{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیز

دیروز بیاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را نازکنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم بخود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند...
دیدگاه ها (۲)

نــگاهــت را برای کـــــــــــــــــسی بـــدوزکه قـلـ...

یک نفر را دوست دارم، شعر میگویم برایش...آمده در زیر شعر من ن...

ﮔﺎﻫﯽ، «ﺧﺪﺍوند»، ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ «ﺩﺳﺖ ﺗﻮ»، «ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ» ﺭﺍ ...

آغوشی باش... و مرا... به اندازه تمام اشتباهاتم بغـــــل کن! ...

My professor Part:14استاد فلسفه فنجون چایی سبزش رو از لبش فا...

قلب های شکسته قسمت ۱۲همان شب - اتاق ایزومیایزومی نامه را برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط