hi
عشق در دنیای اشتباه پارت⓿❹
به عنوان ملکه ی اول کل این کشور اعلام میکنم. صدای دست ها جیغ ها.. هورا ها.. و ادم هایی که بهم احترام میذاشتن رو میدیدیم و میشنیدم یه سمت یونگی برگشتم دستش رو به سمتم دراز کرد.. اروم دستش رو گرفتم و باهاش از پله ها رفتم پایین یونگی زود تر رسید پایین روی زمین وایساد و همون طور که دستم رو گرفته بود گفت🐱بیا پایین هانا( مهربون).رسیدم پایین و گفتم 🦋با این کفش های پاشنه بلند سخته 🐱به هرحال.. شما باید مثل من سریع باشی 🦋مگه من توعم؟ 🐱بله. دستم رو دنبال خودش کشوند و منو با پادشاه های کشور های دیگه و پرنسس هاشون اشنا کرد همشون خیلی نجیب و خوش تیپ بودن شریف و با اصالت.. این ذات نجیب زادگیه.. بعد از چند دفه صحبت از یونگی اجازه گرفتم و رفتم پیش پسرا 🐰به به ملکه رو باش.. 🐯تبریک میگم هانا🦋ممنون اوپا.. کوک هی زره از هیونگت یاد بگیر ادم باش 🐰من نباشم کی قراره اذیتت کنه بخندی خانم؟ هوم؟ 🦋اینو راست میگی .. نامجون اوپا تو وزیر عظمی؟ 🐨با اجازه ات اره 🦋من کی باشم که اجازه ندم. یونگی راست میگه خیلی قدش بلنده من در قبال این مثل ماهی قرمز جلوی نهنگم. 🦄اااا وا هانا قربونت اینجایی که یه ساعته دارم میگردم🐭بابا دختر هی جا وایسا .. اخ پام کل تالار رو دوییدم 🦄انقدر تنبل نباش🦋چرا دنبالم میگشتین؟🦄از بودیم شنیدم یه چیز هایی از پزشکی میدونی و علاقه داری بیشتر بدونی.. من میتونم کمکت کنم. من پزشک طب سنتیم🦋جدی؟( ذوق).. اوب خدا جون خیلی ممنونت میشم 🦄پس زود به زود مزاحمت میشم 🦋مراحمی. 🐤بچه ها به دخترم گوش کنید میخواد یه چیزی بگه 🍓ملکه.. منو جونگ یون( پسر جیهوپ )گفتیم که بعد مراسم تاج گذالی بلیم بالای تپه ها اولجا باهم دیگه جشن بگیریم... نظرتون چیه ملکه 🦋راستیت من خودم دوست دارم بریم.. از عمو یونگی بپرسم بهت میگم 🍓ملسی ملکه( من میمیرم برا لحن بچه گونههه) ویو یونگی مراسم تاج گذاری تموم شد با اینکه خسته بودم ولی گفتم بد نیست میریم یه هواییم میخوریم لباس های راحتی پوشیدم و با اسب رفتیم بالای تپه ی پشت قصر نشستیم زمین هه ری همه چی اماده کرده کیک زیر انداز وچایی و شراب نشستیم رو تپه و گرد کردیم جونگ کوک های نمک میریخت و هانا داشت باهاش کل کل میکرد.. خنده هام از ته دل بود.. چون کنار هانا بودم انگار با خودش قدرت خوشی و خوشحالی رو میاره لیوان شراب رو تکون دادم و جرعه ای ازش خوردم ولی بهم تو دل سیاهی اسمون نوری روشن شد.نوری که چشم کور میکرد.. صدای جیغ زنی هم هم زمان به گوش رسید.. این به معنی بیشتر نمیده..، 🦋یونگی اینجا.. چه خبر شده؟ ( ترسیده)🐱ب.. باید بر.. یم قصر.. مامانم تو خطره. پسرا هم مثل من ویندوزشون باا واد با دو به سمت اسب ها دوییدن با هانا سوار اسب شدیم این بغض لعنتی
به عنوان ملکه ی اول کل این کشور اعلام میکنم. صدای دست ها جیغ ها.. هورا ها.. و ادم هایی که بهم احترام میذاشتن رو میدیدیم و میشنیدم یه سمت یونگی برگشتم دستش رو به سمتم دراز کرد.. اروم دستش رو گرفتم و باهاش از پله ها رفتم پایین یونگی زود تر رسید پایین روی زمین وایساد و همون طور که دستم رو گرفته بود گفت🐱بیا پایین هانا( مهربون).رسیدم پایین و گفتم 🦋با این کفش های پاشنه بلند سخته 🐱به هرحال.. شما باید مثل من سریع باشی 🦋مگه من توعم؟ 🐱بله. دستم رو دنبال خودش کشوند و منو با پادشاه های کشور های دیگه و پرنسس هاشون اشنا کرد همشون خیلی نجیب و خوش تیپ بودن شریف و با اصالت.. این ذات نجیب زادگیه.. بعد از چند دفه صحبت از یونگی اجازه گرفتم و رفتم پیش پسرا 🐰به به ملکه رو باش.. 🐯تبریک میگم هانا🦋ممنون اوپا.. کوک هی زره از هیونگت یاد بگیر ادم باش 🐰من نباشم کی قراره اذیتت کنه بخندی خانم؟ هوم؟ 🦋اینو راست میگی .. نامجون اوپا تو وزیر عظمی؟ 🐨با اجازه ات اره 🦋من کی باشم که اجازه ندم. یونگی راست میگه خیلی قدش بلنده من در قبال این مثل ماهی قرمز جلوی نهنگم. 🦄اااا وا هانا قربونت اینجایی که یه ساعته دارم میگردم🐭بابا دختر هی جا وایسا .. اخ پام کل تالار رو دوییدم 🦄انقدر تنبل نباش🦋چرا دنبالم میگشتین؟🦄از بودیم شنیدم یه چیز هایی از پزشکی میدونی و علاقه داری بیشتر بدونی.. من میتونم کمکت کنم. من پزشک طب سنتیم🦋جدی؟( ذوق).. اوب خدا جون خیلی ممنونت میشم 🦄پس زود به زود مزاحمت میشم 🦋مراحمی. 🐤بچه ها به دخترم گوش کنید میخواد یه چیزی بگه 🍓ملکه.. منو جونگ یون( پسر جیهوپ )گفتیم که بعد مراسم تاج گذالی بلیم بالای تپه ها اولجا باهم دیگه جشن بگیریم... نظرتون چیه ملکه 🦋راستیت من خودم دوست دارم بریم.. از عمو یونگی بپرسم بهت میگم 🍓ملسی ملکه( من میمیرم برا لحن بچه گونههه) ویو یونگی مراسم تاج گذاری تموم شد با اینکه خسته بودم ولی گفتم بد نیست میریم یه هواییم میخوریم لباس های راحتی پوشیدم و با اسب رفتیم بالای تپه ی پشت قصر نشستیم زمین هه ری همه چی اماده کرده کیک زیر انداز وچایی و شراب نشستیم رو تپه و گرد کردیم جونگ کوک های نمک میریخت و هانا داشت باهاش کل کل میکرد.. خنده هام از ته دل بود.. چون کنار هانا بودم انگار با خودش قدرت خوشی و خوشحالی رو میاره لیوان شراب رو تکون دادم و جرعه ای ازش خوردم ولی بهم تو دل سیاهی اسمون نوری روشن شد.نوری که چشم کور میکرد.. صدای جیغ زنی هم هم زمان به گوش رسید.. این به معنی بیشتر نمیده..، 🦋یونگی اینجا.. چه خبر شده؟ ( ترسیده)🐱ب.. باید بر.. یم قصر.. مامانم تو خطره. پسرا هم مثل من ویندوزشون باا واد با دو به سمت اسب ها دوییدن با هانا سوار اسب شدیم این بغض لعنتی
- ۱۱.۵k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط