{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤
پارت شانزدهم: برخوردِ سردِ دو برادر
صدایِ خِر‌خِرِ ضعیفِ فن‌هایِ تهویه، تنها چیزی بود که در اون راهرویِ فلزیِ تنگ شنیده می‌شد. عرق از پیشونیِ کوک می‌چکید و روی لباسِ تاکتیکیِ سیاهش می‌نشست. او نفرِ اول بود. درست پشتِ دریچه‌ی خروجیِ آزمایشگاه، متوقف شد.

او از لایِ شکافِ باریکِ دریچه به پایین نگاه کرد. قلبش… نه، تمامِ وجودش در اون لحظه ایستاد.

اتاقِ بزرگی بود، پر از دستگاه‌های مانیتورینگ که نورهایِ آبی و بنفشِ سردی از خودشون ساطع می‌کردن. در مرکزِ اتاق، روی یک صندلیِ فلزی که با بازوهایِ مکانیکی محکم شده بود، تهیونگ نشسته بود. سرش پایین بود و موهایِ سیاهش روی چشمانش ریخته بود. کابل‌هایِ نازک و نقره‌ای رنگی از پشتِ گردنش واردِ دستگاه‌هایِ اصلیِ مرکز شده بود.

کوک دریچه رو با احتیاط باز کرد و مثلِ یک سایه، بی‌صدا روی زمین فرود اومد. ات و بقیه‌ی گروه از پشتِ سرش پایین اومدن. فضایِ اتاق سنگین بود؛ بویِ اوزون و موادِ شیمیایی، نفس رو در سینه حبس می‌کرد.

کوک قدم به قدم جلو رفت. انگار دنیا دورِ سرش می‌چرخید. او با صدایی که به سختی از گلوش خارج می‌شد، زمزمه کرد:

— تهیونگ…؟

تهیونگ تکون نخورد. فقط یک صدایِ دیجیتالیِ سرد از مانیتورهایِ اتاق پخش شد: «هدف شناسایی شد. واکنشِ عصبی: صفر.»

ناگهان تهیونگ سرش رو بالا آورد. آن چشم‌ها… دیگر خبری از نگاهِ گرم و شیطنت‌آمیز نبود. چشم‌هاش، انگار که دو تا گویِ گداخته‌ی سرخ بودند که توی تاریکی می‌درخشیدن. تهیونگ به کوک خیره شد، بدونِ اینکه حتی یک عضله از صورتش تکون بخوره. او دیگر تهیونگ نبود؛ او یک ماشینِ بی‌احساس بود که فقط برای کشتن برنامه‌ریزی شده بود.

کوک دستش رو دراز کرد تا صورتِ برادرش رو لمس کنه.

— تهیونگ… این منم. من کوکم. داداشت.

تهیونگ ناگهان دستش رو بالا آورد و با سرعتی که چشمِ انسان قادر به دیدنش نبود، گلویِ کوک رو چسبید و او رو به دیوارِ پشتِ سرش کوبید. صدایِ برخوردِ تنِ کوک با دیوار، تویِ سالنِ بزرگ پیچید.

ات که پشتِ یکی از ستون‌ها پناه گرفته بود، دستش رو جلویِ دهانش گذاشت تا جیغ نکشه. سوهو آماده‌ی شلیک بود، اما کوک با دستش به اون‌ها اشاره کرد که: «شلیک نکنید!»

کوک، در حالی که دستِ تهیونگ دورِ گلوش فشار رو بیشتر می‌کرد و اکسیژن کم‌کم داشت از ریه‌هاش خارج می‌شد، به چشم‌هایِ سرخِ برادرش زل زد. او در اون چشم‌ها، برای یک ثانیه… فقط یک ثانیه… یه لرزشِ خیلی کوچک دید. یک جنگِ درونی. تهیونگ داشت می‌جنگید.

کوک با صدایی خفه گفت:

— تو… تو می‌تونی… منو… حس کنی… مگه نه؟

در اون لحظه، تمامِ مرکزِ فرماندهی شروع به آژیر کشیدن کرد. سیستمِ امنیتی حضورِ اون‌ها رو تشخیص داده بود. درهایِ اتاق شروع به بسته شدن کردن و تعدادِ زیادی از نگهبان‌هایِ نقاب‌دار واردِ سالن شدند.

کوک هنوز در چنگِ تهیونگ بود. او می‌دونست که اگر همین الان کاری نکنه، تهیونگ اون رو خفه می‌کنه.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه🍒🖤پارت هفدهم: طوفانِِ سرختهیونگ با خ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

خانمی امروز با استایل گیلاس اومدددد😭🤏🏻🍒

پارت ۶۰

پارت ۸۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط