خرگوش درون ددی$
خرگوش درون ددی$
فصل : ۱$
پارت : ۱۲$
دکتر : عمل موفقیت امیز بود ولی احتمالا سرگیجه داشته باشن براشون یکسری قرص مینویسم اونا رو بگیرید.
کوک : باشه،ممنون.
کوک رفت دارو هارو بگیره کایرا هم کم کم داشت بهوش می اومد،کوک اومد وپیشش نشست.
کوک : عزیزم خوشگلم دخترم بیدار شو.
کایرا : هم....سردمه.
کوک : چیزی نیست خوب پتو روته بخاطر استرسته.
کایرا:داداشم کجاس؟؟.
کوک : رفته غذا بگیره.
کایرا : دروغ میگی داداشم کجاسسسس.
کوک : کایرا،آروم باش واقعا رفته غذا بگیره بیاد.
کایرا : باشه میشه بری برام آب بیاری؟؟.
کوک :حتما.
کوک رفت برای کایرا آب بیاره کایرا باعجله و درد لباس هاشو پوشید به سمت در رفت و از بیمارستان خارج شد،رنگ روش پریده بود همه با تعجب بهش نگاه میکرد میکردن پاپیاده به سمت خونه رفت درزد و خدمتکار درو باز کرد.
کایرا : ماماننننننننن[داد].
تهیونگ : اینجا چی می خوای؟؟.
کایرا : که تو رفتی برام غذا بگیری،من ریدم تو غذاااا چرا اینجایییی؟؟مامان من چون به تو بابا هچی نمیگم یعنی این نیست که کنترل منو بگیرید،من خودم می خوام تحصیل کنم میدونید چند سالمهههههههه،دارید دیوونم می کنید میدونی من چی کشیدم اگر نمرم نوزده میشد منو میزدی بسه دیگه ولم کنید می خوام درسم بخونم نمیزارید خسته شدم.
ویو تهیونگ
کایرا داشت همینجوری صحبت می کرد که من از پشت گرفتم وبیهوشش کردم کاملا معلوم حالش بده،صحبت هارو با مامان بابا کردم و تصمیم این شد که کایرا رو برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور بفرستیم البته تنها نه بایکی از بادیگارد های پسر همسن خودش دلایل زیادی داشت این تصمیم
1با کوک ازدواج نکنه.
2با بقیه ازدواج نکنه.
3بتونه تحصیل کنه.
4راحت زندگی کنه.
وخوب من دوست دارم خواهرم آزاد باشه بابا اجازه نداد منم باهاش برم.
پنج سال بعد زندگی کایرا تو پاریس
کایرا هجده سالش شده بود وبا یک پسر نوزده ساله زندگی میکرد،اون دوتا باهم خیلی صمیمی شده بودن و مثل خواهر برادر بودن،همه جا با هم دیگه کایرا مدتی نمیتوانست برگرده کره جنوبی چون تهیونگ براش بلیت یک طرفه گرفته بود،کایرا برای اینکه توی خونه حوصلش سرنره دوتا بچه رو رو به سرپرستی گرفته بود بچه ی اول فقط هشت ماهش بوددومی سه ماهش بود.
گاهی وقتا یک شب تبدیل به بزرگ ترین جرقه زندگیت میشه✨
شرط ها:
لایک : ۶
بازنشر : ۲
کامنت : ۴
فصل : ۱$
پارت : ۱۲$
دکتر : عمل موفقیت امیز بود ولی احتمالا سرگیجه داشته باشن براشون یکسری قرص مینویسم اونا رو بگیرید.
کوک : باشه،ممنون.
کوک رفت دارو هارو بگیره کایرا هم کم کم داشت بهوش می اومد،کوک اومد وپیشش نشست.
کوک : عزیزم خوشگلم دخترم بیدار شو.
کایرا : هم....سردمه.
کوک : چیزی نیست خوب پتو روته بخاطر استرسته.
کایرا:داداشم کجاس؟؟.
کوک : رفته غذا بگیره.
کایرا : دروغ میگی داداشم کجاسسسس.
کوک : کایرا،آروم باش واقعا رفته غذا بگیره بیاد.
کایرا : باشه میشه بری برام آب بیاری؟؟.
کوک :حتما.
کوک رفت برای کایرا آب بیاره کایرا باعجله و درد لباس هاشو پوشید به سمت در رفت و از بیمارستان خارج شد،رنگ روش پریده بود همه با تعجب بهش نگاه میکرد میکردن پاپیاده به سمت خونه رفت درزد و خدمتکار درو باز کرد.
کایرا : ماماننننننننن[داد].
تهیونگ : اینجا چی می خوای؟؟.
کایرا : که تو رفتی برام غذا بگیری،من ریدم تو غذاااا چرا اینجایییی؟؟مامان من چون به تو بابا هچی نمیگم یعنی این نیست که کنترل منو بگیرید،من خودم می خوام تحصیل کنم میدونید چند سالمهههههههه،دارید دیوونم می کنید میدونی من چی کشیدم اگر نمرم نوزده میشد منو میزدی بسه دیگه ولم کنید می خوام درسم بخونم نمیزارید خسته شدم.
ویو تهیونگ
کایرا داشت همینجوری صحبت می کرد که من از پشت گرفتم وبیهوشش کردم کاملا معلوم حالش بده،صحبت هارو با مامان بابا کردم و تصمیم این شد که کایرا رو برای ادامه ی تحصیل به خارج از کشور بفرستیم البته تنها نه بایکی از بادیگارد های پسر همسن خودش دلایل زیادی داشت این تصمیم
1با کوک ازدواج نکنه.
2با بقیه ازدواج نکنه.
3بتونه تحصیل کنه.
4راحت زندگی کنه.
وخوب من دوست دارم خواهرم آزاد باشه بابا اجازه نداد منم باهاش برم.
پنج سال بعد زندگی کایرا تو پاریس
کایرا هجده سالش شده بود وبا یک پسر نوزده ساله زندگی میکرد،اون دوتا باهم خیلی صمیمی شده بودن و مثل خواهر برادر بودن،همه جا با هم دیگه کایرا مدتی نمیتوانست برگرده کره جنوبی چون تهیونگ براش بلیت یک طرفه گرفته بود،کایرا برای اینکه توی خونه حوصلش سرنره دوتا بچه رو رو به سرپرستی گرفته بود بچه ی اول فقط هشت ماهش بوددومی سه ماهش بود.
گاهی وقتا یک شب تبدیل به بزرگ ترین جرقه زندگیت میشه✨
شرط ها:
لایک : ۶
بازنشر : ۲
کامنت : ۴
- ۱۰۹
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط