پارت: 4 (بخش1)
پارت: 4 (بخش1)
**زاویه دید: زین**
نورِ آبیرنگ و زنندهی صفحهی گوشی، توی تاریکی نسبی رختکن چشمهایم را میزد. بوی تند و خفهکنندهی اسپری بدنِ ارزونقیمت، عرق خشکشده و چرمِ استوکها با همهمهی پسرهای تیم قاطی شده بود. اما من هیچکدام را نمیفهمیدم؛ تمام تمرکزم روی ویدیوی ده ثانیهایِ بیکیفیتی قفل شده بود که تو پیج شایعات مدرسه (Westbridge Gossip) پشت سر هم لوپ میشد.
زاویهی فیلمبرداری از طرف نیمکتهای خودمون بود. تصویر واضح بود: هیزل با اون موهای پریشونش که از خشم فریاد میکشید، تایلر که با یه نیشخندِ رو اعصاب توپ رو شوت کرد، و بعد... سقوط هیزل. زاویهی برخورد زانویش با زمینِ سفتِ پیست به طرز دردناکی تند بود، حتی از تو ویدیو هم میشد صدای برخورد استخونش رو حس کرد. زیر پست، ادمین پیج با یه فونت درشت و یه مشت ایموجی مسخره نوشته بود:
*«برخورد تایتانها: پسر طلایی در برابر دخترِ پیست! آیا پرنسسِ دوندهها بالاخره فهمید تو این مدرسه رئیس کیه؟ 👑🏃♀️»*
کامنتها مثل یه بهمنِ روانی در حال سقوط بودن. سرعت لایک خوردن با سرعت نور مسابقه میداد و هر ثانیه رفرش میشد.
- *«وای قیافهی دختره وقتی افتاد رسماً میمِ ساله! 😂»*
- *«زین حتی پلک هم نزد. یخی مثل همیشه. کینگ واقعی 🥶»*
- *«تایلر رسماً نابودش کرد. حقش بود، خیلی رو اعصابه.»*
دکمهی قفل گوشی رو با حرص فشار دادم و پرتش کردم روی نیمکت چوبی. صدای تقِ برخوردش تو سرم اکو شد. از این نمایشِ مسخره متنفر بودم. از اینکه زندگیم و حتی گندکاریهای تیمم تبدیل به خوراکِ سرگرمیِ یه مشت تینیجرِ تشنهی حاشیه میشد، حالم به هم میخورد.
«هی کاپیتان!» صدای بلند و کشدار تایلر از انتهای رختکن بلند شد. با یه حوله دور گردنش و یه قوطی مانستر تو دستش، با قدمهای گشاد و پرغرور به سمتم اومد. دو سه تا از سال پایینیها هم مثل نوچههای وفادار با نیشخند پشت سرش بودن. «دیدی چطور وایرال شدیم؟ داداش، اون دختره... اسمش چی بود؟ هیزل؟ رسماً شبیه یه گونی سیبزمینی پرت شد رو زمین. باید روی زمانبندیِ جاخالی دادنش کار کنه!»
چند نفر خندیدن. فکم از شدت عصبانیت منقبض شد. بند کفشم رو با خشونت کشیدم و گره زدم. بلند شدم و تو چشماش زل زدم. «اصلاً خندهدار نبود، تایلر. تو عمداً توپ رو شوت کردی سمتش.»
تایلر خندهاش رو خورد، اما سریع فاز تدافعی گرفت. «بیخیال زین! تو چرا فازِ مادر ترزا برداشتی؟ خودش داشت اعصاب خرد میکرد. فکر کرده کیه که تو روی ما، اونم وسط زمینِ خودمون میایسته؟ فقط بهش یادآوری کردم که زمین فوتبال مالِ فوتبالیستهاست. مگه خودت نیمساعت قبلش نگفتی باید زمین رو برای استعدادیابها آماده کنیم؟ من فقط روند مذاکره رو یه نمه سریع کردم!»
قدم بلندتر از تایلر بود و این همیشه بهم برتری فیزیکی میداد. یه قدم رفتم جلو تا جایی که مجبور شد سرش رو کمی بالا بگیره. «ما نیازی نداریم با آسیب زدن به یه دخترِ لجباز، زمین رو بگیریم. این کارها فقط وجههی تیم رو خراب میکنه. میفهمی؟ اگه پدرم این ویدیوی لعنتی رو ببینه...»
حرفم رو خوردم. حتی آوردن اسم پدرم هم مزهی خاکستر میداد. تایلر پوزخندی زد و یه قدم عقب رفت. «اوه، بله. جنابِ استون بزرگ. نگران نباش پسر طلایی، هیچکس تو رو مقصر نمیدونه. تو همیشه از اینجور داستانها قسر در میری. حالا هم لباس بپوش، مدیر هریسون پیجمون کرده. بریم ببینیم چه خوابی برامون دیده.»
**زاویه دید: زین**
نورِ آبیرنگ و زنندهی صفحهی گوشی، توی تاریکی نسبی رختکن چشمهایم را میزد. بوی تند و خفهکنندهی اسپری بدنِ ارزونقیمت، عرق خشکشده و چرمِ استوکها با همهمهی پسرهای تیم قاطی شده بود. اما من هیچکدام را نمیفهمیدم؛ تمام تمرکزم روی ویدیوی ده ثانیهایِ بیکیفیتی قفل شده بود که تو پیج شایعات مدرسه (Westbridge Gossip) پشت سر هم لوپ میشد.
زاویهی فیلمبرداری از طرف نیمکتهای خودمون بود. تصویر واضح بود: هیزل با اون موهای پریشونش که از خشم فریاد میکشید، تایلر که با یه نیشخندِ رو اعصاب توپ رو شوت کرد، و بعد... سقوط هیزل. زاویهی برخورد زانویش با زمینِ سفتِ پیست به طرز دردناکی تند بود، حتی از تو ویدیو هم میشد صدای برخورد استخونش رو حس کرد. زیر پست، ادمین پیج با یه فونت درشت و یه مشت ایموجی مسخره نوشته بود:
*«برخورد تایتانها: پسر طلایی در برابر دخترِ پیست! آیا پرنسسِ دوندهها بالاخره فهمید تو این مدرسه رئیس کیه؟ 👑🏃♀️»*
کامنتها مثل یه بهمنِ روانی در حال سقوط بودن. سرعت لایک خوردن با سرعت نور مسابقه میداد و هر ثانیه رفرش میشد.
- *«وای قیافهی دختره وقتی افتاد رسماً میمِ ساله! 😂»*
- *«زین حتی پلک هم نزد. یخی مثل همیشه. کینگ واقعی 🥶»*
- *«تایلر رسماً نابودش کرد. حقش بود، خیلی رو اعصابه.»*
دکمهی قفل گوشی رو با حرص فشار دادم و پرتش کردم روی نیمکت چوبی. صدای تقِ برخوردش تو سرم اکو شد. از این نمایشِ مسخره متنفر بودم. از اینکه زندگیم و حتی گندکاریهای تیمم تبدیل به خوراکِ سرگرمیِ یه مشت تینیجرِ تشنهی حاشیه میشد، حالم به هم میخورد.
«هی کاپیتان!» صدای بلند و کشدار تایلر از انتهای رختکن بلند شد. با یه حوله دور گردنش و یه قوطی مانستر تو دستش، با قدمهای گشاد و پرغرور به سمتم اومد. دو سه تا از سال پایینیها هم مثل نوچههای وفادار با نیشخند پشت سرش بودن. «دیدی چطور وایرال شدیم؟ داداش، اون دختره... اسمش چی بود؟ هیزل؟ رسماً شبیه یه گونی سیبزمینی پرت شد رو زمین. باید روی زمانبندیِ جاخالی دادنش کار کنه!»
چند نفر خندیدن. فکم از شدت عصبانیت منقبض شد. بند کفشم رو با خشونت کشیدم و گره زدم. بلند شدم و تو چشماش زل زدم. «اصلاً خندهدار نبود، تایلر. تو عمداً توپ رو شوت کردی سمتش.»
تایلر خندهاش رو خورد، اما سریع فاز تدافعی گرفت. «بیخیال زین! تو چرا فازِ مادر ترزا برداشتی؟ خودش داشت اعصاب خرد میکرد. فکر کرده کیه که تو روی ما، اونم وسط زمینِ خودمون میایسته؟ فقط بهش یادآوری کردم که زمین فوتبال مالِ فوتبالیستهاست. مگه خودت نیمساعت قبلش نگفتی باید زمین رو برای استعدادیابها آماده کنیم؟ من فقط روند مذاکره رو یه نمه سریع کردم!»
قدم بلندتر از تایلر بود و این همیشه بهم برتری فیزیکی میداد. یه قدم رفتم جلو تا جایی که مجبور شد سرش رو کمی بالا بگیره. «ما نیازی نداریم با آسیب زدن به یه دخترِ لجباز، زمین رو بگیریم. این کارها فقط وجههی تیم رو خراب میکنه. میفهمی؟ اگه پدرم این ویدیوی لعنتی رو ببینه...»
حرفم رو خوردم. حتی آوردن اسم پدرم هم مزهی خاکستر میداد. تایلر پوزخندی زد و یه قدم عقب رفت. «اوه، بله. جنابِ استون بزرگ. نگران نباش پسر طلایی، هیچکس تو رو مقصر نمیدونه. تو همیشه از اینجور داستانها قسر در میری. حالا هم لباس بپوش، مدیر هریسون پیجمون کرده. بریم ببینیم چه خوابی برامون دیده.»
- ۲۰۲
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط