{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۱۵

پارت۱۵

پرورشگاه
orphanage


ا.ت:خوشبختم لی ا.ت میتونین ا.ت صدام کنید.
هوسوک:میریم طبقه ده بهت چند تا دوربین میدم خودمم باهات میام باید وصلشون کنیم جاهای مختلف.
در آسانسور بسته شد و صدای حرکتش تو فضای ساکت پیچید. دستامو توی جیب هودی‌م فرو کردم تا لرزششون معلوم نشه. حس عجیبی داشتم… هم هیجان، هم ترس.
هوسوک یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
هوسوک: اولین روزته، نه؟
ا.ت: معلومه؟
لبخند کمرنگی زد.
هوسوک: کسایی که اولین بار میان، زیاد دور و برشونو نگاه می‌کنن… انگار دنبال راه فرارن.
جوابی ندادم. چون راست می‌گفت.
آسانسور با یه صدای تق تق ایستاد.
طبقه دهم.
در باز شد. برعکس پایین، اینجا روشن‌تر بود ولی خالی‌تر. چند تا جعبه بزرگ کنار دیوار چیده شده بود و کابل‌ها روی زمین کشیده شده بودن.
هوسوک رفت سمت یکی از جعبه‌ها، درشو باز کرد و چند تا دوربین کوچیک مشکی درآورد.
هوسوک: اینا رو باید امروز نصب کنیم. جای هرکدوم مشخص شده.
یه تبلت بهم داد. روی نقشه چند نقطه قرمز چشمک می‌زد.
وقتی دقیق‌تر نگاه کردم، قلبم یه لحظه مکث کرد.
اون نقطه‌ها… اطراف پرورشگاه خورشید بودن.
ا.ت: اینا… چرا اونجاست؟
هوسوک مکث کرد. انگار داشت تصمیم می‌گرفت چی بگه.
هوسوک: سوال زیاد نپرس. فقط کارتو انجام بده، باشه؟
سر تکون دادم، ولی حس بدی تو دلم پیچید.
وقتی از ساختمان خارج شدیم، هوا هنوز تاریک بود. خیابون خلوت بود، فقط صدای دور موتور ماشین‌ها می‌اومد.
ناگهان حس کردم یکی داره نگاهم می‌کنه.
بی‌اختیار سرمو برگردوندم.
یه ماشین مشکی اون طرف خیابون پارک بود. شیشه‌ها دودی.
هیچی معلوم نبود.
ا.ت: اون ماشین…
هوسوک سریع گفت:
هوسوک: توجه نکن.
ولی خودش هم یه لحظه نگاه کرد.
و همین باعث شد مطمئن بشم چیزی درست نیست.
تلفن هوسوک زنگ خورد
هوسوک:اینو باید جواب‌بدم
سر تکون دادم
اول‌یه گوشی‌دراورد دید اون زنگ نمیخوره یه گوشی دیگه دراورد سریع جواب داد یکم ازم فاصله گرفت.
چرا بابد دوتا گوشی‌داشته باشه؟
بیخیالش‌شدم میخواستم سر دربیارم که چی‌میگن،ولی‌فقط‌صدای وز‌وز‌میومد
هوسوک:اره دارم وصلش‌میکنم
باشه برات میفرستم لینکو که در اختیارت باشه
دیگه بیشتر از این نمیتونم حرف بزنم خدافظ
سریع حواسمو پرت کردم گوشیو گذاشت جیبش
هوسوک:همشو شنیدی؟
ا.ت:چیو
هوسوک:باشه خودم فهمیدم
ا.ت:خب چجوری‌اینارو وصل‌کنیم
هوسوک:فقط نیازه به پیچ و اچار و فلشش
ا.ت:همرو اوردیم؟
هوسوک:بله
ا.ت:پس‌شروع کنیم
یکیش‌خیلی نزدیک در پرورشگاه بود
ا.ت:چرا باید اینارو وصل‌کنیم؟
هوسوک:سوال‌نپرسی‌به نفع خودته
ا.ت:خب اخه من اینجا زندگی‌میکنم
هوسوک:جدی؟
ا.ت:
.
.
.
۲۰لایک
۳۰کامنت
.
#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین
#فیک_بی تی اس #فیک_تهیونگ #فیک_جین #فیک_نامجون
#فیک_جیهوپ #فیک_شوگا #فیک_تهکوک #فیک_نامجین #فیک_یونمین #بی تی اس
#کره_جنوبی #کیپاپ
دیدگاه ها (۲)

خیلی دوسش دارم اینووووو😁...#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین#فی...

از نامجین بزاریم یکم...#فیک_کوک #فیک_اسمات #فیک_جیمین#فیک_بی...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁴چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.همه به ا/ت خ...

نام:قرارداد نفرت part:59اتاق فراربعد از ماشین‌برقی، ناری گفت...

part 5. three hearts, one love

نام: قرارداد نفرتPart:58درحالی که همه خسته و کلافه بودن صدای...

آتیشی که از بارون شروع شد part 47ویوی جونگکوکسوار ماشین شدیم...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 39ویوی ا. تچند لحظه فقط به جون...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط