{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزه

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزه

صدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.

بوم!

تَق!

هر بار که صدای برخوردی می‌اومد، قلبم بیشتر می‌لرزید.

پشت ستون ایستاده بودم و از فاصله‌ای که جونگکوک نمی‌دید، بهش نگاه می‌کردم.

اسپایدرمن سیاه دوباره حمله کرد.

جونگکوک جاخالی داد و با تار خودش اون رو به سمت دیوار کشید.

— تمومش کن!

اسپایدرمن سیاه خندید.

— هنوز فکر می‌کنی می‌تونی منو متوقف کنی؟

— تا آخرین لحظه تلاش می‌کنم.

— پس با هم تمومش می‌کنیم!

اسپایدرمن سیاه با تمام سرعت به طرف جونگکوک رفت.

جونگکوک هم به سمتش حرکت کرد.

هر دو وسط خیابون به هم رسیدن.

بــــوم!

موج برخورد باعث شد شیشه‌های چند ساختمان بلرزه.

من از پشت پنجره نگاه می‌کردم.

اسپایدرمن سیاه چند قدم عقب رفت.

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

— این آخرشه.

— برای تو شاید.

اسپایدرمن سیاه دوباره دستش رو بالا آورد.

اما قبل از اینکه حمله کنه، جونگکوک تارش رو به دستش چسبوند.

— گرفتمت.

اسپایدرمن سیاه تلاش کرد خودش رو آزاد کنه.

— ول کن!

— نه.

جونگکوک با تار دومش پای اون رو گرفت و کشید.

اسپایدرمن سیاه تعادلش رو از دست داد.

جونگکوک فرصت رو غنیمت شمرد و اون رو به سمت پشت‌بوم کشید.

چند ثانیه بعد...

صدای درگیری کاملاً قطع شد.

من با نگرانی منتظر موندم.

یک دقیقه...

دو دقیقه...

سه دقیقه...

تا اینکه صدای آشنایی از پشت سرم اومد.

— گفتم اینجا بمون.

برگشتم.

جونگکوک روبه‌روم ایستاده بود.

لباسش کمی خاکی شده بود و خسته به نظر می‌رسید.

با تعجب گفتم:

— تموم شد؟

سرش رو تکون داد.

— آره.

لبخند زدم.

— پس نیویورک نجات پیدا کرد؟

جونگکوک چند لحظه نگاهم کرد.

بعد گفت:

— فعلاً.

— یعنی ممکنه دوباره برگرده؟

— احتمالاً.

بعد کمی مکث کرد.

— ولی وقتی من اینجام، نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته.

با تعجب بهش نگاه کردم.

— برای من؟

جونگکوک انگار تازه فهمیده بود چی گفته.

نگاهش رو برگردوند.

— منظورم... برای همه‌ست.

لبخند کوچیکی زدم.

— آره، حتماً.

جونگکوک هم لبخند خیلی کوتاهی زد.

بعد تارش رو آماده کرد.

— باید برم.

— کجا؟

— یه سری کار دارم.

— جونگکوک...

ایستاد.

— ممنون.

برای چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد فقط سرش رو تکون داد.

— مواظب خودت باش، میرا.

و با تارش از جلوی چشمم دور شد.

من به جایی که رفته بود نگاه کردم.

هنوز نمی‌دونستم...

اون مرد عنکبوتی‌ای که هفته‌ی قبل توی زیرزمین دیده بودم، همون کسی بود که امروز جونم رو نجات داده.

و نمی‌دونستم...

بعد از امشب، یک نفر بیشتر از همیشه منتظر دیدن من خواهد بود.

خودِ جونگکوک.
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتیاز اون شب چند روز گذشته بود.نیویو...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | نقطه‌ضعفمن هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.نگاهم بی...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 2 | مرد عنکبوتی سیاهکه یهو....تَق!صدای برخورد چیزی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط