{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در جست و جوی عشق

شرط لایک ها نرسید ولی براتون گذاشتم. حداقل بخاطر اون عزیزایی که لایک کردن و کامنت گذاشتن. شما ثابت کردن جنبه ی پارت هدیه رو دارین ولی بقیه که حمایت نکردن نه.


P 7:


به هنگام شام خوردن:

دخترک سوال کرد:
+ببخشید آجوما، شما تنها زندگی میکنید؟

آجوما گفت:
-فعلا آره. ولی دوتا پسر دارم که مثل تو که میخوای بری شهر درس بخونی ، برای تحصیل رفتن شهر .

سپس یک لبخند تلخی زد و ادامه داد:
-البته دوتا دخترم داشتم.

ا.ت گفت:
+داشتید؟

پیرزن سرش را تکان داد و با بغض گفت:
+آره ... دختر بزرگم بخاطر رسم پدربزرگش که باید با پسر عموش ازدواج میکرد و اصلا اونو دوستش نداشت خودکشی کرد. چون برادر شوهرم (عمو ی دخترش ) و به اجبار میخواستن که اونا باهم ازدواج کنن، این اتفاق افتاد.

فکش لرزش داشت و دو قطره اشک از چشمانش جاری شد و سپس ادامه داد:
_دختر کوچیکم وقتی بچه بود گرگی بهش حمله کرد و بچمو یک لقمه کرد.
سپس اشکی از چشم سمت چپش ، روانه شد.

دخترک گفت:
+متاسفم آجوما. حتما براتون خیلی سخت بوده.

پیرزن گفت:
-مشکلی نیست عزیزم. خیلی وقته از اون اتفاق میگذره. تو منو یاد اون میندازی. اونم مثل تو، همینقدر خوشگل و با ادب بود. شاید من لیاقت دخترامو نداشتم.

دخترک گفت:
+این حرفمو نزن آجوما. شما خیلی مهربون و دلسوزید. من اینو دیشب متوجه شدم. بابت این موضوع متاسفم.ببخشید که بهتون دوباره یاد آوریش کردم.

დ .•*””*• صبح روز بعد •*””*•.დ

دخترک تصمیم داشت که خانه ی آن پیرزن را ترک کند. زیرا احساس مزاحمت برای او را داشت. اما آجوما با اصرار او را قانع کرد که برای یک هفته حداقل آنجا بماند.

اما آیا دخترک باید حقیقت را برای آجوما فاش میکرد؟
اگر او را لو میداد چه؟
یا شاید آجوما به او برای فرار کردن کمک میکرد.
به هر حال تصمیم خود را گرفت که با عذاب وجدانش کنار نیاید و حقیقت را به آجوما بگوید :
+آجوما.... من خیلی خیلی متاسفم. اما من راجع به موضوعی به شما راستشو نگفتم.

آجوما لبخند مهربانی زد و پرسید:
+اشکالی نداره دخترم ولی چطور؟

دخترک گفت:
+من.... من برای تحصیل به شهر نمیرم. من یه شاهزاده م و از قصرمون فرار کردم.

آجوما آنی چشمانش درشت شد و گفت:
_وا... دخترم این حرفا چیه که میگی؟ حالت خوبه؟

دخترک گفت:
+آجوما حرفمو باور کن. من از عمارتمون فرار کردم. چون طبق رسوم خانوادگی مون من باید ۱۸ سالگی ازدواج میکردم. و خانواده م ازم میخواستن با مردی که ازش متنفرم ازدواج کنم. منم مدتی صبر کردم، اما وقتی دیدم که هیچکس با من موافق نیست، از اونجا فرار کردم. و میخوام به کشور دیگه ای برم.....

آجوما سکوت کرد. نه از گیجی بلکه از تعجب.

دخترک ادامه داد:
+شما بازم ازم میخواید که یک هفته اینجا بمونم؟

آجوما گفت:
_معلوم که میخوام اینجا بمونی .من ازت نگه داری میکنم دخترم. اینجا امن ترین جا برای توعه.

سپس دقیقه ای صبر کرد و دوباره گفت:
_نمیخوام تو هم مثل دخترم فقط بخاطر یه اشتباه از بین بری.

بغضی در صدایش پنهان بود ولی او سعی در بلعیدن آن بغض داشت.

دخترک گفت:
+اما ممکنه فقط بخاطر من، شما صدمه ببینید. میدونید که برای پنهان کردن من ممکنه مجازات بشید؟ اما به هر حال ازتون ممنونم


آجوما گفت:
+معلومه که میدونم. کسی نمیفهمه. اگرم کسی با خبر بشه، برای من فرقی نمیکنه. به هر حال یه پای من لب گوره دخترم.

ادامه در پارت بعد.
شرط: لایک ۳۹ _کامنت ۵۰ تا
دیدگاه ها (۸۶)

الماس زیبای من part⁴آجوما بانگرانی سمتم اومد و گفت دخترم چی ...

p¹ویو هانا-امروز مادربزرگ بهم گفت که یه مهمونی برگزار کرده و...

شاهزاده دوست داشتنی من

پارت ۳

اول از همه میخام از همتون معذرت خواهی کنم که دیر پارت میزارم...

Part ⁷

P10صبح روز بعد، هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود.ساعت پنج و نیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط