╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮
♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡
پارت اول
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
ساعت شش صبح بود و سئول هنوز در سکوت دلنشین قبل از طلوع آفتاب فرو رفته بود.
در طبقهی آخر یکی از لوکسترین برجهای شهر، مردی که تمام کرهی جنوبی از قدرت و سردیاش حساب میبرد، آرام چشمهایش را باز کرد.
کیم سوکجین، رئیس بزرگترین هلدینگ کرهی جنوبی، مردی سیوپنجساله که حتی مدیران بزرگترین شرکتها جرئت نمیکردند بدون هماهنگی وارد اتاقش شوند، روی تخت بزرگش دراز کشیده بود.
اما چیزی که آن صبح توجهش را جلب کرد، منظرهی همیشگی اتاقش نبود.
بلکه دختر بلوندی بود که درست در آغوشش خوابیده بود.
موهای بلند ا.ت روی بالش و بخشی از سینهی جین پخش شده بود و دست کوچکش محکم لباس خواب او را گرفته بود؛ انگار حتی در خواب هم قصد نداشت اجازه بدهد از کنارش دور شود.
جین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
لبخند محوی روی لبهایش نشست و با احتیاط تار مویی را از صورت دخترک کنار زد.
جین: دخترکم... باز نصف شب اومدی توی بغلم؟
ا.ت در خواب کمی خودش را به او نزدیکتر کرد و صورتش را به سینهاش چسباند.
ا.ت: اوپا... نرو...
صدای خوابآلودش باعث شد قلب جین نرم شود.
جین: کجا برم، بیبی؟ من همینجام.
دخترک انگار صدایش را شنیده باشد، لبخند کوچکی زد و دوباره به خواب رفت.
جین دستش را دور او محکمتر کرد و نگاهش برای چند ثانیه روی صورت آرامش ماند.
شش سال.
شش سال بود که این دختر وارد زندگیاش شده بود و شش سال بود که مردی که هیچکس جرئت نزدیک شدن به او را نداشت، در برابر یک نفر کاملاً تسلیم میشد.
جین بدون ا.ت نمیتوانست بخوابد؛ حتی اگر خسته از طولانیترین جلسهی کاری دنیا برمیگشت، باید اول دخترکش را در آغوش میگرفت تا آرام بگیرد.
اما آن صبح، برای اولین بار، فکر عجیبی به ذهنش رسید.
اگر یک روز این آغوش خالی میشد چه؟
اگر یک روز چشم باز میکرد و ا.ت کنارش نبود؟
جین اخم خیلی خفیفی کرد و ناخودآگاه دخترک را به خودش نزدیکتر کشید.
جین: نه... اصلاً نمیخوام بهش فکر کنم.
نگاهش دوباره روی صورت ا.ت نشست و این بار لبخندش رنگ دیگری داشت.
جین: باید یه کاری کنم که برای همیشه کنارم بمونی، فرشتهی من.
چند دقیقه بعد، جین آرام از تخت بیرون آمد و گوشیاش را برداشت.
اولین تماسش به دستیار شخصیاش بود.
جین: جلسهی ساعت هشت رو لغو کن.
دستیار: آقای کیم، ولی مدیران شرکت از دیروز برای این جلسه آماده شدن...
جین: گفتم لغوش کن.
دستیار: چشم، آقای کیم.
تماس را قطع کرد و شمارهی دیگری گرفت.
جین: آجوما، بیدارین؟
آجوما: آقای جوان، ساعت شش صبحه! آدم سالم این موقع زنگ میزنه؟!
جین برای اولین بار آن صبح واقعاً خندید.
جین: آجوما، یه کار مهم باهاتون دارم.
آجوما: اگه باز سر ا.ت باشه، از همین الان بدون که من طرف دخترمم!
جین: هنوز که چیزی نگفتم!
آجوما: لازم نیست بگی. تو از وقتی بچه بودی همینقدر تابلو بودی!
جین: آجوما...
آجوما: چیه؟ بالاخره بعد از شش سال میخوای از دخترم خواستگاری کنی؟
جین چند لحظه ساکت ماند.
جین: از کجا فهمیدین؟!
آجوما: یا خدا! پس واقعاً همینه؟!
جین دستش را روی پیشانیاش گذاشت و زیر لب خندید.
جین: فقط کمکم کنین یه کاری کنم که ا.ت تا آخر عمرش این روز رو یادش بمونه.
آجوما: باشه، پسرم. ولی یه شرط دارم.
جین: چه شرطی؟
آجوما: تا وقتی خود دخترم بیدار نشده، حق نداری حتی یه کلمه بهش بگی!
جین نگاهی به تخت انداخت؛ جایی که ا.ت هنوز با خیال راحت خوابیده بود.
جین: قول میدم.
تماس که تمام شد، جین به سمت تخت برگشت، کنار دخترک نشست و آرام دستش را بوسید.
جین: صبح بخیر، عشق زندگی من. تو هنوز خبر نداری امروز قراره چه اتفاقی بیفته...
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮
♡ ادامه دارد... ♡
♡گیلیلیلیلیلیلی♡
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
♡ 𝑴𝒚 𝑳𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝑳𝒐𝒗𝒆 ♡
پارت اول
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
ساعت شش صبح بود و سئول هنوز در سکوت دلنشین قبل از طلوع آفتاب فرو رفته بود.
در طبقهی آخر یکی از لوکسترین برجهای شهر، مردی که تمام کرهی جنوبی از قدرت و سردیاش حساب میبرد، آرام چشمهایش را باز کرد.
کیم سوکجین، رئیس بزرگترین هلدینگ کرهی جنوبی، مردی سیوپنجساله که حتی مدیران بزرگترین شرکتها جرئت نمیکردند بدون هماهنگی وارد اتاقش شوند، روی تخت بزرگش دراز کشیده بود.
اما چیزی که آن صبح توجهش را جلب کرد، منظرهی همیشگی اتاقش نبود.
بلکه دختر بلوندی بود که درست در آغوشش خوابیده بود.
موهای بلند ا.ت روی بالش و بخشی از سینهی جین پخش شده بود و دست کوچکش محکم لباس خواب او را گرفته بود؛ انگار حتی در خواب هم قصد نداشت اجازه بدهد از کنارش دور شود.
جین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
لبخند محوی روی لبهایش نشست و با احتیاط تار مویی را از صورت دخترک کنار زد.
جین: دخترکم... باز نصف شب اومدی توی بغلم؟
ا.ت در خواب کمی خودش را به او نزدیکتر کرد و صورتش را به سینهاش چسباند.
ا.ت: اوپا... نرو...
صدای خوابآلودش باعث شد قلب جین نرم شود.
جین: کجا برم، بیبی؟ من همینجام.
دخترک انگار صدایش را شنیده باشد، لبخند کوچکی زد و دوباره به خواب رفت.
جین دستش را دور او محکمتر کرد و نگاهش برای چند ثانیه روی صورت آرامش ماند.
شش سال.
شش سال بود که این دختر وارد زندگیاش شده بود و شش سال بود که مردی که هیچکس جرئت نزدیک شدن به او را نداشت، در برابر یک نفر کاملاً تسلیم میشد.
جین بدون ا.ت نمیتوانست بخوابد؛ حتی اگر خسته از طولانیترین جلسهی کاری دنیا برمیگشت، باید اول دخترکش را در آغوش میگرفت تا آرام بگیرد.
اما آن صبح، برای اولین بار، فکر عجیبی به ذهنش رسید.
اگر یک روز این آغوش خالی میشد چه؟
اگر یک روز چشم باز میکرد و ا.ت کنارش نبود؟
جین اخم خیلی خفیفی کرد و ناخودآگاه دخترک را به خودش نزدیکتر کشید.
جین: نه... اصلاً نمیخوام بهش فکر کنم.
نگاهش دوباره روی صورت ا.ت نشست و این بار لبخندش رنگ دیگری داشت.
جین: باید یه کاری کنم که برای همیشه کنارم بمونی، فرشتهی من.
چند دقیقه بعد، جین آرام از تخت بیرون آمد و گوشیاش را برداشت.
اولین تماسش به دستیار شخصیاش بود.
جین: جلسهی ساعت هشت رو لغو کن.
دستیار: آقای کیم، ولی مدیران شرکت از دیروز برای این جلسه آماده شدن...
جین: گفتم لغوش کن.
دستیار: چشم، آقای کیم.
تماس را قطع کرد و شمارهی دیگری گرفت.
جین: آجوما، بیدارین؟
آجوما: آقای جوان، ساعت شش صبحه! آدم سالم این موقع زنگ میزنه؟!
جین برای اولین بار آن صبح واقعاً خندید.
جین: آجوما، یه کار مهم باهاتون دارم.
آجوما: اگه باز سر ا.ت باشه، از همین الان بدون که من طرف دخترمم!
جین: هنوز که چیزی نگفتم!
آجوما: لازم نیست بگی. تو از وقتی بچه بودی همینقدر تابلو بودی!
جین: آجوما...
آجوما: چیه؟ بالاخره بعد از شش سال میخوای از دخترم خواستگاری کنی؟
جین چند لحظه ساکت ماند.
جین: از کجا فهمیدین؟!
آجوما: یا خدا! پس واقعاً همینه؟!
جین دستش را روی پیشانیاش گذاشت و زیر لب خندید.
جین: فقط کمکم کنین یه کاری کنم که ا.ت تا آخر عمرش این روز رو یادش بمونه.
آجوما: باشه، پسرم. ولی یه شرط دارم.
جین: چه شرطی؟
آجوما: تا وقتی خود دخترم بیدار نشده، حق نداری حتی یه کلمه بهش بگی!
جین نگاهی به تخت انداخت؛ جایی که ا.ت هنوز با خیال راحت خوابیده بود.
جین: قول میدم.
تماس که تمام شد، جین به سمت تخت برگشت، کنار دخترک نشست و آرام دستش را بوسید.
جین: صبح بخیر، عشق زندگی من. تو هنوز خبر نداری امروز قراره چه اتفاقی بیفته...
╭┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╮
♡ ادامه دارد... ♡
♡گیلیلیلیلیلیلی♡
╰┈────── ೄྀ࿐ ˊˎ- ──────┈╯
- ۱۷۳
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط