پارت ۳۳
سرنوشت پیش میآید
[-----------:)
[پارت۳۳)
[-----------:)
دوستان نمیدونم پارت چنده به بزرگی خودتون ببخشید😅💩
و اینکه من امروز میخواستم پارت بزارم ولی کانون امتحان زبان داشتم اگه این امتحان رو خراب کنم دیگه بدبختم نمرم از ۷۰ نباید پایین تر بیاد اگه بیاد باید برم ۱ یا ۲ ترم قبل رو بخونم و اینکه به خاطر اینا هست که فعالیتم کم شده
ویو دلین :
پرتم کرد تو ماشین خودش هم نشست پشت فرمون
شروع کرد به رانندگی منم هی اشک میریختم خیلی ترسیده بودم
جونگکوک: با خوت چی فکر میکنی ( عربده )
دلین : ....
جونگکوک: فقط تا برسیم خونه یه بلایی سرت بیارم مرغ های آسمون به حالت زار زار گریه کنن ( عربده و سرعتش رو میبره بالا )
دلین : جرئت حرف زدن پیدا کردم
دلین : ولم کن دست از سرم بردار ( ترسیده و گریه )
جونگکوک: خفه شو خفهههه.ههههه شو.ووووو ( عربده خیلی بزرگگگگ.گگ)
دلین : .....
جونگ کوک : بهت نشون میدم فقط وایساا ( داد )
دلین : من حاضرم بمیرم ولی با تو هیچ جا نیامم
و دستم رو گذاشتم رو فرمون و فرمون رو چرخوندم جونگ کوک سعی میکرد منو کنترل کنه و سرعتش رو کم کرد
جونگکوک: چیکار میکنی دختر میخوای به کشت.ن
که یهو به یه درخت بر خورد کردیم و سرم خورد به شیشه
دلین ویو :
با سر دردی بعدی از خواب بیدار شدم
فهمیدم تصادف کردیم
سرم خونی بود. جونگکوک هم سرش رو فرمون بود و انگار داشت به هوش میومد
گوشیم رو نگاه کردم ساعت ۴ صبح بود وقتی که تصادف کردیم ساعت حدود های ۱ بود یعنی ۳ ساعت بی هوش بودیم
وقت ندارم باید فرار کنم به سختی از ماشین پیاده شدم
نگاهی به دور و ورم کردم کلا درخت بود
فهمیدم تو جنگلم
ولی مهم نبود باید فرار میکردم همین جور راه میرفتم که یهو صدای آخ کوک رو شنیدم
تا جایی که میتونستم دویدم و فرار کردم
خیلی خسته شده بودم
جونگ کوک هنوز دنبالم بود
پشت یه درخت نشستم و به این جنگل سرد و بی روح نگاه کردم
لباسم هم که پف دار باید یه کاری کنم
دور و اطرافم رو یه نگاهی انداختم
یه بطری شیشه ای پیدا کردم
برش داشتم و شکوندمش یه تکش رو برداشتم و باهاش لباسم رو پاره کردم
قسمتی از پاینش رو پاره کردم که پفش کم تر شد
پارچه ای که کنده بودم رو دور بازوم که بر اثر افتادن توی جنگل بود پیچیدم
الان لباس سفیدم کلا خونی و کثیف بود
چشمام داشت سازی میرف که یه سایه ای از پشت درخت دیدم داشت نزدیک میشد یه نگاهی انداختم
اون او.ن گرگ بود
خیلی ترسیده بودم میخواستم پا به فرار بزارم اما پا هام حرکت نمیکردن
گرگ آماده ی حمله بود
که یهو یه صدای بلندی اومد
و اون.....
ادامه دارد...
شرط ها خانومم ( از ناظممون یاد گرفتم )
لایک.۱۰
کامنت.۱۳
ریپست.۶
[-----------:)
[پارت۳۳)
[-----------:)
دوستان نمیدونم پارت چنده به بزرگی خودتون ببخشید😅💩
و اینکه من امروز میخواستم پارت بزارم ولی کانون امتحان زبان داشتم اگه این امتحان رو خراب کنم دیگه بدبختم نمرم از ۷۰ نباید پایین تر بیاد اگه بیاد باید برم ۱ یا ۲ ترم قبل رو بخونم و اینکه به خاطر اینا هست که فعالیتم کم شده
ویو دلین :
پرتم کرد تو ماشین خودش هم نشست پشت فرمون
شروع کرد به رانندگی منم هی اشک میریختم خیلی ترسیده بودم
جونگکوک: با خوت چی فکر میکنی ( عربده )
دلین : ....
جونگکوک: فقط تا برسیم خونه یه بلایی سرت بیارم مرغ های آسمون به حالت زار زار گریه کنن ( عربده و سرعتش رو میبره بالا )
دلین : جرئت حرف زدن پیدا کردم
دلین : ولم کن دست از سرم بردار ( ترسیده و گریه )
جونگکوک: خفه شو خفهههه.ههههه شو.ووووو ( عربده خیلی بزرگگگگ.گگ)
دلین : .....
جونگ کوک : بهت نشون میدم فقط وایساا ( داد )
دلین : من حاضرم بمیرم ولی با تو هیچ جا نیامم
و دستم رو گذاشتم رو فرمون و فرمون رو چرخوندم جونگ کوک سعی میکرد منو کنترل کنه و سرعتش رو کم کرد
جونگکوک: چیکار میکنی دختر میخوای به کشت.ن
که یهو به یه درخت بر خورد کردیم و سرم خورد به شیشه
دلین ویو :
با سر دردی بعدی از خواب بیدار شدم
فهمیدم تصادف کردیم
سرم خونی بود. جونگکوک هم سرش رو فرمون بود و انگار داشت به هوش میومد
گوشیم رو نگاه کردم ساعت ۴ صبح بود وقتی که تصادف کردیم ساعت حدود های ۱ بود یعنی ۳ ساعت بی هوش بودیم
وقت ندارم باید فرار کنم به سختی از ماشین پیاده شدم
نگاهی به دور و ورم کردم کلا درخت بود
فهمیدم تو جنگلم
ولی مهم نبود باید فرار میکردم همین جور راه میرفتم که یهو صدای آخ کوک رو شنیدم
تا جایی که میتونستم دویدم و فرار کردم
خیلی خسته شده بودم
جونگ کوک هنوز دنبالم بود
پشت یه درخت نشستم و به این جنگل سرد و بی روح نگاه کردم
لباسم هم که پف دار باید یه کاری کنم
دور و اطرافم رو یه نگاهی انداختم
یه بطری شیشه ای پیدا کردم
برش داشتم و شکوندمش یه تکش رو برداشتم و باهاش لباسم رو پاره کردم
قسمتی از پاینش رو پاره کردم که پفش کم تر شد
پارچه ای که کنده بودم رو دور بازوم که بر اثر افتادن توی جنگل بود پیچیدم
الان لباس سفیدم کلا خونی و کثیف بود
چشمام داشت سازی میرف که یه سایه ای از پشت درخت دیدم داشت نزدیک میشد یه نگاهی انداختم
اون او.ن گرگ بود
خیلی ترسیده بودم میخواستم پا به فرار بزارم اما پا هام حرکت نمیکردن
گرگ آماده ی حمله بود
که یهو یه صدای بلندی اومد
و اون.....
ادامه دارد...
شرط ها خانومم ( از ناظممون یاد گرفتم )
لایک.۱۰
کامنت.۱۳
ریپست.۶
- ۱۰.۸k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط