..My evil angel..
..My evil angel..
پارت¹²
🪽🔥 فصل اول: آغوشی که رهایش نکرد
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
...
جونگکوک هنوز ا.ت را در آغوشش نگه داشته بود.
...
نه محکم...
نه شل.
...
فقط آنقدر که اگر تعادلش به هم بخورد، روی زمین نیفتد.
...
ا.ت آرام نفس کشید.
...
ضربان قلب جونگکوک را میشنید.
...
با خودش فکر کرد:
+«قلب یه شیطان ها هم اینقدر تند میزنه؟»
...
همین فکر باعث شد لبخند کوچکی روی لبش بنشیند.
...
جونگکوک اخم کرد.
_«به چی میخندی؟»
...
ا.ت سرش را بالا آورد.
+«هیچی.»
...
_«دروغ.»
...
+«تو از کجا میفهمی؟»
...
+«از قیافهت.»
...
ا.ت پوفی کرد.
+«همهچی رو میفهمی؟»
...
_«تقریباً.»
...
چند لحظه سکوت برقرار شد.
...
بعد ا.ت تازه متوجه شد...
دست جونگکوک هنوز خونآلود است.
...
+«دستت...»
...
جونگکوک بیتفاوت نگاه کوتاهی به زخمش انداخت.
...
_«چیزی نیست.»
...
+«چیزی نیست؟!»
...
_«زود خوب میشه.»
...
ا.ت اخم کرد.
...
آرام از آغوشش فاصله گرفت.
...
شنل سیاه جونگکوک را کنار زد و دست زخمیاش را گرفت.
...
جونگکوک فوراً دستش را عقب کشید.
...
_«ولش کن.»
...
+«نه.»
...
_«گفتم ولش کن.»
...
ا.ت این بار محکمتر مچ دستش را گرفت.
...
+«تو همیشه همینطوریای؟»
...
_« یعنی چی؟»
...
+«به همه کمک میکنی... ولی وقتی نوبت خودت میشه، میگی چیزی نیست.»
...
جونگکوک جواب نداد.
...
ا.ت تکهای پارچه سفید از روی میز برداشت.
...
آرام دور دستش بست.
...
جونگکوک فقط نگاهش میکرد.
...
هیچوقت...
کسی اینطور از زخمهایش مراقبت نکرده بود.
...
وقتی کار تمام شد...
ا.ت لبخند زد.
+«تموم شد.»
...
جونگکوک نگاهش را از بانداژ نگرفت.
...
_«ا.ت.»
...
+«هوم؟»
...
_«دیگه هیچوقت...»
...
مکث کرد.
...
_«وقتی خودمو زندانی کردم، داخل اتاق نیا.»
...
ا.ت آرام پرسید:
+«اگه دوباره تنها بمونی چی؟»
...
جونگکوک سکوت کرد.
...
_«اگه اون تاریکی دوباره برگرده چی؟»
...
باز هم سکوت.
...
ا.ت یک قدم جلو رفت.
...
+«من ازت نمیترسم.»
...
این بار...
جونگکوک مستقیم در چشمان عسلی او نگاه کرد.
...
_«باید بترسی.»
...
+«چرا؟»
...
_« یه روز... شاید نتونم جلوشو بگیرم.»
...
ا.ت با اطمینان سرش را تکان داد.
...
+«امروز تونستی.»
...
«...»_
...
+«فردا هم میتونی.»
...
برای اولین بار...
جونگکوک هیچ جوابی نداشت.
...
فقط نگاهش روی صورت ا.ت ماند.
...
بعد خیلی آرام...
دستش را بالا آورد.
...
این بار بدون لرزش.
...
نوک انگشتانش گونه ا.ت را لمس کردند.
...
_«تو زیادی بهم اعتماد داری.»
...
ا.ت خندید.
...
+«شاید.»
...
_«اشتباهه.»
...
+«شاید.»
...
_«ا.ت.»
...
+«بله؟»
...
_«اگه یه روز مجبور شدم بین جونگکوک...»
...
مکث کرد.
...
_«...و اون هیولا یکی رو انتخاب کنم...»
...
چشمانش برای لحظهای تیره شدند.
...
_« ....فرار کن.»
...
ا.ت چیزی نگفت.
...
فقط آرام دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
...
+«من امیدوارم هیچوقت مجبور به انتخاب نشی.»
...
در همان لحظه...
در دورترین نقطه دنیای زیرین...
کتاب سرنوشتها خودبهخود باز شد.
...
و جملهای تازه روی صفحه ظاهر شد:
"هرچه نور و تاریکی به هم نزدیکتر شوند، سرنوشت سختتر آنها را از هم جدا خواهد کرد."
...
اما هیچکدام از آن دو...
هنوز از این هشدار خبر نداشتند.
ادامه دارد...
پارت¹²
🪽🔥 فصل اول: آغوشی که رهایش نکرد
اتاق در سکوت فرو رفته بود.
...
جونگکوک هنوز ا.ت را در آغوشش نگه داشته بود.
...
نه محکم...
نه شل.
...
فقط آنقدر که اگر تعادلش به هم بخورد، روی زمین نیفتد.
...
ا.ت آرام نفس کشید.
...
ضربان قلب جونگکوک را میشنید.
...
با خودش فکر کرد:
+«قلب یه شیطان ها هم اینقدر تند میزنه؟»
...
همین فکر باعث شد لبخند کوچکی روی لبش بنشیند.
...
جونگکوک اخم کرد.
_«به چی میخندی؟»
...
ا.ت سرش را بالا آورد.
+«هیچی.»
...
_«دروغ.»
...
+«تو از کجا میفهمی؟»
...
+«از قیافهت.»
...
ا.ت پوفی کرد.
+«همهچی رو میفهمی؟»
...
_«تقریباً.»
...
چند لحظه سکوت برقرار شد.
...
بعد ا.ت تازه متوجه شد...
دست جونگکوک هنوز خونآلود است.
...
+«دستت...»
...
جونگکوک بیتفاوت نگاه کوتاهی به زخمش انداخت.
...
_«چیزی نیست.»
...
+«چیزی نیست؟!»
...
_«زود خوب میشه.»
...
ا.ت اخم کرد.
...
آرام از آغوشش فاصله گرفت.
...
شنل سیاه جونگکوک را کنار زد و دست زخمیاش را گرفت.
...
جونگکوک فوراً دستش را عقب کشید.
...
_«ولش کن.»
...
+«نه.»
...
_«گفتم ولش کن.»
...
ا.ت این بار محکمتر مچ دستش را گرفت.
...
+«تو همیشه همینطوریای؟»
...
_« یعنی چی؟»
...
+«به همه کمک میکنی... ولی وقتی نوبت خودت میشه، میگی چیزی نیست.»
...
جونگکوک جواب نداد.
...
ا.ت تکهای پارچه سفید از روی میز برداشت.
...
آرام دور دستش بست.
...
جونگکوک فقط نگاهش میکرد.
...
هیچوقت...
کسی اینطور از زخمهایش مراقبت نکرده بود.
...
وقتی کار تمام شد...
ا.ت لبخند زد.
+«تموم شد.»
...
جونگکوک نگاهش را از بانداژ نگرفت.
...
_«ا.ت.»
...
+«هوم؟»
...
_«دیگه هیچوقت...»
...
مکث کرد.
...
_«وقتی خودمو زندانی کردم، داخل اتاق نیا.»
...
ا.ت آرام پرسید:
+«اگه دوباره تنها بمونی چی؟»
...
جونگکوک سکوت کرد.
...
_«اگه اون تاریکی دوباره برگرده چی؟»
...
باز هم سکوت.
...
ا.ت یک قدم جلو رفت.
...
+«من ازت نمیترسم.»
...
این بار...
جونگکوک مستقیم در چشمان عسلی او نگاه کرد.
...
_«باید بترسی.»
...
+«چرا؟»
...
_« یه روز... شاید نتونم جلوشو بگیرم.»
...
ا.ت با اطمینان سرش را تکان داد.
...
+«امروز تونستی.»
...
«...»_
...
+«فردا هم میتونی.»
...
برای اولین بار...
جونگکوک هیچ جوابی نداشت.
...
فقط نگاهش روی صورت ا.ت ماند.
...
بعد خیلی آرام...
دستش را بالا آورد.
...
این بار بدون لرزش.
...
نوک انگشتانش گونه ا.ت را لمس کردند.
...
_«تو زیادی بهم اعتماد داری.»
...
ا.ت خندید.
...
+«شاید.»
...
_«اشتباهه.»
...
+«شاید.»
...
_«ا.ت.»
...
+«بله؟»
...
_«اگه یه روز مجبور شدم بین جونگکوک...»
...
مکث کرد.
...
_«...و اون هیولا یکی رو انتخاب کنم...»
...
چشمانش برای لحظهای تیره شدند.
...
_« ....فرار کن.»
...
ا.ت چیزی نگفت.
...
فقط آرام دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
...
+«من امیدوارم هیچوقت مجبور به انتخاب نشی.»
...
در همان لحظه...
در دورترین نقطه دنیای زیرین...
کتاب سرنوشتها خودبهخود باز شد.
...
و جملهای تازه روی صفحه ظاهر شد:
"هرچه نور و تاریکی به هم نزدیکتر شوند، سرنوشت سختتر آنها را از هم جدا خواهد کرد."
...
اما هیچکدام از آن دو...
هنوز از این هشدار خبر نداشتند.
ادامه دارد...
- ۳۲۳
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط