فیک روان خانه سئول
پارت ۴
خیابون ها از بارونی که سر صبح زده بود خیس مونده بود و چراغ های نارنجی زمین رو روشن کرده بود
به پوتین های پاره سیاهم نگاه میکردم
تا اینکه از یه کوچه تنگ صدایی آشنا شنیدم
فقط میتونست صدای اون باشه
صدای نازک دخترونه ولی در عین حال مردونش
به سمتش برگشتم
و با تردید به سمت کوچه رفتم از تویه یک خونه پسری با مو های صورتی بیرون زده بود سمتش رفتم سلام دادم و سرکی توی خونه کشیدم نور های رنگی از خونه میزد بیرون و صدای بلند موسیقی نمیزاشت صدای جیمین رو بشنوم
×بیا تو
+خیل خوب
همراه با جیمین از راهرو تنگ اون خونه وارد شدیم
آدم های زیادی با لباس های براق تنگ و باز اونجا بودن
صدای آهنگ باعث شده بود گوش هام سوت بکشن
جیمین دستمو گرفت و به سمت یک اتاق برد
انگار اتاق کار بود یک میز چوبی سیاه و صندلی چرمی براق
رفت و روی صندلی نشست و به منم گفت که در رو ببندم و بشینم
با بستن در انگار کل صدا ها قطع شد
روی صندلی روبروی جیمین نشستم
+خوب گفتین که من باید چه چیزی رو جابه جا کنم
×چرا انقدر اینو میپرسی گفتم که تو فقط پول و میگیری و نمیپرسی درسته؟
+خ.. خیل خوب
بعد کمی مکث یه بسته پلاستیک پیچیده شده ی سیاه رو روی میز گذاشت
×برش دار
دستم رو سمتش بردم و برداشتمش
بعد یه کاغذ گذاشت روی میز
×توی این آدرس رو نوشتم محموله رو بزار توی کولت و ببر به اینجا
بعد از نگاه انداختن به برگه گفتم
+خیل خوب
از جاش بلند شد ،دستشو روی میز گذاشت و نزدیک اومد
×حواستو جمع کن اگه گند بزنی خیلیا میوفتن تو خطر دختر جون این غضیه رو شوخی نگیر
+چشم
×خوبه حالا برو
+باشه
وقتی داشتم از در میومدم بیرون فریاد زد
×حواست باشه بین افراد اون بیرون نمونی
+باشه
از اتاق بیرون اومدم و از لای جمعیت رد میشدم
نمیتونستم اونا رو درک کنم با الکل مست کرده بودن و وحشیانه میرقصیدن
اونا چه فرقی با حیوونای وحشی داشتن؟ هیچی
دخترا از بقل یه پسر تو بقل یکی دیگه میپریدن و بقیه بدون هیچ عشق و احساسی توی چشماشون همدیگه رو میبوسیدن
انگار داشتم لای اون جمعیت غرق میشدم
وقتی از توی اون بار زدم بیرون تازه احساس کردم میتونم نفس بکشم با اونکه اون کوچه زیادی ترسناک و دلگیر بود ولی نسبت به اون بار با نور های رنگارنگ خیلی حس بهتری میداد
نفسی عمیق کشیدم و کاغذ رو از جیبم در آوردم و دوباره خوندمش
سرمو تکون دادم و از کوچه اومدم بیرون ..
خیابون ها از بارونی که سر صبح زده بود خیس مونده بود و چراغ های نارنجی زمین رو روشن کرده بود
به پوتین های پاره سیاهم نگاه میکردم
تا اینکه از یه کوچه تنگ صدایی آشنا شنیدم
فقط میتونست صدای اون باشه
صدای نازک دخترونه ولی در عین حال مردونش
به سمتش برگشتم
و با تردید به سمت کوچه رفتم از تویه یک خونه پسری با مو های صورتی بیرون زده بود سمتش رفتم سلام دادم و سرکی توی خونه کشیدم نور های رنگی از خونه میزد بیرون و صدای بلند موسیقی نمیزاشت صدای جیمین رو بشنوم
×بیا تو
+خیل خوب
همراه با جیمین از راهرو تنگ اون خونه وارد شدیم
آدم های زیادی با لباس های براق تنگ و باز اونجا بودن
صدای آهنگ باعث شده بود گوش هام سوت بکشن
جیمین دستمو گرفت و به سمت یک اتاق برد
انگار اتاق کار بود یک میز چوبی سیاه و صندلی چرمی براق
رفت و روی صندلی نشست و به منم گفت که در رو ببندم و بشینم
با بستن در انگار کل صدا ها قطع شد
روی صندلی روبروی جیمین نشستم
+خوب گفتین که من باید چه چیزی رو جابه جا کنم
×چرا انقدر اینو میپرسی گفتم که تو فقط پول و میگیری و نمیپرسی درسته؟
+خ.. خیل خوب
بعد کمی مکث یه بسته پلاستیک پیچیده شده ی سیاه رو روی میز گذاشت
×برش دار
دستم رو سمتش بردم و برداشتمش
بعد یه کاغذ گذاشت روی میز
×توی این آدرس رو نوشتم محموله رو بزار توی کولت و ببر به اینجا
بعد از نگاه انداختن به برگه گفتم
+خیل خوب
از جاش بلند شد ،دستشو روی میز گذاشت و نزدیک اومد
×حواستو جمع کن اگه گند بزنی خیلیا میوفتن تو خطر دختر جون این غضیه رو شوخی نگیر
+چشم
×خوبه حالا برو
+باشه
وقتی داشتم از در میومدم بیرون فریاد زد
×حواست باشه بین افراد اون بیرون نمونی
+باشه
از اتاق بیرون اومدم و از لای جمعیت رد میشدم
نمیتونستم اونا رو درک کنم با الکل مست کرده بودن و وحشیانه میرقصیدن
اونا چه فرقی با حیوونای وحشی داشتن؟ هیچی
دخترا از بقل یه پسر تو بقل یکی دیگه میپریدن و بقیه بدون هیچ عشق و احساسی توی چشماشون همدیگه رو میبوسیدن
انگار داشتم لای اون جمعیت غرق میشدم
وقتی از توی اون بار زدم بیرون تازه احساس کردم میتونم نفس بکشم با اونکه اون کوچه زیادی ترسناک و دلگیر بود ولی نسبت به اون بار با نور های رنگارنگ خیلی حس بهتری میداد
نفسی عمیق کشیدم و کاغذ رو از جیبم در آوردم و دوباره خوندمش
سرمو تکون دادم و از کوچه اومدم بیرون ..
- ۸.۴k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط