{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادر گفت: نرو، بمان! دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد

مادر گفت: نرو، بمان! دلم میخواهد پسرم عصای دستم باشد
گفت: هرچه تو بگویی.
فقط یک سؤال؛ میخواهی پسرت، عصای این دنیایت باشد یا آن دنیا.
مادر چیزی نگفت و با اشک بدرقه اش کرد....
رفت و شهید شد ...!
دیدگاه ها (۳)

کجا گلهای پرپر می فروشند...؟شهادت را مکرر می فروشند...؟دلم د...

نگاهت چه پرصلابت است بابا....

جوانی طعنه زد برسرفه هایش:برادر ترک کن سیگار خود راولی او زی...

کرمانشاه بودیم طلبه‌های جوان اومده بودند برای بازدید از جبهه...

مادر گفت: نرو، بماندلم میخواهد پسرم عصای دستم باشدگفت:هرچه ت...

دلم لحظه ای درنگ میخواهد ایستادن میخواهد دمی نفس کشیدن میخوا...

🌿شهـید یوسف داور پناه🌿مادرشـهید میگفت: من مظلوم ترین مادر شه...

اما کوچک ترین شهید مدرسه میناب....جنین شش ماهه ای که همراه م...

من که دلتنگ توام بامن بمان ، دل دل نکنتا دلم خالیست ، درجای ...

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

«شب، تمامِ آن حرف‌هایی را که در روز از ترسِ گریه نگفتم، به ز...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁹---سالن ساکت شد.همه به...

#باران 🦋🫰🏼«شب، تمامِ آن حرف‌هایی را که در روز از ترسِ گریه ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط