اجبار به بدبختی پارت۲۷
با خوش حال آماده شدمو لباسی پوشیدم که دوست داره رفتم پایین یه جشن خیلی بزرگ بود رفتم پیشه پدر مادر
جعون... دیارجان امشب جونگ کوک میاد
دیار... بله پدر جانگ شیل بهم گفته
مادر... نمیدونید چه زوقی دارم برای دیدنش دلم براش خیلی تنگ شده
بااین حرف یاده خودم افتادم که چی تو این همه مدت کشیدمو چقدر گریه کردم ولی الان خوش حالم که داره میاد
نمیدونم چقر گزشته سه ساعت چهار ساعت ولی خبری از جونگ کوک نیست دارم دیونه میشم
تهیونگ ... زن دادش نگران باش خودش همین چند ساعت پیش بهم زنگ زد حالش خوبه
دیار... نمیدونم چرا دلم شور میزنه
جانگ شیل ... دیار جون تو بارداری نباید استرس داشته باشی عزیزم
نگهبان... آقای جعون پسرتون اومده
با این حرف همه سمته دره عمارت برگشتیم جونگ کوک با یه دسته گل اومد تو
مادر... وای قوربونه شاه پسرم برم من
خیلی ریلکس داشت سمته همهی ما قدم برمیداشت اول رفتو دسته گلو داد به جانگ شیل
جانگ شیل... سلام داداشی
کوک... سلام
تهیونگ... فکر کردم فراموشمون کردی
تهیونگو جونگ کوک همو بغل کردن چشمام لب ریز از اشک بود
مادر... جونگ کوک به ما سلام نمیکنی
برگشتو به تمامه خونواده نگاه کرد تا اینکه چشماش کسی که میخاستنو پیداکردن
تو چشمام نگاه میکرد
کوک... سلام ..... مادر
تنم یخ کرد فکر میکردم داره سلامو به من میگه ولی نگفت
دیار... سلام
ولی جوابم و نمیداد فقط داشت بهم نگاه میکرد
جعون... جونگ کوک معلومه این همه مدت کجاه بودی میدونی چقدر نگرانت شدیم
کوک... چرا باید نگرانم باشد من که حالم خوب بود
جعون ... اصلا ما که هیچی دیار این دختر شب و روز نداشت ولی تو آتا یه بارم جواب گوشی تو ندادی
جعون... دیارجان امشب جونگ کوک میاد
دیار... بله پدر جانگ شیل بهم گفته
مادر... نمیدونید چه زوقی دارم برای دیدنش دلم براش خیلی تنگ شده
بااین حرف یاده خودم افتادم که چی تو این همه مدت کشیدمو چقدر گریه کردم ولی الان خوش حالم که داره میاد
نمیدونم چقر گزشته سه ساعت چهار ساعت ولی خبری از جونگ کوک نیست دارم دیونه میشم
تهیونگ ... زن دادش نگران باش خودش همین چند ساعت پیش بهم زنگ زد حالش خوبه
دیار... نمیدونم چرا دلم شور میزنه
جانگ شیل ... دیار جون تو بارداری نباید استرس داشته باشی عزیزم
نگهبان... آقای جعون پسرتون اومده
با این حرف همه سمته دره عمارت برگشتیم جونگ کوک با یه دسته گل اومد تو
مادر... وای قوربونه شاه پسرم برم من
خیلی ریلکس داشت سمته همهی ما قدم برمیداشت اول رفتو دسته گلو داد به جانگ شیل
جانگ شیل... سلام داداشی
کوک... سلام
تهیونگ... فکر کردم فراموشمون کردی
تهیونگو جونگ کوک همو بغل کردن چشمام لب ریز از اشک بود
مادر... جونگ کوک به ما سلام نمیکنی
برگشتو به تمامه خونواده نگاه کرد تا اینکه چشماش کسی که میخاستنو پیداکردن
تو چشمام نگاه میکرد
کوک... سلام ..... مادر
تنم یخ کرد فکر میکردم داره سلامو به من میگه ولی نگفت
دیار... سلام
ولی جوابم و نمیداد فقط داشت بهم نگاه میکرد
جعون... جونگ کوک معلومه این همه مدت کجاه بودی میدونی چقدر نگرانت شدیم
کوک... چرا باید نگرانم باشد من که حالم خوب بود
جعون ... اصلا ما که هیچی دیار این دختر شب و روز نداشت ولی تو آتا یه بارم جواب گوشی تو ندادی
- ۸۸۷
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط