......پارت چهاردهم.....
part:14
پارت ۱۴ — خط قرمز یونگی
سوهی هنوز به رفتن یونگی فکر میکرد.
همان سؤال دوباره در ذهنش پیچید:
چرا یونا از پدر خودش میترسه؟
---
ظهر همان روز...
سوهی وارد آشپزخانه شد.
یکی از خدمتکارهای قدیمی مشغول مرتب کردن ظرفها بود.
سوهی آرام پرسید:
— میتونم یه چیزی ازتون بپرسم؟
زن سرش را بلند کرد.
— بله، خانم.
— یونا از کی دیگه حرف نمیزنه؟
دست زن روی ظرف ثابت ماند.
چند لحظه سکوت کرد.
— از وقتی دو سالش بود.
سوهی با تعجب پرسید:
— قبلش حرف میزد؟
زن آهسته سر تکان داد.
— بله.
— پس چی شد؟
زن به اطراف نگاه کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
— اون شب...
صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
زن ناگهان ساکت شد.
سوهی برگشت.
یونگی در ورودی آشپزخانه ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً تغییر کرده بود.
— اینجا چه خبره؟
سوهی گفت:
— داشتم دربارهی یونا سؤال میکردم.
نگاه یونگی مستقیم روی خدمتکار افتاد.
— چی بهش گفتی؟
زن با ترس گفت:
— من فقط...
— چی گفتی؟
زن لبهایش را به هم فشرد.
— گفتم که یونا قبل از دو سالگی حرف میزد...
یونگی با عصبانیت به سمتش رفت.
— دیگه دربارهی اون شب حرف نمیزنی.
سوهی جلو آمد.
— یونگی، صبر کن.
یونگی برگشت.
— تو هم ساکت باش.
— چرا؟ فقط یه سؤال پرسیدم!
یونگی چند ثانیه به او خیره شد.
بعد ناگهان مچ دست سوهی را گرفت.
— ول کن!
سوهی سعی کرد دستش را آزاد کند.
— یونگی، کجا میبری منو؟
یونگی چیزی نگفت.
او را از آشپزخانه بیرون برد.
سوهی با تعجب و عصبانیت دنبالش کشیده شد.
— یونگی!
یونگی از پلههای انتهای عمارت پایین رفت.
پلههایی که سوهی تا آن روز حتی نمیدانست وجود دارند.
در سنگین زیرزمین باز شد.
سوهی همانجا ایستاد.
فضای تاریک و سرد زیرزمین باعث شد برای لحظهای قلبش فرو بریزد.
— من اینجا نمیام.
یونگی برگشت.
— خودت خواستی بدونی.
سوهی با ترس نگاهش کرد.
— چی رو؟
یونگی در را پشت سرشان بست.
— چرا نباید دربارهی یونا سؤال کنی.
---
چند دقیقه بعد...
صدای بحثشان در زیرزمین پیچید.
سوهی سعی میکرد مقابل یونگی بایستد.
— من فقط میخوام حقیقت رو بدونم!
یونگی عصبانی بود.
— حقیقتی وجود نداره که تو لازم باشه بدونیش!
— پس چرا اینقدر میترسی کسی دربارهش حرف بزنه؟
یونگی با عصبانیت به سمتش رفت و او را هل داد.
سوهی تعادلش را از دست داد و به دیوار تکیه داد.
— تو دیوونهای!
یونگی چند لحظه چیزی نگفت.
اما خشمش هنوز فروکش نکرده بود.
سوهی دوباره گفت:
— من ازت نمیترسم.
این جمله بیشتر عصبانیاش کرد.
یونگی او را به صندلی نزدیک دیوار کشاند و وادارش کرد بنشیند.
— تا وقتی نفهمیدی کِی باید ساکت باشی، اینجا میمونی.
سوهی با عصبانیت نگاهش کرد.
— من همسرتم، نه زندونیت!
یونگی چیزی نگفت.
در را باز کرد و بیرون رفت.
قبل از اینکه در را ببندد، برگشت و گفت:
— دیگه دربارهی اون شب سؤال نکن.
در بسته شد.
سوهی تنها ماند.
چشمانش پر از اشک بود، اما اشکهایش را پاک کرد.
آرام زیر لب گفت:
— حالا دیگه مطمئن شدم...
نگاهش به در بسته افتاد.
— یه چیزی رو ازم پنهان میکنی.
و این بار...
سوهی تصمیم گرفت حتی اگر یونگی جلویش را بگیرد، حقیقت یونا را پیدا کند.
ادامه دارد......🌙
اسلاید ۲ زیر زمین عمارت
پارت ۱۴ — خط قرمز یونگی
سوهی هنوز به رفتن یونگی فکر میکرد.
همان سؤال دوباره در ذهنش پیچید:
چرا یونا از پدر خودش میترسه؟
---
ظهر همان روز...
سوهی وارد آشپزخانه شد.
یکی از خدمتکارهای قدیمی مشغول مرتب کردن ظرفها بود.
سوهی آرام پرسید:
— میتونم یه چیزی ازتون بپرسم؟
زن سرش را بلند کرد.
— بله، خانم.
— یونا از کی دیگه حرف نمیزنه؟
دست زن روی ظرف ثابت ماند.
چند لحظه سکوت کرد.
— از وقتی دو سالش بود.
سوهی با تعجب پرسید:
— قبلش حرف میزد؟
زن آهسته سر تکان داد.
— بله.
— پس چی شد؟
زن به اطراف نگاه کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
— اون شب...
صدای قدمهایی از پشت سرشان آمد.
زن ناگهان ساکت شد.
سوهی برگشت.
یونگی در ورودی آشپزخانه ایستاده بود.
چهرهاش کاملاً تغییر کرده بود.
— اینجا چه خبره؟
سوهی گفت:
— داشتم دربارهی یونا سؤال میکردم.
نگاه یونگی مستقیم روی خدمتکار افتاد.
— چی بهش گفتی؟
زن با ترس گفت:
— من فقط...
— چی گفتی؟
زن لبهایش را به هم فشرد.
— گفتم که یونا قبل از دو سالگی حرف میزد...
یونگی با عصبانیت به سمتش رفت.
— دیگه دربارهی اون شب حرف نمیزنی.
سوهی جلو آمد.
— یونگی، صبر کن.
یونگی برگشت.
— تو هم ساکت باش.
— چرا؟ فقط یه سؤال پرسیدم!
یونگی چند ثانیه به او خیره شد.
بعد ناگهان مچ دست سوهی را گرفت.
— ول کن!
سوهی سعی کرد دستش را آزاد کند.
— یونگی، کجا میبری منو؟
یونگی چیزی نگفت.
او را از آشپزخانه بیرون برد.
سوهی با تعجب و عصبانیت دنبالش کشیده شد.
— یونگی!
یونگی از پلههای انتهای عمارت پایین رفت.
پلههایی که سوهی تا آن روز حتی نمیدانست وجود دارند.
در سنگین زیرزمین باز شد.
سوهی همانجا ایستاد.
فضای تاریک و سرد زیرزمین باعث شد برای لحظهای قلبش فرو بریزد.
— من اینجا نمیام.
یونگی برگشت.
— خودت خواستی بدونی.
سوهی با ترس نگاهش کرد.
— چی رو؟
یونگی در را پشت سرشان بست.
— چرا نباید دربارهی یونا سؤال کنی.
---
چند دقیقه بعد...
صدای بحثشان در زیرزمین پیچید.
سوهی سعی میکرد مقابل یونگی بایستد.
— من فقط میخوام حقیقت رو بدونم!
یونگی عصبانی بود.
— حقیقتی وجود نداره که تو لازم باشه بدونیش!
— پس چرا اینقدر میترسی کسی دربارهش حرف بزنه؟
یونگی با عصبانیت به سمتش رفت و او را هل داد.
سوهی تعادلش را از دست داد و به دیوار تکیه داد.
— تو دیوونهای!
یونگی چند لحظه چیزی نگفت.
اما خشمش هنوز فروکش نکرده بود.
سوهی دوباره گفت:
— من ازت نمیترسم.
این جمله بیشتر عصبانیاش کرد.
یونگی او را به صندلی نزدیک دیوار کشاند و وادارش کرد بنشیند.
— تا وقتی نفهمیدی کِی باید ساکت باشی، اینجا میمونی.
سوهی با عصبانیت نگاهش کرد.
— من همسرتم، نه زندونیت!
یونگی چیزی نگفت.
در را باز کرد و بیرون رفت.
قبل از اینکه در را ببندد، برگشت و گفت:
— دیگه دربارهی اون شب سؤال نکن.
در بسته شد.
سوهی تنها ماند.
چشمانش پر از اشک بود، اما اشکهایش را پاک کرد.
آرام زیر لب گفت:
— حالا دیگه مطمئن شدم...
نگاهش به در بسته افتاد.
— یه چیزی رو ازم پنهان میکنی.
و این بار...
سوهی تصمیم گرفت حتی اگر یونگی جلویش را بگیرد، حقیقت یونا را پیدا کند.
ادامه دارد......🌙
اسلاید ۲ زیر زمین عمارت
- ۶.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط