شروع پس از پایان
پارت۱۱
دکو و باکوگو بعد از مدتی خوابشون برد.
در صبح روز بعد میتسوکی برگشت و پیش باکوگو موند تا دکو بره سرکار.
ایزوکو وقتی داشت خداحافظی میکرد متوجه چیزی شد... باکوگو چهره غمگینی به خودش گرفته و با چشمانش التماس می کند که پیشش بماند؛ ایزوکو خودش هم می خواست پیشش بماند تا شاید آرام تر باشد ولی متاسفانه باید سرکار می رفت.
ایزوکو به باکوگو گفت:
"همچین قیافه ای رو نگیر! من که برای صد سال نمیرم!" و برای قوت قلب به باکوگو گفت:
"اگه تو درمانت همکاری کنی می تونی بعد بهبودت بیای سرکلاسم."
باکوگو شوقش را پنهان کرد ولی از برق چشمانش مشخص بود که دلش می خواهد هر چه زودتر برود سرکلاسش و با صورتی که آمیخته از ذوق و پنهان احساسات بود سری به نشانه این که از بهبود فرار نمی کند تکان داد و ایزوکو با لبخند میتسوکی و کاتسوکی رو تنها گذاشت.
در همان حبنی که ایزوکو در راه U.A بود، اوچاکو در خانه خود نشسته بود و حرص می خورد که چرا ایزوکو مثل قبل مدام تلاش نمی کنه که باهاش ملاقات کنه و عصبی بود. در نهایت زنگ زد و از آیزاوا خبر گرفت و آیزاوا اتفاقات رو دقیق بهش گفت و اوچاکو تشکر کرد و وقتی تلفن را قطع مرد غرید:
"... تو این شانس. باکوگو... از همون اول هم توجه ایزوکو رو خوب جلب می کرد..."
بعد این جمله نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
"هوم... بهتره پیشنهاد یه قرار ملاقات به رفقا بدم تا همه بریم پیشش..."
با پوزخندی گفت:
"انگار خیلی حالش بده که ایزوکو انقدز نگرانشه... میشه یه کارایی کرد..."
و سپس به مینا زنگ زد و گفت که باکوگو بستری است و بهتر است که همگی به ملاقاتش بروند.
مینا با نا آگاهی از احساسات اوچاکو، باشادی پشت تلفن گفت:
اوچاکو_چان!!!! تو خیلی مهربونی!!! حتی دلت برای کسی که ازت متنفره و یه جورایی رقیبته میسوزه!!! این عالیه! باشه به همه میگم. "
اوچاکو با تعجب از مینا پرسید:
"چه جور رقیبی؟؟"
مینا بعد اینکه خنده ای شیطانی مانند کرد گفت:
"مگه نمیدونی؟" و شروع کرد به تعریف کردن احساسات باکوگو.
(همونجور که می دونید مینا و کیریشیما با هم خیلی نزدیکند و باکوگو هم دوست صمیمی کیریشیماست و کیریشیما قضایا را برای مینا به طور مخفیانه گفته بود.)
#Bakudeku
دکو و باکوگو بعد از مدتی خوابشون برد.
در صبح روز بعد میتسوکی برگشت و پیش باکوگو موند تا دکو بره سرکار.
ایزوکو وقتی داشت خداحافظی میکرد متوجه چیزی شد... باکوگو چهره غمگینی به خودش گرفته و با چشمانش التماس می کند که پیشش بماند؛ ایزوکو خودش هم می خواست پیشش بماند تا شاید آرام تر باشد ولی متاسفانه باید سرکار می رفت.
ایزوکو به باکوگو گفت:
"همچین قیافه ای رو نگیر! من که برای صد سال نمیرم!" و برای قوت قلب به باکوگو گفت:
"اگه تو درمانت همکاری کنی می تونی بعد بهبودت بیای سرکلاسم."
باکوگو شوقش را پنهان کرد ولی از برق چشمانش مشخص بود که دلش می خواهد هر چه زودتر برود سرکلاسش و با صورتی که آمیخته از ذوق و پنهان احساسات بود سری به نشانه این که از بهبود فرار نمی کند تکان داد و ایزوکو با لبخند میتسوکی و کاتسوکی رو تنها گذاشت.
در همان حبنی که ایزوکو در راه U.A بود، اوچاکو در خانه خود نشسته بود و حرص می خورد که چرا ایزوکو مثل قبل مدام تلاش نمی کنه که باهاش ملاقات کنه و عصبی بود. در نهایت زنگ زد و از آیزاوا خبر گرفت و آیزاوا اتفاقات رو دقیق بهش گفت و اوچاکو تشکر کرد و وقتی تلفن را قطع مرد غرید:
"... تو این شانس. باکوگو... از همون اول هم توجه ایزوکو رو خوب جلب می کرد..."
بعد این جمله نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
"هوم... بهتره پیشنهاد یه قرار ملاقات به رفقا بدم تا همه بریم پیشش..."
با پوزخندی گفت:
"انگار خیلی حالش بده که ایزوکو انقدز نگرانشه... میشه یه کارایی کرد..."
و سپس به مینا زنگ زد و گفت که باکوگو بستری است و بهتر است که همگی به ملاقاتش بروند.
مینا با نا آگاهی از احساسات اوچاکو، باشادی پشت تلفن گفت:
اوچاکو_چان!!!! تو خیلی مهربونی!!! حتی دلت برای کسی که ازت متنفره و یه جورایی رقیبته میسوزه!!! این عالیه! باشه به همه میگم. "
اوچاکو با تعجب از مینا پرسید:
"چه جور رقیبی؟؟"
مینا بعد اینکه خنده ای شیطانی مانند کرد گفت:
"مگه نمیدونی؟" و شروع کرد به تعریف کردن احساسات باکوگو.
(همونجور که می دونید مینا و کیریشیما با هم خیلی نزدیکند و باکوگو هم دوست صمیمی کیریشیماست و کیریشیما قضایا را برای مینا به طور مخفیانه گفته بود.)
#Bakudeku
- ۱.۳k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط