پارت سوم
پارت سوم
گونهی درحالی که تمام بدنش می لرزید و کنترل لرزش دست هاش غیرممکن بود، از اتاق خارج شد.
پلیس نگهبان روبه میسو کرد:
_ «نفر بعدی. چویی میسو، برو داخل.»
میسو به آرامی از سر جاش بلند شد.
سعی کرد به بهونه ی مرتب کردن لباسش، عرق دست هاش رو پاک کنه.
سه نفس لرزان و پشت سرهم کشید.
اتاق به دور سرش می چرخید و حالت تهوع داشت.
اون بیگناه بود ولی، ولی اگه در همین حین، راز دیگه ای از گذشته اش فاش بشه چی؟
_ «هوففف. فقط نفس عمیق بکش و خودت باش.»
پلیس که معطلی میسو رو دید به سمتش قدم برداشت و محکم بازوش رو گرفت.
_ «زود باش.»
پلیس، بی توجه به آخی که از میان لب های میسو خارج شد سیلی محکمی روی صورتش زد.
گویی که عصبی بود و میسو، وسیله ای برای تخلیه ی عصبانیت.
فریادش بلند شد:
_ «مگه کر شدی؟!! بهت گفتم سرتو بنداز پایین برو تو اتاق!»
بار دیگری دستش برای ضربه بلند شد و اینبار، تهیونگ جلوش رو گرفت.
چشم هاش از فرط خشم قرمز شده بود.
صداش هنوز موجی از غم رو در خودش داشت.
_ «اگه یه بار دیگه دستت بهش بخوره میکشمت، فهمیدی؟»
پلیس حفظ ظاهر کرد و دستش رو پایین آورد.
_ «ممنونم تهیونگ.»
زمزمه ی آرام میسو به سختی شنیده شد.
اما تهیونگ همچنان نگران و آشفته به نظر می رسید.
_ «میسو، باید حرف بزنیم..»
_ «الان نه.»
نگهبان این بار به خودش جرعت داد و میان آن دو نفر ایستاد.
میسو روبه تهیونگ کرد و امیدوار بود لحنش ملایم به نظر برسد.
با صدایی خش دار از بغض گفت:
_ «چیزی نمیشه.»
و سعی کرد با تکون دادن سرش به تهیونگ اطمینان خاطر بده.
همراه پلیس وارد اتاق شد.
سرش پایین بود و جرعت نگاه کردن به بالا رو نداشت.
با صدای بسته شدن در و خروج پلیس، نفسش رو آهسته بیرون داد، ولی زمانی که صدای پلیس جدید مقابلش رو شنید با ترس و تعجب سرش رو بلند کرد.
_ «بفرمایید بنشینید خانم.»
امکان نداشت.
گونهی درحالی که تمام بدنش می لرزید و کنترل لرزش دست هاش غیرممکن بود، از اتاق خارج شد.
پلیس نگهبان روبه میسو کرد:
_ «نفر بعدی. چویی میسو، برو داخل.»
میسو به آرامی از سر جاش بلند شد.
سعی کرد به بهونه ی مرتب کردن لباسش، عرق دست هاش رو پاک کنه.
سه نفس لرزان و پشت سرهم کشید.
اتاق به دور سرش می چرخید و حالت تهوع داشت.
اون بیگناه بود ولی، ولی اگه در همین حین، راز دیگه ای از گذشته اش فاش بشه چی؟
_ «هوففف. فقط نفس عمیق بکش و خودت باش.»
پلیس که معطلی میسو رو دید به سمتش قدم برداشت و محکم بازوش رو گرفت.
_ «زود باش.»
پلیس، بی توجه به آخی که از میان لب های میسو خارج شد سیلی محکمی روی صورتش زد.
گویی که عصبی بود و میسو، وسیله ای برای تخلیه ی عصبانیت.
فریادش بلند شد:
_ «مگه کر شدی؟!! بهت گفتم سرتو بنداز پایین برو تو اتاق!»
بار دیگری دستش برای ضربه بلند شد و اینبار، تهیونگ جلوش رو گرفت.
چشم هاش از فرط خشم قرمز شده بود.
صداش هنوز موجی از غم رو در خودش داشت.
_ «اگه یه بار دیگه دستت بهش بخوره میکشمت، فهمیدی؟»
پلیس حفظ ظاهر کرد و دستش رو پایین آورد.
_ «ممنونم تهیونگ.»
زمزمه ی آرام میسو به سختی شنیده شد.
اما تهیونگ همچنان نگران و آشفته به نظر می رسید.
_ «میسو، باید حرف بزنیم..»
_ «الان نه.»
نگهبان این بار به خودش جرعت داد و میان آن دو نفر ایستاد.
میسو روبه تهیونگ کرد و امیدوار بود لحنش ملایم به نظر برسد.
با صدایی خش دار از بغض گفت:
_ «چیزی نمیشه.»
و سعی کرد با تکون دادن سرش به تهیونگ اطمینان خاطر بده.
همراه پلیس وارد اتاق شد.
سرش پایین بود و جرعت نگاه کردن به بالا رو نداشت.
با صدای بسته شدن در و خروج پلیس، نفسش رو آهسته بیرون داد، ولی زمانی که صدای پلیس جدید مقابلش رو شنید با ترس و تعجب سرش رو بلند کرد.
_ «بفرمایید بنشینید خانم.»
امکان نداشت.
- ۶۲۹
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط