{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از من نخواه که بمانم... ؛

از من نخواه که بمانم... ؛

وقتی فرزندم شهید محسن وزوایی می‌خواست از من خداحافظی کند، گفتم: «تو دوبار از خطر حتمی نجات پیدا کردی؛ من الان خیلی دلم شور می‌زند؛ بیا و این دفعه نرو.» دیدم محسن بنا کرد به بوسیدن من و گفت:« مادرجان ناراحت نباش هیچ اتفاقی نمی‌افتد.» عروس کوچکم برگشت و به او گفت: « آقا محسن! مادر راضی نیست؛ نرو!» بعد، من با حاج آقا دست به یکی کردیم که نگذاریم برود!
گفتم:«محسن این مجروحیت آخری، خیلی تو را ضعیف کرده است؛ اصلا بنیه نداری!» دیدم خیلی پکر شد و گفت: «مادر هر دستوری به من می‌دهی، بده، اما از من نخواه که بمانم! من عهد کرده‌ام که تا آخر باشم!» من که دیدم بچه‌ام دارد ناراحت می‌شود،
گفتم:« برو مادر؛ خدا پشت و پناهت...!»

بر گرفته از کتاب «عقابان بازی دراز»، ص 50
دیدگاه ها (۱)

غنی مطلق خداست ؛ شهید آیت ا... سیدعبدالحسین دستغیب در مذمت «...

جایزه صدام برای خلبانان ایرانی! ؛ «ما به یاری کشورهای دوست ...

حکایت ؛تحمل نیش عقرب ؛نصربن احمد سامانی یکی از سپهسالاران خو...

چهره بانوی 7000 ساله تهرانی ؛ «حفر چاه فاضلاب» و کشف آثار 40...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش اول_ من از تو شروع میشومو...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

★دستبند ما؟!...p⁴پدرم که از تعجب و عصبانیت هیچی نمیگفت، با د...

سلام قابل توجه بعضیا که حضرات ائمه ی معصومین (علیه السلام) ر...

ددی خشن من

007-آلما ویسکی - پارت ۳۷

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:9مادرم با آرامش شروع به نوازش کردن من کرد.و با صد...

عاشقم باش Part ۴۲

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط