{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«کوک؟»

«کوک؟»

«هوم؟»

«لازم نیست همه‌چیز رو تنهایی حل کنی.»

مداد در دست کوک متوقف شد.

«من تنهایی نیستم.»

تهیونگ چیزی نگفت.

کوک بالاخره سرش را بلند کرد.

«تو اینجایی، نه؟»

تهیونگ برای لحظه‌ای نگاهش را از او گرفت، انگار جواب دادن به همین سؤال ساده هم برایش دشوار بود.

بعد گفت:

«آره. اینجام.»

کوک دوباره مشغول نوشتن شد.

اما این بار، برای اولین بار از صبح، احساس نمی‌کرد تمام عمارت روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند.

عصر، باران کمی آرام‌تر شد.

کوک از کتابخانه بیرون آمد و نایک را در ذهنش تصور کرد؛ سوار بر اسب، با پالتوی تیره و موهایی که باد به‌هم می‌ریخت. نایک همیشه هنگام سواری سرش را کمی پایین می‌گرفت و با همان نگاه سبز جدی به مسیر پیش رو خیره می‌شد.

کوک از کودکی این تصویر را دوست داشت.

چون نایک در آن لحظه‌ها شبیه آدمی به نظر می‌رسید که هیچ‌چیز نمی‌تواند متوقفش کند.

حالا اما همان تصویر، او را می‌ترساند.

در انتهای راهرو، آرون منتظرش بود.

«باید باهات حرف بزنم.»

کوک دفترش را بست.

«دربارهٔ نایک؟»

«بله.»

آن دو به اتاق کار رفتند. آرون در را بست و نامهٔ احضاریه را روی میز گذاشت.

«یه چیزی هست که باید بدونی. اما قبلش باید بهم قول بدی هر چیزی شنیدی، بدون فکر کردن دست به کاری نزنی.»

کوک فوراً اخم کرد.

«اگه قراره دوباره بهم بگی بچه‌ام، همین الان می‌تونم برم.»

«قرار نیست این رو بگم.»

آرون صندلی را عقب کشید و نشست.

«من سال‌ها پیش، قبل از ناپدید شدن الیاس، یه بار اسم بلک‌وود رو شنیدم. اون موقع افسر جوانی بود که به‌تازگی مسئولیت چند مأموریت حساس رو گرفته بود. پدرت بهش اعتماد نداشت.»

کوک با دقت گوش می‌داد.

«چرا؟»

«چون بعضی گزارش‌ها با چیزی که واقعاً اتفاق افتاده بود، فرق داشتن. آدم‌هایی که باید برمی‌گشتن، برنمی‌گشتن. مأموریت‌هایی که قرار بود ساده باشن، به فاجعه تبدیل می‌شدن. و هر بار، یه نفر پیدا می‌شد که مسئولیت رو گردن بگیره؛ اما هیچ‌وقت کسی که دستور اصلی رو صادر کرده بود.»

کوک به نامه نگاه کرد.

«و حالا اون نایک رو احضار کرده.»

آرون سر تکان داد.

«دقیقاً.»

«پس چرا نایک باید بره؟»

آرون دست‌هایش را روی میز گذاشت.

«چون نایک از اون آدم‌هایی نیست که سربازهاش رو تنها بذاره. اگه فکر کنه رفتنش می‌تونه جلوی آسیب دیدن آدم‌های دیگه رو بگیره، حتی وقتی بدونه ممکنه خودش گرفتار بشه، باز هم می‌ره.»

کوک نگاهش را پایین انداخت.

این جمله آن‌قدر شبیه نایک بود که درد داشت.

آرون ادامه داد:

«برای همین باید قبل از اینکه دیر بشه، بفهمیم بلک‌وود واقعاً از نایک چی می‌خواد.»

کوک به او نگاه کرد.

«تو یه چیزی می‌دونی که هنوز نگفتی.»

آرون ساکت شد.

کوک آهسته‌تر گفت:

«از وقتی برگشتی، هر بار اسم الیاس میاد، انگار از گفتن یه حقیقت می‌ترسی. حالا هم وقتی اسم بلک‌وود رو می‌شنوی، همون‌طوری می‌شی.»

آرون از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت.

«چون بعضی حقیقت‌ها فقط گذشته رو تغییر نمی‌دن، کوک. ممکنه چیزی رو که امروز بهش اعتماد داری هم عوض کنن.»

کوک قلبش تندتر زد.

«منظورت نایکه؟»

آرون برگشت.

«منظورم اینه که هنوز همه‌چیز رو نمی‌دونیم.»

شب که رسید، کوک دوباره به اتاقش برگشت.

روی میز، دفتر نقاشی‌اش باز مانده بود. نقاشی سه برادر زیر درخت هنوز نیمه‌تمام بود.

کوک مداد سبز تیره را برداشت و آرام، سایهٔ درخت را کامل کرد.

بعد در گوشهٔ صفحه، سه کلمه نوشت:

«برگرد خونه، نایک.»

مدتی به نوشته نگاه کرد.

سپس ساعت جیبی نایک را از جیبش بیرون آورد. درِ آن را باز کرد و به تصویر کوچک داخلش خیره شد.

این ساعت همیشه برای نایک بیشتر از یک وسیله بود. وقتی کوک بچه بود، برادرش ساعت را به او نشان داده و گفته بود:

«زمان از همه‌چیز جلوتر می‌ره، کوچولو. حتی از آدم‌هایی که فکر می‌کنن می‌تونن متوقفش کنن.»

کوک آن روز پرسیده بود:

«پس چطوری می‌تونیم جلوی رفتن چیزهای خوب رو بگیریم؟»

نایک خندیده بود.

«نمی‌تونیم. ولی می‌تونیم کاری کنیم که وقتی برگشتن، هنوز چیزی برای برگشتن داشته باشن.»

کوک ساعت را بست و آن را کنار نقاشی گذاشت.

بعد به پنجره نزدیک شد.

در باغ، شاخه‌های درختان زیر باد تکان می‌خوردند. چراغ‌های مسیر یکی‌یکی روشن شده بودند و باران روی سنگ‌فرش‌ها می‌درخشید.

کوک زیر لب گفت:

«تو هنوز خونه‌ای برای برگشتن داری.»

همان لحظه، صدای ضربه‌ای به در آمد.

کوک برگشت.

تهیونگ پشت در ایستاده بود. چهره‌اش جدی‌تر از همیشه بود و کاغذی در دست داشت.

«کوک، باید این رو ببینی.»

کوک کاغذ را گرفت.

نامه‌ای نبود؛ فقط یک یادداشت کوتاه، بدون امضا.

نمیدونم چرا یه پارت رو باید تو 3 پارت بزارم برو پارت بعدی لایکم بکن باش؟ 💖🙂‍↕️🙏🏻
دیدگاه ها (۰)

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

مهمونی پارت ۵۷

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.39(روایت از زبان نویسند...

پارت ۱۴ .... اعتراف

یه آدم‌هایی رو توی زندگی نباید فراموش کرد؛آدم‌هایی که هیچ نی...

فیک: بابای سخت گیر من — part 14[سوآ پشت سر کوک وارد اتاق مطا...

مقدمه

LESSON

پارت ۵ | ناهار اجباریساعت دوازده و نیم ظهر بود.تهیونگ بالاخر...

پشت نقاب عشق💗وقتی جونگ‌کوک و ا.ت به عمارت رسیدن، هوا تاریک ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط