𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 12
+بله؟
∆ببخشید.. مادرتون ازتون خواستن که برای چند دقیقه به اتاق کناری تشریف ببرید..
لبخند کوچیکی زدم و از جام بلند شدم..
+بله.. ممنون
قبل از رفتن یه بار دیگه به سمت جونگکوک نگاه کردم..
هنوز مشغول صحبت بود..
این بار دیگه منتظر نموندم تا نگاهم کنه..
به دنبالش راه افتادم و از بین میزها گذشتم..
وقتی به اتاق کناری رسیدم.. مامان کنار پنجره ایستاده بود..
تا من رو دید لبخندی زد و به سمتم اومد..
~بالاخره اومدی عزیزم..
+مامان چیزی شده؟
سرش رو به آرومی تکون داد..
~نه.. فقط میخواستم چند دقیقه باهات تنها باشم..
لبخندم کمرنگ شد..
کنارش ایستادم و دستهاش رو توی دستهام گرفتم..
برای چند لحظه هیچکدوم حرفی نزدیم..
بعد مادرم دستش رو بالا اورد و یه تار مو رو از کنار صورتم کنار زد..
~خستهای؟
این بار دیگه نتونستم مثل قبل سریع جواب بدم..
+یه کم..
نگاهش نرمتر شد..
~میدونم امروز روز سختی بوده..
چشمهام رو پایین انداختم..
نمیخواستم ناراحتش کنم.. اما دلم میخواست حداقل برای چند دقیقه مجبور نباشم وانمود کنم همهچیز عادیه..
دستم رو فشرد..
~نلا لازم نیست جلوی من وانمود کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده..
با شنیدن حرفش سرم رو بلند کردم..
نگاهش پر از نگرانی بود..
لبهام رو به هم فشردم و آروم گفتم..
+فقط... هنوز باورم نمیشه که واقعا ازدواج کردم..
مامان چیزی نگفت..
فقط من رو به خودش نزدیک کرد و پیشونیم رو بوسید..
چند لحظه توی آغوشش موندم..
برای اولین بار توی اون شب احساس کردم لازم نیست حواسم به تکتک رفتارها و حرفهام باشه..
میتونستم فقط دخترش باشم..
همون دختری که تا همین چند وقت پیش بزرگترین دغدغهش چیزهای سادهی زندگی بود..
اما حالا...
حالا قرار بود با مردی زندگی کنم که نمیخواستمش..
مامان کمی ازم فاصله گرفت و با لبخند گفت..
~باید برگردیم.. احتمالا تا چند دقیقهی دیگه مراسم تموم میشه..
سر تکون دادم..
+باشه مامان..
دستش رو گرفتم و با هم از اتاق بیرون رفتیم..
وقتی دوباره وارد سالن شدم متوجه شدم تعداد مهمونا کمتر شده..
بعضیها در حال خداحافظی بودن و کارکنان هم کمکم میزهای خالی رو مرتب میکردن..
نگاهم بین جمعیت چرخید تا اینکه جونگکوک رو نزدیک ورودی سالن دیدم..
با پدرش صحبت میکرد..
چند لحظه بعد پدرش دستش رو روی شونهی اون گذاشت و چیزی گفت که باعث شد جونگکوک سرش رو به نشونهی تایید تکون بده..
بعد پدرش به سمت مهمون دیگهای رفت و جونگکوک تنها موند..
انگار حضورم رو احساس کرده باشه سرش رو چرخوند..
نگاههامون برای لحظهای به هم رسید..
بعد با حرکت کوتاهی از سر بهم فهموند که به سمتش برم..
منم به طرفش راه افتادم..
وقتی کنارش رسیدم.. دستهاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و نگاهی به سالن انداخت..
_فکر کنم دیگه وقت رفتنه..
به اطراف نگاه کردم..
+آره.. انگار همه دارن میرن..
سرش رو تکون داد..
_ماشین بیرونه..
بعد بدون اینکه حرف دیگهای بزنه به سمت خروجی حرکت کرد..
منم یه نگاه آخر به سالن انداختم..
همون سالنی که چند ساعت پیش با هزار فکر و نگرانی واردش شده بودم..
حالا همهچیز داشت تموم میشد..
مراسمی که مدتها دربارهش تصمیم گرفته بودن، لباسی که برای این شب آماده شده بود، لبخندهایی که به مهمونا زده بودم و رقصی که هنوز دلیل بعضی از لحظههاش رو نمیفهمیدم...
همهشون داشتن پشت سرم جا میموندن..
نفس آرومی کشیدم و به سمت خروجی رفتم..
جونگکوک چند قدم جلوتر از من حرکت میکرد..
نه منتظرم مونده بود و نه عجلهای داشت که ازش عقب بمونم..
و من هم هنوز نمیدونستم از فردا به بعد زندگی کنار اون قراره چه شکلی باشه..
فقط میدونستم..
امشب تموم میشد..
اما ماجراهای این ازدواج...تازه قرار بود شروع بشن..
Part 12
+بله؟
∆ببخشید.. مادرتون ازتون خواستن که برای چند دقیقه به اتاق کناری تشریف ببرید..
لبخند کوچیکی زدم و از جام بلند شدم..
+بله.. ممنون
قبل از رفتن یه بار دیگه به سمت جونگکوک نگاه کردم..
هنوز مشغول صحبت بود..
این بار دیگه منتظر نموندم تا نگاهم کنه..
به دنبالش راه افتادم و از بین میزها گذشتم..
وقتی به اتاق کناری رسیدم.. مامان کنار پنجره ایستاده بود..
تا من رو دید لبخندی زد و به سمتم اومد..
~بالاخره اومدی عزیزم..
+مامان چیزی شده؟
سرش رو به آرومی تکون داد..
~نه.. فقط میخواستم چند دقیقه باهات تنها باشم..
لبخندم کمرنگ شد..
کنارش ایستادم و دستهاش رو توی دستهام گرفتم..
برای چند لحظه هیچکدوم حرفی نزدیم..
بعد مادرم دستش رو بالا اورد و یه تار مو رو از کنار صورتم کنار زد..
~خستهای؟
این بار دیگه نتونستم مثل قبل سریع جواب بدم..
+یه کم..
نگاهش نرمتر شد..
~میدونم امروز روز سختی بوده..
چشمهام رو پایین انداختم..
نمیخواستم ناراحتش کنم.. اما دلم میخواست حداقل برای چند دقیقه مجبور نباشم وانمود کنم همهچیز عادیه..
دستم رو فشرد..
~نلا لازم نیست جلوی من وانمود کنی که هیچ اتفاقی نیفتاده..
با شنیدن حرفش سرم رو بلند کردم..
نگاهش پر از نگرانی بود..
لبهام رو به هم فشردم و آروم گفتم..
+فقط... هنوز باورم نمیشه که واقعا ازدواج کردم..
مامان چیزی نگفت..
فقط من رو به خودش نزدیک کرد و پیشونیم رو بوسید..
چند لحظه توی آغوشش موندم..
برای اولین بار توی اون شب احساس کردم لازم نیست حواسم به تکتک رفتارها و حرفهام باشه..
میتونستم فقط دخترش باشم..
همون دختری که تا همین چند وقت پیش بزرگترین دغدغهش چیزهای سادهی زندگی بود..
اما حالا...
حالا قرار بود با مردی زندگی کنم که نمیخواستمش..
مامان کمی ازم فاصله گرفت و با لبخند گفت..
~باید برگردیم.. احتمالا تا چند دقیقهی دیگه مراسم تموم میشه..
سر تکون دادم..
+باشه مامان..
دستش رو گرفتم و با هم از اتاق بیرون رفتیم..
وقتی دوباره وارد سالن شدم متوجه شدم تعداد مهمونا کمتر شده..
بعضیها در حال خداحافظی بودن و کارکنان هم کمکم میزهای خالی رو مرتب میکردن..
نگاهم بین جمعیت چرخید تا اینکه جونگکوک رو نزدیک ورودی سالن دیدم..
با پدرش صحبت میکرد..
چند لحظه بعد پدرش دستش رو روی شونهی اون گذاشت و چیزی گفت که باعث شد جونگکوک سرش رو به نشونهی تایید تکون بده..
بعد پدرش به سمت مهمون دیگهای رفت و جونگکوک تنها موند..
انگار حضورم رو احساس کرده باشه سرش رو چرخوند..
نگاههامون برای لحظهای به هم رسید..
بعد با حرکت کوتاهی از سر بهم فهموند که به سمتش برم..
منم به طرفش راه افتادم..
وقتی کنارش رسیدم.. دستهاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و نگاهی به سالن انداخت..
_فکر کنم دیگه وقت رفتنه..
به اطراف نگاه کردم..
+آره.. انگار همه دارن میرن..
سرش رو تکون داد..
_ماشین بیرونه..
بعد بدون اینکه حرف دیگهای بزنه به سمت خروجی حرکت کرد..
منم یه نگاه آخر به سالن انداختم..
همون سالنی که چند ساعت پیش با هزار فکر و نگرانی واردش شده بودم..
حالا همهچیز داشت تموم میشد..
مراسمی که مدتها دربارهش تصمیم گرفته بودن، لباسی که برای این شب آماده شده بود، لبخندهایی که به مهمونا زده بودم و رقصی که هنوز دلیل بعضی از لحظههاش رو نمیفهمیدم...
همهشون داشتن پشت سرم جا میموندن..
نفس آرومی کشیدم و به سمت خروجی رفتم..
جونگکوک چند قدم جلوتر از من حرکت میکرد..
نه منتظرم مونده بود و نه عجلهای داشت که ازش عقب بمونم..
و من هم هنوز نمیدونستم از فردا به بعد زندگی کنار اون قراره چه شکلی باشه..
فقط میدونستم..
امشب تموم میشد..
اما ماجراهای این ازدواج...تازه قرار بود شروع بشن..
- ۶۲۸
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط