تکپارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»
تکپارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»
جونگکوک با قیافهای کاملاً جدی وارد آشپزخانه شد.
تهیونگ که جلوی یخچال ایستاده بود، سریع درش رو بست.
جونگکوک چشمهاشو ریز کرد.
ـ چی قایم کردی؟
تهیونگ خیلی عادی گفت:
ـ هیچی.
ـ چرا یخچالو با بدنت پوشوندی؟
ـ چون... سردمه.
ـ تهیونگ، نصف بدنت بیرونه.
ـ من آدم گرماییام.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و در یخچال رو باز کرد.
کیک تولد روی طبقهی وسط بود.
اما یک تکهی بزرگ ازش ناپدید شده بود.
جونگکوک برگشت.
ـ تو کیک رو خوردی؟
تهیونگ دست روی سینهاش گذاشت.
ـ تهمت نزن.
ـ لبهات شکلاتیه.
تهیونگ سریع لبهاشو پاک کرد.
ـ شکلات بود.
ـ روی کیک هم شکلات بود.
ـ تصادفاً همرنگ شدن.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ یعنی میخوای بگی کیک خودش پرید تو دهنت؟
تهیونگ با اعتمادبهنفس گفت:
ـ دقیقاً.
جونگکوک سرشو تکون داد.
ـ باشه.
تهیونگ خوشحال شد.
ـ باور کردی؟
ـ نه.
جونگکوک کیک رو برداشت و از آشپزخونه بیرون رفت.
تهیونگ دنبالش دوید.
ـ صبر کن! اون کیکه!
ـ میدونم.
ـ من هنوز تمومش نکردم!
جونگکوک ایستاد.
ـ پس اعتراف کردی؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
ـ ...نه.
ـ تهیونگ!
تهیونگ خندید و فرار کرد.
جونگکوک هم دنبالش دوید.
چند دقیقه بعد، هر دو وسط سالن ایستاده بودند و نفسنفس میزدند.
تهیونگ گفت:
ـ بیا نصفش کنیم.
جونگکوک با شک نگاهش کرد.
ـ مطمئنی این بار نصفش رو نمیخوری؟
تهیونگ دستش رو بالا آورد.
ـ قول میدم.
جونگکوک کیک رو بینشون گذاشت.
تهیونگ چاقو رو برداشت.
ـ خب... نصف!
چاقو پایین رفت.
اما کیک از وسط نصف نشد.
تهیونگ دوباره فشار داد.
کیک از زیر چاقو سر خورد و مستقیم روی لباس جونگکوک افتاد.
سکوت.
تهیونگ به کیک نگاه کرد.
بعد به جونگکوک.
ـ خب...
جونگکوک آرام گفت:
ـ تهیونگ.
ـ جانم؟
ـ فرار کن.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چرا؟
ـ چون الان واقعاً عصبانیام.
تهیونگ با تمام سرعت فرار کرد.
جونگکوک هم دنبالش رفت.
و کیک تولد؟
وسط سالن، تنها و بیگناه، روی زمین افتاده بود.
پنج دقیقه بعد، صدای تهیونگ از طبقهی بالا آمد:
ـ جونگکوک! بیا کیک جدید درست کنیم!
جونگکوک فریاد زد:
ـ اول این یکی رو تمیز کن!
تهیونگ:
ـ من مسئول خوردنم، نه تمیزکاری!
جونگکوک:
ـ پس امشب شام هم نداری!
تهیونگ:
ـ من عذرخواهی میکنم!
و اینگونه عملیات نجات کیک، با شکست کامل تهیونگ و پیروزی مطلق جونگکوک به پایان رسید.
پایان
جونگکوک با قیافهای کاملاً جدی وارد آشپزخانه شد.
تهیونگ که جلوی یخچال ایستاده بود، سریع درش رو بست.
جونگکوک چشمهاشو ریز کرد.
ـ چی قایم کردی؟
تهیونگ خیلی عادی گفت:
ـ هیچی.
ـ چرا یخچالو با بدنت پوشوندی؟
ـ چون... سردمه.
ـ تهیونگ، نصف بدنت بیرونه.
ـ من آدم گرماییام.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و در یخچال رو باز کرد.
کیک تولد روی طبقهی وسط بود.
اما یک تکهی بزرگ ازش ناپدید شده بود.
جونگکوک برگشت.
ـ تو کیک رو خوردی؟
تهیونگ دست روی سینهاش گذاشت.
ـ تهمت نزن.
ـ لبهات شکلاتیه.
تهیونگ سریع لبهاشو پاک کرد.
ـ شکلات بود.
ـ روی کیک هم شکلات بود.
ـ تصادفاً همرنگ شدن.
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ یعنی میخوای بگی کیک خودش پرید تو دهنت؟
تهیونگ با اعتمادبهنفس گفت:
ـ دقیقاً.
جونگکوک سرشو تکون داد.
ـ باشه.
تهیونگ خوشحال شد.
ـ باور کردی؟
ـ نه.
جونگکوک کیک رو برداشت و از آشپزخونه بیرون رفت.
تهیونگ دنبالش دوید.
ـ صبر کن! اون کیکه!
ـ میدونم.
ـ من هنوز تمومش نکردم!
جونگکوک ایستاد.
ـ پس اعتراف کردی؟
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
ـ ...نه.
ـ تهیونگ!
تهیونگ خندید و فرار کرد.
جونگکوک هم دنبالش دوید.
چند دقیقه بعد، هر دو وسط سالن ایستاده بودند و نفسنفس میزدند.
تهیونگ گفت:
ـ بیا نصفش کنیم.
جونگکوک با شک نگاهش کرد.
ـ مطمئنی این بار نصفش رو نمیخوری؟
تهیونگ دستش رو بالا آورد.
ـ قول میدم.
جونگکوک کیک رو بینشون گذاشت.
تهیونگ چاقو رو برداشت.
ـ خب... نصف!
چاقو پایین رفت.
اما کیک از وسط نصف نشد.
تهیونگ دوباره فشار داد.
کیک از زیر چاقو سر خورد و مستقیم روی لباس جونگکوک افتاد.
سکوت.
تهیونگ به کیک نگاه کرد.
بعد به جونگکوک.
ـ خب...
جونگکوک آرام گفت:
ـ تهیونگ.
ـ جانم؟
ـ فرار کن.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چرا؟
ـ چون الان واقعاً عصبانیام.
تهیونگ با تمام سرعت فرار کرد.
جونگکوک هم دنبالش رفت.
و کیک تولد؟
وسط سالن، تنها و بیگناه، روی زمین افتاده بود.
پنج دقیقه بعد، صدای تهیونگ از طبقهی بالا آمد:
ـ جونگکوک! بیا کیک جدید درست کنیم!
جونگکوک فریاد زد:
ـ اول این یکی رو تمیز کن!
تهیونگ:
ـ من مسئول خوردنم، نه تمیزکاری!
جونگکوک:
ـ پس امشب شام هم نداری!
تهیونگ:
ـ من عذرخواهی میکنم!
و اینگونه عملیات نجات کیک، با شکست کامل تهیونگ و پیروزی مطلق جونگکوک به پایان رسید.
پایان
- ۸۳
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط