{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردی هنگام راه رفتن،

فردی هنگام راه رفتن،
پایش به سکه ای خورد.
تاریک بود، فکر کرد طلاست!

کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید 2 ریالی است!

بعد دید کاغذی که آتش زده،
هزار تومانی بوده!

گفت: چی را برای چی آتش زدم!

و این حکایت زندگی خیلی از ما هاست
که چیزهای بزرگ را برای
چیزهای کوچک آتش میزنیم
و خودمان هم خبر نداریم!

بیشتر دقت کنیم برای به دست آوردن چیزی
چه چیزی را داریم به آتش می کشیم؟!
دیدگاه ها (۷)

سلامسلامی به گرمی دلاتوناین صبح زیبا و دل‌انگیز بهاریرا برای...

عشق بی رحم (ویژه)

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۸بعد از اینکه ا.ت با ...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝒫𝒶𝓇𝓉 12عقد با رئیس مافیا ___________________________________...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :بینش، چیز نیست که گفته...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 23صدای باران روی شیشه‌ی اتاق کنترل می‌خورد.فل...

پارت ۲۷: زنجیرهایِ سرد، کلماتِ هراساناتاقِ مسترِ عمارت، با آ...

🧁 پارت نهم | اولین حسادتِ شیرینچند روز بعد...همکاری لیانا و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط