{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طلسم رو شکستممم

(خب اهم زدم یونا رو شخصیت فرعی کردم)
یک صبح بارونی تو سئول بود
ساعت ۷ صبح رو نشون میداد
هان جیسونگ پسری کیوت اما ضعیف از خواب بیدار شد و حاضر شد
هی با خودش می‌گفت
یعنی لینو امروز قراره چیکار کنه؟بزنتش؟پرتش کنه پایین؟ تیکه تیکه کنتش (در این حد پسرم؟)
از افکارش دست برداشت کلاه هودی مشکیش رو گذاشت رو سرش
دستاش رو گذاشت تو جیبش و حرکت کرد سمت دبیرستان
.. تو دبیرستان ...
وارد شد همه تو حال خودشون بودن ولی لینو کجا بود
از این که اونو ندید خوشحال شد بدو بدو رفت سمت کلاسشون
بعد از اینکه نشست و کتابش رو در آورد معلم وارد کلاس شد
و درس رو شروع کرد
ولی هان اصلأ به درس توجهی نمی‌کرد و تو ذهنش داشت به بعضی چیزا فکر می‌کرد
🐹: یعنی اگه اون شب به مامانم نمیگفتم که نمیخوام غذا بخورم... الان زنده بود؟پدرم چی؟ کاش هیچوقت اون جمله رو نمیگفتم که الان هر دوتا شون رو از دست بدم... امروز باید برم کتاب خونه آره باید برم نه باید خودمو حبس کنم عمو گفته...ولی مینهو چی ازش میترسم کاری بکنه
همون طور که داشت فکر میکرد یه نفر زد به سرش
معلم: هان جیسونگ چرا به درس گوش نمیدی!؟
🐹: ب.ببخشید استاد من فقط...
معلم: فقط چی ها!
خوشبختانه زیاد طول نکشید که زنگ تفریح رو زدن
معلم: چه خر شانس هستی هان
و رفت بیرون
ولی کاش نمی‌رفت
الان ها بود که مین هو پیداش میشد
و بله یک دفعه مینهو وارد شد
دکمه های لباسش باز بود تیشرت مشکی که از زیر پوشیده بود و روش نوشته بود
I'm not loser
آبنبات قرمزی که تو دهنش بود
با چشمای ترسناک
دستش رو گذاشته بود دور گردن هیون
فقط یه دستش رو
و با اون یکی دستش آبنبات رو گرفته بود
نزدیک جیسونگ شد
🐰:اوه هان جیسونگ رو نگاه...ترسیدی کوچولو؟
با پوزخندی اینو گفت جیسونگ چیزی نگفت فقط یه قطره اشک از روی لپش سر خرد و افتاد روی کتابی که جلوش بود
🐰: هه چرا گریه میکنی مرد که گریه نمیکنه
🐹:بس کن
صدای جیسونگ ضعیف بود به زور شنیده می‌شد ولی مهم این بود که بالاخره مقاومت نشون داد
🐰: چی میگی
🐹: گفتم بس کن
صداش داشت بلند میشد
🐹:بس کن خسته شدم از اینکه هر روز برام قلدری کنی! من خسته شدم تو خسته نشدی!؟ تو چجور آدمی هستی لی مین هو!
مینهو پوزخند زد
🐰: هه میبینم که زبون درازی میکنی...
برگشت سمت هیون جین
🐰: هیونا میدونی با آدم های زبون دراز چی میشه دیگه نه؟
🥟:اوه نه*پوزخند*
هیون جین اشاره کرد همه کلاس رو ترک کنن
بعدش در رو بست و به لینو و جیسونگ نگاه کرد
لینو دستش رو برد پشت موهای جیسونگ و اونارو کشید و با صدای خطرناک لب زد
🐰: چطور جرعت میکنی...چرا الان هم زبون درازی نمیکنی...هوم؟
🐹:مممم....ولم کن آیی....ولم کنن
مینهو بدون توجه به جیسونگ از جیبش چاقو ی کوچکی بیرون آورد
🐰: می‌خواستم باهات مهربون باشم جیسونگی
و اونو رو پشت دست جیسونگ کشید
چند ثانیه بعد قطره های خون چکید روی صندلی جیسونگ
🐰: اینو گذاشتم یادت نره چجوری باید باهام حرف بزنی
و بعد با لبخند از کلاس خارج شد
🥟: ضعیف عوضی
و پشت سر مینهو رفت
جیسونگ دست زخمیش رو گذاشت داخل جیبش تا کسی نبینه و رفت سمت بهداری مدرسه
یه دختر رو دید که انگار با خودش همسن بود
ولی داشت کمک پرستار می‌کرد
🐹:میشه کمکم کنی؟
دختر برگشت سمت صدا
-: اوه حالت خوبه ؟
جیسونگ دستش رو آورد بیرون
-: خدای من چه اتفاقی برات افتاده؟!
یونا کمک کرد جیسونگ بشینه رو صندلی و بعد شروع کرد به پانسمان کردن دستش
جیسونگ با چشم های تیله ای به یونا خیره شده بود
متوجه شد یکی از چشماش قرمزه اما نه بخاطر خواب و ...
مردمک چشمش قرمز بود
🐹: تو نیمه خون آشامی؟
-:من؟...نه چرا پرسیدی؟
🐹: آخه چشمت..
-: اوه منم نمیدونم چرا اینجوریه ولی بخاطر بعضی چیزا قایمش میکنم
چند دقیقه گذشت دست جیسونگ کامل پانسمان شد
🐹: ممنونم
-: خواهش میکنم
جیسونگ از بهداری خارج شد
که یک دفعه...
ادامه دارد((
دیدگاه ها (۴)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

پارت 26 رمان عشق مدرسه ای جونگین: اگه جرعت داری یکیو تو جمع...

کی منظره پارت مست شدن هان بود!!!

خون و عشق 🩸❤️پارت هفتملینو از کافه بیرون اومد و چند قدمی رفت...

p24

#دوپارتیموضوع:(وقتی هان تصادف میکنه)قول میدی که سرقولت بمونی...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 30 | پایانشش سال بعد... 🤍لینو توی آ...

خون و عشق 🩸❤️پارت دهمهان با صدای زنگ گوشیش از خواب بیدار شد....

بچه ها! این ادامه پارت ۱۲ هست اگه ندیدید برین اول اونو بخونی...

وقتی مریض بودی ولی …

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط