پارت ۱۳
تابع قوانین جمهوری اسلامی
ویو یونا
میخواستم هرچه زودتر از اون فضا برم بیرون ولی با کشیده شدن دستم توسط یه نفر به پشتم خیر شدم
،چه خانم زیبایی ، افتخار میدید امشبو باهم باشیم ؟
ولم کنین
، ولم کنین نداریم بیا بریم امشب تورو میخوام ، نگران نباش پول خوبی بهت میدم
هی من هر*زه نیستم عوضی ، ولم کن میدونی اصلا کی هستم ؟
، کی هستی مثلا چش سفید
ازش معلوم بود مافیاس پس اگه میگفتم از خانواده ی هوانگم ولم میکرد ؟
ولم کن من...
، هیس نمیخوام صداتو بشنوم بیا بریم
میگم ولم کن عوضی من....
ناگهان مشتی توی صورت اون مرد کوبونده شد و با دیدن هایکا که روی شکم اون مرد نشسته و زیر مشت و لگد گرفتتش ترسیدم
، شما....منو ببخشین خواهش میکنم...التماس میکنم رحم کنید آقا
_ خفه شو...کی به تو گفته به یونای من دست بزنی ، میکشمت عوضی
به سمت هایکا رفتم و بازوشو کشیدم
توروخدا ولش کن کشتیش
_ اون عوضی بهت دست زد میخوای نکشمش؟
ول کن تروخدا بیا بریم
از روش بلند شد و بعد مچ دستمو گرفت و به سمت یکی از اتاقا بردم و روی تخت انداختم و گوشیشو برداشت و تماسی گرفت
_ اره...
_ همین الان حسابشو میرسی چان...کاری میکنی التماس کنه که بکشیش، فعلا کار خیلی مهمی دارم بعدا باهات حرف میزنم
گوشیشو قطع کردو از روی تخت بلند شدم و شروع به غر زدن کردم
چرا همیشه میپری وسط ها ؟ اصلا به تو چه مربوطه ها ؟
_ من...
شاید من دلم میخواست باهاش بخوابم به تو ربطی داره ها ؟
_ یونا...
حق نداری سرم داد بزنی میفهمی ؟
_ نه نفهمیدم
بس کن هایکا...تو بادیگاردمی نه بیشتر نه کمتر فهمیدی ؟
_ باشه یه بادیگاردی بهت نشون بدم...
اومد نزدیک و دستامو گرفت و از پشت به دیوار چسبوندم
چیکار میکنی عوضی ؟
دستامو با دستبندی که توی جیبش بود بست و مجبورم کرد زانو بزنم
چیکار میکنی عوضی ؟
دستی بای موهام کشید و با پوزخندی جواب داد
_ خب این کار یه بادیگارده ، خوشت اومد کوچولو؟
خیلی آشغالی ، ولم کن دردم میاد
_ خب مگه نگفتی فقط یه بادیگاردم پس دارم وظیفمو انجام میدم خانوم هوانگ
عوضی دستم خیلی درد میکنه...دستم رو باز کن همین الان ، بهت دستور میدم هایکا!
_نترسین فقط قراره یکم باهم حال کنیم همین رئیس
اینو گفت و شلوارش رو دراورد و دی*کش رو داخل دهنم فرو برد قطره اشکی از چشمام پایین اومد و با نفرت بهش نگاه کردم
_ چیه؟ چرا به من نگاه میکنی ؟ بخورش دیگه ولی وای به حالت اگه گاز بزنی ، تا صبح پارت میکنم فهمیدی؟....( اسماتشو هرکی خواست بگه پی ویش بفرستم)
صبح با بدن درد خیلی زیادی بیدار شدم و دستای هایکا دورم ، منو یاد اتفاقای دیشب انداخت و شروع به اشک ریختن کردم
_ پرنسس من چش شده ؟
آشغال هق هق گمشو بیرون نمیخوام ببینمت...
ویو یونا
میخواستم هرچه زودتر از اون فضا برم بیرون ولی با کشیده شدن دستم توسط یه نفر به پشتم خیر شدم
،چه خانم زیبایی ، افتخار میدید امشبو باهم باشیم ؟
ولم کنین
، ولم کنین نداریم بیا بریم امشب تورو میخوام ، نگران نباش پول خوبی بهت میدم
هی من هر*زه نیستم عوضی ، ولم کن میدونی اصلا کی هستم ؟
، کی هستی مثلا چش سفید
ازش معلوم بود مافیاس پس اگه میگفتم از خانواده ی هوانگم ولم میکرد ؟
ولم کن من...
، هیس نمیخوام صداتو بشنوم بیا بریم
میگم ولم کن عوضی من....
ناگهان مشتی توی صورت اون مرد کوبونده شد و با دیدن هایکا که روی شکم اون مرد نشسته و زیر مشت و لگد گرفتتش ترسیدم
، شما....منو ببخشین خواهش میکنم...التماس میکنم رحم کنید آقا
_ خفه شو...کی به تو گفته به یونای من دست بزنی ، میکشمت عوضی
به سمت هایکا رفتم و بازوشو کشیدم
توروخدا ولش کن کشتیش
_ اون عوضی بهت دست زد میخوای نکشمش؟
ول کن تروخدا بیا بریم
از روش بلند شد و بعد مچ دستمو گرفت و به سمت یکی از اتاقا بردم و روی تخت انداختم و گوشیشو برداشت و تماسی گرفت
_ اره...
_ همین الان حسابشو میرسی چان...کاری میکنی التماس کنه که بکشیش، فعلا کار خیلی مهمی دارم بعدا باهات حرف میزنم
گوشیشو قطع کردو از روی تخت بلند شدم و شروع به غر زدن کردم
چرا همیشه میپری وسط ها ؟ اصلا به تو چه مربوطه ها ؟
_ من...
شاید من دلم میخواست باهاش بخوابم به تو ربطی داره ها ؟
_ یونا...
حق نداری سرم داد بزنی میفهمی ؟
_ نه نفهمیدم
بس کن هایکا...تو بادیگاردمی نه بیشتر نه کمتر فهمیدی ؟
_ باشه یه بادیگاردی بهت نشون بدم...
اومد نزدیک و دستامو گرفت و از پشت به دیوار چسبوندم
چیکار میکنی عوضی ؟
دستامو با دستبندی که توی جیبش بود بست و مجبورم کرد زانو بزنم
چیکار میکنی عوضی ؟
دستی بای موهام کشید و با پوزخندی جواب داد
_ خب این کار یه بادیگارده ، خوشت اومد کوچولو؟
خیلی آشغالی ، ولم کن دردم میاد
_ خب مگه نگفتی فقط یه بادیگاردم پس دارم وظیفمو انجام میدم خانوم هوانگ
عوضی دستم خیلی درد میکنه...دستم رو باز کن همین الان ، بهت دستور میدم هایکا!
_نترسین فقط قراره یکم باهم حال کنیم همین رئیس
اینو گفت و شلوارش رو دراورد و دی*کش رو داخل دهنم فرو برد قطره اشکی از چشمام پایین اومد و با نفرت بهش نگاه کردم
_ چیه؟ چرا به من نگاه میکنی ؟ بخورش دیگه ولی وای به حالت اگه گاز بزنی ، تا صبح پارت میکنم فهمیدی؟....( اسماتشو هرکی خواست بگه پی ویش بفرستم)
صبح با بدن درد خیلی زیادی بیدار شدم و دستای هایکا دورم ، منو یاد اتفاقای دیشب انداخت و شروع به اشک ریختن کردم
_ پرنسس من چش شده ؟
آشغال هق هق گمشو بیرون نمیخوام ببینمت...
- ۱۲.۷k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط