{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁰


سه ماه بعد_______________________




یونگی هنوز مونده بود.

رینا کم‌کم داشت به حضورش عادت میکرد. ولی همچنان سرد بود.

یه شب، رینا توی دفترش نشسته بود که یونگی در رو زد.

رینا: بیا تو.


یونگی وارد شد. یه جعبه کوچیک توی دستش بود.

رینا: این چیه؟

یونگی: یه چیز یادگاری.

جعبه رو گذاشت روی میز.

رینا بازش کرد.

داخلش، گردنبند بود. همون گردنبندی که توی کشو قفل کرده بود.


رینا: این رو... کجا پیدا کردی؟

یونگی: توی کشوت. میدونستم هنوز نگهش داشتی.

رینا نگاهش کرد.

یونگی: اگه دیگه دوستم نداشتی، این رو دور مینداختی. ولی نگهش داشتی.


رینا چیزی نگفت.

یونگی: میدونم سرد شدی. میدونم بی‌رحم شدی. ولی ته دلت، همون رینای سابقی که هشت سالش بود و با ذوق اومد سمت من و گفت "سلام، من رینام".


اشک توی چشمای رینا جمع شد.

یونگی: من اشتباه کردم. ولی میخوام جبران کنم. اگه بذاری.


رینا گردنبند رو برداشت و بهش نگاه کرد.

رینا: یونگی...

یونگی: جونم؟


رینا: من دیگه اون دختر نیستم. نمیتونم مثه قبل باشم.

یونگی: نمیخوام مثه قبل باشی. فقط میخوام خودت باشی. با همون قلب سنگین شدت، با همون سردی، با همون مغروریت. ولی اجازه بده کنارت باشم.

رینا نگاهش کرد.

چند ثانیه سکوت.


بعد آروم گفت:

رینا: باشه. ولی یه شرط دارم.

یونگی: هر چی.

رینا: دیگه هیچوقت ازم دور نشی. حتی اگه دنیا به خطر بیفته.


یونگی: قول میدم.

رینا گردنبند رو دوباره به گردنش انداخت.

یونگی: دوستت دارم.


رینا: میدونم. منم...

مکث.

رینا: منم هنوز...


یونگی لبخند زد.

و برای اولین بار بعد از یک سال و نیم، رینا لبخند زد.


ضعیف. ولی لبخند زد.

یه دفعه صدای شلیک کل عمارت رو گرفت
بلند شدم و رینا اسلحه شو از پشت کمرش دراورد و همزمان یونگی هم این کارو کرد....

رفتن آروم از اتاق بیرون.
از پله ها رفتین و دیدین یه مرد اونجا با ۵ نفر دیگه و اون مرد دست راستش پرتتو بود و پیرسنیگ داشت لبش و گوشش...

جونکوک:یااااا یونگی بیا اینجا ببین کی اومده...

یونگی وقتی دیدش،زیر لب بهش فحشیداد و خندید و اسلحه شو گذاشت پشت کمرش

رینا :ولی‌..یونگی-

رفت پایین پیش اونا و اینا مات بهش نگاه میکرد


یونگی و اون مرده باهم دست دادن

یونگی:از کِی مهمون وارد خونه صاحب خونه میشه با تیز اندازی

یه پسر دیگه اومد جلو.

جیمین:ما دیگه مهمون نیستیم خود صاحب خونه ایم

یونگی: ببند بابا

رینا:میشه یکی بگه اینجا چه خبره


همه برگشتن سمت رینا



ادامه دارد.....



لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀


شرطا رسید بهم تو کامنتا پرنسسام 🎀


شرط:


لایک : ۳۲ تا


کامنت: ۱۵ تا

بازنشر: ۱۰ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۰)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²³همون شب_____________ری...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²یک هفته بعد___________...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰یک سال بعد____________...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط