عشق قرار دادی پارت ۸ فصل دوم
فصل دوم پارت هشتم
جیمین هم بدو اومد پایین و بدون توجه به کسی گفت : لونا وسایلاتو بردار بریم
لونا : باشه
و رفتن
جیمین انقدر باسرعت میرفت که نمیدونست کجا داره میره
لونا : تروخدا اروم باش الان تصادف میکنی
جیمین کنار جاده نگه داشت و سرشو رو فرمون گذاشت و حرفایی که به لیا گفته بودو گفت
لونا : تو داری هم خودتو نابود میکنی هم لیا رو چرا همچین دروغی گفتی ؟
جیمین : نمیدونم خریت کردم
لونا : باشه درست میشه
ویو لیا
تا صبح حرفاش تو مغزم اکو میشد که گوشیم زنگ خورد مثل همشه بابام بود نمی تونستم جواب بدم که دیدم پیام داد : سلام من دارم با مامانتو و خانواده هان میاییم خونت یه ۱ ساعت دیگه میرسیم تا پیامو دیدم انگار برق منو گرفت پریدم هوا و زود رفتم خونه رو جمع کردم و میوه و تنقلات اماده کردمو چیدم و رفتم بالا دوش گرفتم و پیراهن سفید پوشیدم کمرش جذب بود دامن کلوش کوتاه و یقش هم باز بود پوشیدم و ارایش ملیح کردمو موهامو هم یکم حالت دادم چون خانواده هان بعد از سالها اومدن کره هان سوجون دوست بچگیام که از اون موقع دوسش دارم و بابام گفته بود وقتی بزرگ شدیم باید با اون نامزد کنم که جیمین اومد و بابام ۱۰ درصد گیرش به جیمین این بود ولی سوجون تا اون موقع بهم علاقه ای نشون نداده بود ولی الان این نامزدی و ازدواج کم کم داشت عملی میشد که زنگ در به صدا در امد و رشته افکارمو بهم ریخت اروم اروم سمت در رفتم و دستی رو لباسم کشیدم و نفس عمیق کشیدم و لبخند زدمو درو باز کردم
لیا: سلااام
م.ل : سلام عشق مامان
ب.ل : سلام بابایی
م.س: سلاااام خاله جونم چقدر تو خوشگلی
لیا : مرسی خاله جونم
ب.س : سلام لیا خانم خوبین ؟
لیا : سلام عمو جون خوبم بفرمایید
همه رفتن داخل که نوبت سوجون بود
لیا : سلام سوجون
سوجون لبخند زد و گفت : سلام عروسک ( لقب لیا از بچگی ) چقدر بزرگ شدی ولی هنوز جُست کوچیکه
لیا : ( سرخ شدن ) عههههه خودت هم خیلی بزرگ شدی
سوجون : پس چی
همو بغل کردن
لیا رو به سوجون برسونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟
جیمین هم بدو اومد پایین و بدون توجه به کسی گفت : لونا وسایلاتو بردار بریم
لونا : باشه
و رفتن
جیمین انقدر باسرعت میرفت که نمیدونست کجا داره میره
لونا : تروخدا اروم باش الان تصادف میکنی
جیمین کنار جاده نگه داشت و سرشو رو فرمون گذاشت و حرفایی که به لیا گفته بودو گفت
لونا : تو داری هم خودتو نابود میکنی هم لیا رو چرا همچین دروغی گفتی ؟
جیمین : نمیدونم خریت کردم
لونا : باشه درست میشه
ویو لیا
تا صبح حرفاش تو مغزم اکو میشد که گوشیم زنگ خورد مثل همشه بابام بود نمی تونستم جواب بدم که دیدم پیام داد : سلام من دارم با مامانتو و خانواده هان میاییم خونت یه ۱ ساعت دیگه میرسیم تا پیامو دیدم انگار برق منو گرفت پریدم هوا و زود رفتم خونه رو جمع کردم و میوه و تنقلات اماده کردمو چیدم و رفتم بالا دوش گرفتم و پیراهن سفید پوشیدم کمرش جذب بود دامن کلوش کوتاه و یقش هم باز بود پوشیدم و ارایش ملیح کردمو موهامو هم یکم حالت دادم چون خانواده هان بعد از سالها اومدن کره هان سوجون دوست بچگیام که از اون موقع دوسش دارم و بابام گفته بود وقتی بزرگ شدیم باید با اون نامزد کنم که جیمین اومد و بابام ۱۰ درصد گیرش به جیمین این بود ولی سوجون تا اون موقع بهم علاقه ای نشون نداده بود ولی الان این نامزدی و ازدواج کم کم داشت عملی میشد که زنگ در به صدا در امد و رشته افکارمو بهم ریخت اروم اروم سمت در رفتم و دستی رو لباسم کشیدم و نفس عمیق کشیدم و لبخند زدمو درو باز کردم
لیا: سلااام
م.ل : سلام عشق مامان
ب.ل : سلام بابایی
م.س: سلاااام خاله جونم چقدر تو خوشگلی
لیا : مرسی خاله جونم
ب.س : سلام لیا خانم خوبین ؟
لیا : سلام عمو جون خوبم بفرمایید
همه رفتن داخل که نوبت سوجون بود
لیا : سلام سوجون
سوجون لبخند زد و گفت : سلام عروسک ( لقب لیا از بچگی ) چقدر بزرگ شدی ولی هنوز جُست کوچیکه
لیا : ( سرخ شدن ) عههههه خودت هم خیلی بزرگ شدی
سوجون : پس چی
همو بغل کردن
لیا رو به سوجون برسونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟
- ۷.۱k
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط