راز خون پارت ۱۲

باد سردی از پشت پنجره‌های بلند عمارت می‌گذشت و پرده‌های سنگین را آرام تکان می‌داد. شعله‌ی شمع کنار تخت می‌لرزید و سایه‌ها روی دیوارهای اتاق می‌رقصیدند.

دایانا پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشید، اما سرمای اتاق انگار قصد نداشت دست از سرش بردارد. شانه‌هایش لرزیدند.

تهیونگ که روی صندلی کنار تخت نشسته بود، وسط حرفش مکث کرد.

تهیونگ: «سردته؟»

دایانا سعی کرد عادی رفتار کند.

دایانا: «نه. یعنی آره. یکم سردمه»

تهیونگ نگاهی به پنجره انداخت و بعد به او خیره شد.

تهیونگ: «عجیبه. من فکر می‌کردم مهمون‌هام معمولاً از رفتار صاحب‌خونه شکایت می‌کنن، نه از دمای هوا.»

دایانا: «شاید چون صاحب‌خونه‌ات به‌اندازه‌ی کافی سرد هست که دیگه نیازی به هوای سرد نباشه.»

گوشه‌ی لب تهیونگ بالا رفت.

تهیونگ: «این یکی رو خوب اومدی.»

از جایش بلند شد، پتوی ضخیم‌تری از انتهای تخت برداشت و دور شانه‌های دایانا انداخت. بعد لبه‌های پتو را مرتب کرد تا کاملاً دورش را بگیرد.

دایانا سرش را بالا آورد.

دایانا: «ممنون.»

تهیونگ: «خواهش می‌کنم، ملکه‌ی من.»

دایانا خواست به این لقب اعتراض کند، اما پیش از آنکه حرفی بزند، لرزش دیگری از شانه‌هایش گذشت.

تهیونگ اخم کوچکی کرد.

تهیونگ: «هنوز سردته؟»

دایانا: «یه کم.»

او چند لحظه به دایانا نگاه کرد. انگار داشت درباره‌ی چیزی تصمیم می‌گرفت؛ تصمیمی که برای مردی با آن‌همه اعتمادبه‌نفس، عجیب بود که این‌قدر طول بکشد.

بعد بی‌آنکه توضیحی بدهد، کنار او نشست و آرام بازویش را دور شانه‌هایش حلقه کرد. دایانا فرصت نکرد حتی سؤال کند که تهیونگ او را به خودش نزدیک کرد و پتو را دور هر دویشان کشید.

دایانا یک‌باره ساکت شد.

دایانا: «تهیونگ...؟»

تهیونگ: «هوم؟»

دایانا: «تو داری منو بغل می‌کنی.»

تهیونگ: «مشاهده‌ی دقیقیه.»

دایانا: «منظورم اینه که... چرا؟»

این بار لبخندش کم‌رنگ شد. نگاهش لحظه‌ای روی صورت دایانا ماند و بعد آرام گفت:

تهیونگ: «چون داری می‌لرزی.»

دایانا: «ولی بدن تو از برف هم سردتره.»

تهیونگ: «می‌تونم ولت کنم تا با پنجره و باد دوست بشی.»

دایانا ناخودآگاه گوشه‌ی پتو را محکم‌تر گرفت.

دایانا: «من همچین چیزی نگفتم.»

تهیونگ: «پس شکایتی نداریم.»

لحنش همان غرور همیشگی را داشت، اما بازویش دور شانه‌های دایانا اندکی محکم‌تر شد. نه آن‌قدر که راه عقب‌رفتن نداشته باشد، فقط به‌اندازه‌ای که احساس کند تنها نیست.

بدنش واقعاً سرد بود. سرمایی غیرعادی، مثل لمس سنگی که قرن‌ها زیر نور ماه مانده باشد.

بااین‌حال، دایانا احساس بدی نداشت.

برعکس، آرامشی عجیب در وجودش پخش شده بود. صدای باد هنوز پشت پنجره می‌پیچید، اما دیگر آن‌قدر ترسناک به نظر نمی‌رسید. سرش نزدیک شانه‌ی تهیونگ بود و می‌توانست سکوت سنگین او را حس کند؛ سکوت مردی که انگار قرن‌ها حرف ناگفته در سینه داشت.

دایانا، آرام: «یه چیز عجیبه.»

تهیونگ: «فقط یه چیز؟ انتظار داشتم فهرست بلندتری داشته باشی.»

دایانا لبخند کوچکی زد.

دایانا: «بدنت سرده... ولی کنار تو احساس سرما نمی‌کنم.»

تهیونگ دیگر شوخی نکرد.

چشم‌های تیره‌اش برای لحظه‌ای به شعله‌ی شمع خیره ماندند. انگار جمله‌ی ساده‌ی دایانا دری را در ذهنش باز کرده بود؛ دری رو به خاطره‌ای که مدت‌ها سعی کرده بود پشت آن را نبیند.

تهیونگ، آهسته: «شاید بعضی چیزها از بدن آدم نمیان.»

دایانا سرش را کمی بلند کرد تا صورتش را ببیند.

دایانا: «مثلاً چی؟»

نگاهش به چشم‌های او برگشت. برای یک لحظه، غرور همیشگی‌اش کنار رفت و چیزی قدیمی‌تر و اندوهگین‌تر جایش را گرفت.

تهیونگ: «مثلاً گرما.»

دایانا چیزی نگفت.

تهیونگ نگاهش را از او دزدید و دوباره همان لبخند محو همیشگی روی لبش نشست.

تهیونگ: «البته ممکنه هم فقط از خستگی باشه. آدم‌ها وقتی خوابشون میاد، حرف‌های عجیب می‌زنن.»

دایانا: «من که خوابم نمیاد.»

تهیونگ: «پس احتمالاً حرف‌های عجیب رو به من منتقل کردی.»

دایانا با آرنج آرام به پهلویش زد.

دایانا: «تو واقعاً غیرقابل‌تحملی.»

تهیونگ: «و بااین‌حال، هنوز ولم نکردی.»

دایانا تازه متوجه شد دستش گوشه‌ی لباس او را گرفته است. سریع دستش را عقب کشید.

دایانا: «من... فقط پتو رو گرفته بودم!»
تهیونگ نگاهی به دستش انداخت و بعد با خونسردی گفت:
تهیونگ: «البته. پتو. کاملاً قابل‌باوره.»
دایانا: «تهیونگ!»
خنده‌ی کوتاه و آرامی از گلویش بیرون آمد. صدایی نادر که انگار دیوارهای قدیمی عمارت هم سال‌ها بود نشنیده بودند.
اما وقتی دایانا دوباره سرش را روی شانه‌ی او گذاشت، لبخند تهیونگ آرام‌آرام محو شد.
آقاا من اومدم.بهم خوش آمد بگیددد این همه زحمت کشیدممم لایک و کامنت یادت نره . 🔪🔪🎀
دیدگاه ها (۷)

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

در شیبِ خاموشِ غروبِ ،اندوه آرام‌آرام از شانه‌های شهر بالا م...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

پارت 2

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

قسمت هفده

تک پارتی

🍓مشتری همیشگی 🍰پارت ۶ باران شدیدتر شد.وقتی کارگاه تعطیل شد، ...

تک پارتی ار تهیونگ روی پشت‌بامِ استودیو نشسته بودیم. بادِ خن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط