{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح از دریچه سر به درون میکشد به ناز

صبح از دریچه سر به درون میکشد به ناز
  وز مشرق خیال تو ، صبح تابناک تری را 
  سر در کنار من  
   با چهره ی شکفته چو گلهای نسترن لبخند میزنی...  
 من ،
آفتاب پاکتری را در نوشخند مهر تو می بینم  
 در مطلع بلند شکفتن   
من ،
روز خویش را با آفتاب روی تو ،
کز مشرق خیال دمیده است آغاز میکنم...    
من با تو می نویسم و می خوانم...     
من با تو راه میروم و حرف می زنم   
وز شوق این محال که دستم به دست توست ،
من جای راه رفتن پرواز میکنم...    
آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم:     
موسیقی نگاه تو را گوش میکنم....   
گااهی میان مردم ، در ازدحام شهر غیر از تو ،
هر چه هست فراموش میکنم...  

گویند این و آن به هم آهسته:     
هان و هان..     
دیوانه را ببینید بیخود چو کودکان لبخند میزند...!!!    
با خود چگونه گرم سخن گفتن است ؟! آه   
من دور ازین ملامت بیگاه...     
همچنان...    
سر مست...    
در فضای پریخانه های راز     
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم...    
آخر ،
چگونه بانگ بر آورم که :  
  عاقلان !    
دیوانه نیستم،،    
به خدا سخت عاشقم.....✒️



دیدگاه ها (۲)

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

🩵🤍 چشم‌هایت رادر رؤیاییکه پایان نداشت،دیده‌ام...پناهِ روشنِ ...

پارت چهل‌ویکم | خبرِ صبحگاهیپارک لارااتاق بالاخره ساکت شده ب...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑥تو زیبایی ؛ چو صلح در چشمانِ م...

پارت۱۵پرورشگاهorphanageا.ت:خوشبختم لی ا.ت میتونین ا.ت صدام ک...

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

عاشقانه های شبنم

پروانه جان

فیک : بین راندها

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁸رویاها رنگ حقیقت گرفته‌اند؛گذشته‌‌ها درون قبر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط