دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیز

دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم بخود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلاویز تنم را
ای آینه مردم من از این حسرت و افسوس
او نیست که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به آئینه و او گوش بمن داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن، چه بگویم، که شکستی دل ما را

#فروغ_فرخزاد
دیدگاه ها (۳)

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

«کوک؟»«هوم؟»«لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی حل کنی.»مداد در دست...

پارت ۳۱ناروتو به ارامی روی تخت دراز کشید، لحظه ای که سرش روی...

راز خون پارت ۱۲

Eleven

دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیزبر پیکر خود پیرهن سبز نمودمدر...

...دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیزبر پیکر خود پیرهن سبز نمود...

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمود...

NHدیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نم...

دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیزبر پیکر خود پیرهن سبز نمودمدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط