{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این #خاطره را حاج‌آقای ماندگاری از مرحوم آیت‌الله العظمی

این #خاطره را حاج‌آقای ماندگاری از مرحوم آیت‌الله العظمی موسوی اردبیلی نقل می‌کند؛ خاطره‌ای از روزهای آخر عمر امام

🔹 می‌گفتند در روزهای آخر عمر حضرت امام، مسئولان را احضار کردند.
حدود پنجاه، شصت نفر آمدند و در اتاق کوچک امام در #جماران نشستند.
اما هیچ‌کس نمی‌دانست چرا.
حتی حاج احمد آقا.
وقتی از او پرسیدند چه خبر است، گفته بود:
«من هم نمی‌دانم.»

تصورش را بکنید.
پنجاه، شصت نفر در اتاقی کوچک نشسته‌اند.
همه منتظر.
همه ساکت.
و آن پیرمردی که سال‌ها یک ملت را از میان آتش و خون عبور داده، روبه‌روی آنها نشسته است.
کسی نمی‌داند قرار است چه بشنود.
سکوت، سنگین‌تر از همیشه روی اتاق افتاده.

تا اینکه امام سکوت را می‌شکند:
«بسم‌الله الرحمن الرحیم.»

و بعد می‌فرماید:
«تا دیشب برای من مسجل نبود که این نهضت تا #ظهور باقی می‌ماند؛ اما دیشب در عالم بالا تثبیتش کردند.»

همین یک جمله کافی بود که آدم را میخکوب کند.

اما امام هنوز حرفش تمام نشده بود.
فرمودند:
«شما را خواستم که بگویم از #قطار این نهضت پیاده نشوید.»

نه #سخنرانی بلندی بود.
نه استدلالی طولانی.
نه نقشه‌ای روی میز بود.

فقط یک جمله:
از قطار پیاده نشوید
#سیاسی #مذهبی #انگیزشی #امام_خمینی #انقلاب
دیدگاه ها (۰)

از قطار انقلاب پیاده نشوید

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

LESSON

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»راهروی ساختمان تاریک بود.صدای قدم‌های ل...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

RESPECT OR DIE : پارت شانزدهمچهار دقیقه و پنجاه ثانیه باقی م...

لبخند قاتلپارت⁴⁶ویو جونگ‌کوکماشین توی خیابون‌های خلوت حرکت م...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

یه رفیق دارم که تقریباً هر سال میره کربلا؛از اون با مراما و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط