تو ماشینِ منی. تو پارکینگ. وگرنه خودم میام تو اون رختکنِ لعنتی پیدات میکنم.»
و بوقِ اشغال.
- ۱.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط