#سقای_آب_و_ادب

#سقای_آب_و_ادب
#قسمت_ششم

🌑 شمر پوزخند می زند: به کسی بگو که این سپاه را نشناسد. همه یا از ترس آمده اند یا به طمع. از این چند هزار، یک نفر را به من نشان بده که حاضر باشد جانش را برای من و تو که سهل است، برای ابن زیاد و یزید نفله کند. تو خودت بهتر می دانی که اگر آن شیر به این گله چند هزاری گوسفند بزند، عمده شان حتی جرأت فرار پیدا نمی کنند.

🌒 عمر سعد سر به زیر می اندازد و در فکر فرو می رود.

🌓 سمر می گوید: من چاره ای برای این معضل اندیشیده ام، ولی نمی دانم که تا چه حد مؤثر باشد.

🌔 عمر سعد مشتاق و کنجکاو می پرسد: چه چاره ای؟

🌕 شمر پاسخ می دهد: برای عباس از ابن زیاد امان نامه گرفته ام.

🌖 ابن سعد ناگهان از جا می جهد و فریاد می زند: پس چرا نشسته ای؟ بلند شو و همین الان تکلیف را یک سره کن.

⏳⏳⏳


🌱عباس و برادرانش عبدالله و جعفر و عثمان، در کنار امام و در زیر خیمه ی او نشسته اند که صدای فریادی از راه دور را می شنوند:

🌑 من شمربن ذی الجوشنم. کجایند خواهرزاده های من، عباس و عبدالله و جعفر و عثمان؟

🌒 عباس به احترام محضر امام، فریاد را نشنیده می گیرد و لب از لب نمی گشاید و دیگر برادران نیز به تأسی از عباس سکوت می کنند.

🌓 امام که او نیز این فریاد را شنیده است، می گوید: پاسخش را بدهید اگرچه مردی فاسق است.

🌔 عباس به اطاعت امر امام از جا بلند می شود، اما به اقتضای ادب، صدایش را به پاسخ در محضر امام بلند نمی کند. از خیمه بیرون می آید و به رد صدا پیش می رود.

#یارب_به_فضل_واحسان_تغییرده_قضارا #و_أکثروا_الدعاء_بتعجیل_الفرج_فإن_ذلک_فرجکم #بخوان_دعای_فرج#فقط_حیدر_امیرالمومنین_است#حیا#حجاب#اللهم_لعن_سقیفه#اللهم_لعن_الجبت_و_الطاغوت #با_ادب_باشیم #صلوات #مناجات #زندگی_خوب #انتقام_سخت #رمضان #عکس_نوشته #بخون #تلنگر #مهدویت #فاطمیه #مذهبی #شهادت #شهدا #محرم #غدیر #ولایت #امامت #قرآن_کریم #برائت #تولی #ظهور #دعای_فرج #هنر_زندگی #اهل_بیت #ثقلین #رافصی#علمدار_نیامد #اربعین #زیارت #فرهنگی #تربیتی #ویسگون #نور #ظلمت #وحدت #حدیث #شبهه#ashura #ما_بیخیال_سیلی_مادر_نمیشویم #علی_علی
🆔@bagheban
دیدگاه ها (۱)

خسف | قصه سی و هشتم: عثمان بن سعید (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑤_بخش دوم_سلام می‌کنیم.پشت سر وو...

‌🟣 پایان این بی‌غیرتی کجاست؟!هیئت دیپلماتیک کوبا هنگام سخنرا...

از قطار انقلاب پیاده نشوید

این #خاطره را حاج‌آقای ماندگاری از مرحوم آیت‌الله العظمی موس...

دو روباه در وسط روستا با هم دعوا می کردند و مردم هم جمع شده ...

پشت دعوا اصلاح طلب و اصول گرادو روباه در وسط روستا با هم دعو...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط